دوست داشتی؟
رمان ماهی ها غرق نمیشوند اثر فاخته ح

رمان ماهی ها غرق نمیشوند

  • به قلم فاخته ح
  • ⏱️۱۵ ساعت و ۳۸ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 65K 👁
  • 102 ❤️
  • 59 💬

خلاصه رمان :

در مورد دختری به نام ماهی هست که وقتی داره ترم آخر دانشگاهش رو می گذرونه، زندگیش وارد بعد تازه ای می شه و رابطه ی عاطفی جدیدی رو شروع می کنه… بعد از اونه که اتفاقهای مرموز و عجیبی براش پیش میاد ، به حدی که اون رو بین مرز تردید و باور قرار میده و در همین حین…

قسمتی از متن رمان ماهی ها غرق نمیشوند

- زهرا! داره مياد اينجا! راستي تو نميخواي بري کيفتو از تو کلاس بياري؟
- به نازنين اسمس دادم بيارش... ايناهاش! چه حلالزاده است!
در همون لحظه متوجه زهرا و نازنين شدم که همراه هم به ما نزديک مي شدند.
هردوشون مشغول صحبت و خنده بودند و وقتي به ما رسيدند و صداي زهرا رو شنيدم
تازه متوجه شدم که داره ماجراي صبح رو تعريف ميکنه!
بي اختيار از جام پا شدم و با دست محکم به کتفش کوبيدم – حالا بايد کل
دانشگاهو پر کني که من امروز ضايع شدم آره؟!
زهرا خودش را عقب کشيد – آخ دردم گرفت! چقدر وحشي شدي تو باز!
به سمت نازنين برگشتم – سلام ! خب اگه صبر ميکردي خودم برات تعريف ميکردم!
نازنين چشم هايش را باريک کرد و جواب داد – آره جون خودت! ولي از کي تاحالا
من شدم کل دانشگاه؟!
- فقط تو نبودي که!
به سمت زهرا برگشتم و گفتم – خدايي راستشو بگو به چند نفر گفتي؟! به صنوبر
هم که اسمس داده بودي!
صنوبر به جاي زهرا جواب داد – زهرا بهت گفتم سِند تو آل کن! کردي؟
هر سه با صداي بلند زير خنده زدند! خودمم خنده ام گرفته بود – زهرمار مسخره
ها! کي بشه من اينجوري به شماها بخندم؟!
نازنين به سمت صنوبر برگشت و پرسيد- راستي تو چرا پيچوندي کلاستو؟! ماهي
باز تو اغفالش کردي نه؟
- نميدونم چرا هميشه اين چيزا به پاي من نوشته ميشه!
هرسه با هم جواب دادند – چون تو به دودره باز معروفي!
با حرص جواب دادم – حالا مساله اينجاست که همين آدم دودره باز صبح به زور
از جاش بلند شه و بعد هم پشت در کلاس بمونه!
*
*به سمت سالن شروع به حرکت کرديم. نازنين چون ديگه کلاس نداشت خداحافظي کرد
و رفت ولي ما سه تا با هم کلاس داشتيم. اونم کلاس عمومي که استادش اون قدر
آروم و بيحال حرف ميزد که هميشه يا با هم اسم فاميل بازي ميکرديم يا چرت
ميزديم!
سيمين رو تو کلاس ديديم و بعد از سلام و احوالپرسي رو نيمکتهاي رديف آخر
نشستيم. تا رسيدن استاد ما برگه هامونو درآورده بوديم و خط کشي کرده بوديم.
من کتاب درسيمو باز کردم و اولين کلمه رو نشون بچه ها دادم : ش
همه سريع شروع به نوشتن کرديم. اسم: شميم. فاميل: شکراني. ميوه: شليل.
شغل:شليل فروش. اشيا: شليل پلاستيکي. خوراک: شليل پلو.حيوان: ....
شانپانزه.رنگ:شليلي؟... گل:شکوفه ي درخت شليل. ماشين: ماشين: ماشين:
هرچي فکر ميکردم اسم ماشين از ش به ذهنم نمي رسيد. سيمين اولين کسي بود که
استوپ داد. هميشه همينطور بود! او زودتر از بقيه برگه اش را پر مي کرد!
درست در همين لحظه به ذهنم رسيد که براي ماشين بنويسم شاسي بلند! بالاخره
بهتر از هيچي بود و شايد با چک وچونه امتياز پنج مي گرفتم! اما قبل از
اينکه سعي کنم دور از چشم بچه ها تصميمم را عملي کنم صداي استاد طاهري درجا
ميخکوبم کرد – رديف آخر چه خبره؟!
همگي به سرعت برگه ها را زير دفتر و کتابمان پنهان کرديم. استاد از سن
پايين آمد و در حاليکه به سمت انتهاي کلاس گام برميداشت گفت- چرا اينقدر
شلوغ مي کنين؟! خانم سريري بگو ببينم الان داشتم چي مي گفتم؟
چرا امروز همه به من گير مي دادند حتي طاهري که هيچوقت به اين مسائل اهميت
نميداد؟! از اونجايي که عادت نداشتم سوالي رو بي جواب بگذارم گفتم – استاد
بلندگو تنظيم نبود! صدا به اينجا نمي رسيد!
چند نفري از بچه ها زير خنده زدند. سيمين که کنارم نشسته بود آرام بازويم
را نيشگون گرفت که طبق معمول معني اش اين بود که خفه شو!
طاهري که به وضوح حرصش گرفته بود جواب داد – همگي بلند شين بياين رديف اول
بشينين تا صدا رو بشنوين! از اين به بعد هم حق ندارين رديف آخر بشينين!
بالاجبار همگي از جا بلند شديم و به رديف اول رفتيم! از صدقه سر طاهري،
بازيمان هم نصفه نيمه رها شد!
بعد از کلاس سيمين با حرص گفت – حتما بايد جوابشو ميدادي آره؟
ابرو بالا انداختم و گفتم – خب بي ادبي بود که سوالشو بي جواب بزارم که!
- خيلي بد ميشد مي گفتي ببخشيد استاد متوجه نشدم ؟!
- خب ديگه حالا نوبت تو شد به من گير بدي؟! حقيقتو بهش گفتم ! خب صداش اون
قدر آرومه که حتي از رديف اولم به زور شنيده ميشه!
صنوبر با پوزخند گفت – چيه فقط زورت به استاداي عمومي ميرسه؟! جرات داري يه
بار با ثابتي اينجوري حرف بزن!


