ماه محال به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و ششم :
راوی
سکوت سنگین و خفهکننده حاکم شد.
همه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.
تابان با چمدان کنار در ایستاده بود.
نوشین وسط راهرو خشکش زده بود.
شیوا از انتهای سالن با نگرانی به پسرش نگاه میکرد.
و کیوان دیگر آن مرد آرام چند دقیقه قبل نبود.
فکش آنقدر محکم شده بود که رگ کنار شقیقهاش بیرون زده بود.
چند ثانیه فقط به در بسته خیره ماند.
لطفا صبر کنید...
