پارت هشتاد و یک :

- سهممو میدی یا خودم پایان قصه رو با مرگت رقم بزنم؟
لیلی وحشت‌زده نگاهش را به نایب دوخته بود و لب‌هایش به لرزشی خفیف نشسته بود که ادامه داد: دیدی که من به برادر خودمم رحم نکردم...!
رنگ از رخ طاها پرید و متعجب نگاهشان می‌کرد. هرلحظه بیشتر از قبل، پرده از حقایق برداشته می‌شد و مارپیچ بزرگی از اتفاقات، مقابل نگاهش آشکار می‌شد.
صدای مرتعش و ضعیف لیلی، رشته‌ی افکارش را از هم گسست

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    بالاخره قصه به مارپیچ رسید..دستتون درد نکنه

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    خدا لعنتت کنه لیلی ،خدا لعنتت کنه ،که بازم دست از حسادت بر نمیداری ،خدایا اتفاقی برای طاها نیفته ،ممنونم نگار جون

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️