ماه محال به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و پنجم :
کیوان نگاهش را از روبهرو نگرفت.
_چیشد که کنارش گذاشتی؟
تابان ساکت شد.میدانست منظورش کیست.
کاوه مردی که روزی حاضر بود برایش با دنیا بجنگد.
کیوان ادامه داد:
_تو دوستش داشتی اشتباه که نمیکنم؟!
تابان چند لحظه به حیاط ساختمان خیره ماند.
بعد آرام گفت:
_آدما اشتباه میکنن.
کیوان چیزی نگفت.
تابان ادامه داد:
_انسا
لطفا صبر کنید...