بیشتر بخوانید
4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 102 رای
5 ★
66%
4 ★
30%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان ماهی ها غرق نمیشوند

  • بانو

    0

    واقعا زیبا بود

    ۳ هفته پیش
  • رها

    1

    بنظرم واقعا زیبا بود آخرش هم جمع و جور تموم شد

    ۵ ماه پیش
  • .........

    1

    خوب بود برید بخونید ارزش یه یار خوندن رو داره (این نظر منه و دوستان از رو نظرات رمان رو نخونید چون هیجانش میپره) در کل خوب بود از نویسنده هم ممنون

    ۶ ماه پیش
  • najla

    1

    کاش حداقل تا ازدواجشون مینوشتی!!

    ۶ ماه پیش
  • اصلان خب نبود

    1

    اصلان خب نبود

    ۷ ماه پیش
  • فدیا

    0

    به نظرم بدون اینکه به کل داستان دست زده بشه میشد تایم خوندنش، یک سوم بشه !!!! دیالوگ ها و فکر های راوی داستان به شدت خسته کننده و مسخره بود

    ۷ ماه پیش
  • الی

    4

    من که خیلی لذت بردم ولی از اینکه انقد آخرش یهویی تموم شد شوکه شدم. کاش یکم بیشتر با هم بودنشونو نشون میدادین، ولی در کل خیلی قلم زیبایی داشتید.

    ۷ ماه پیش
  • لیلی

    0

    ماهی کلا مشکل داشت انگار، خب شهاب و نمیخواستی میگفتی نه دیگه این رفتارای چیپ و زشت چی بود، خودش بی شخصیت بود شهابم لایق این رفتار میدید، کلا ی سریا تا بهشون ابراز علاقه میشه جوگیر میشن

    ۹ ماه پیش
  • نکار

    4

    خیلی جاهای داستان کل کل با دوستاش روزمرگی بود و خیلی خسته کننده در ضمن شخصیت ماهی هم خیلی رو مخ و چندش بود

    ۹ ماه پیش
  • زینب

    1

    داستان قشنگ و پر فراز و نشیبی بود،ممنون از نویسنده عزیز، هر *** بنا به سلیقه خودش دوست داره انتهایی برای این داستان بسازه و این جزو قشنگی های این رمان بود. قلمتون ماما و پایدار باشه

    ۹ ماه پیش
  • راحیل

    1

    چرا ماهی؟🙂

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    4

    یاده قدیما بخیر قلبم درد گرفت با یادآوری روزهای خوب قدیم این رمان خیلی سال پیش خوندم اون موقع چقدر زندگی برام رنگی بود:)

    ۱ سال پیش
  • پری

    4

    یک سوم اول رو سریع خوندم فک میکردم یه رمان معمولیه، بعدش اونقدر جذاب شد نتونستم یک لحظه هم کنار بزارمش. اگر میخواین جذابیت داستان لو نره به هیچ عنوان نظراتو نخونین. عالیههه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    2

    رمان خوبی بود قلم بسیار قدرتمندی داشت نویسندش ممنون

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    3

    رمان خیلی قشنگی بود ولی میتونست عاشقانه آخر رمان رو بیشتر کنه

    ۲ سال پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️