مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت هشتاد و یک :
- سهممو میدی یا خودم پایان قصه رو با مرگت رقم بزنم؟
لیلی وحشتزده نگاهش را به نایب دوخته بود و لبهایش به لرزشی خفیف نشسته بود که ادامه داد: دیدی که من به برادر خودمم رحم نکردم...!
رنگ از رخ طاها پرید و متعجب نگاهشان میکرد. هرلحظه بیشتر از قبل، پرده از حقایق برداشته میشد و مارپیچ بزرگی از اتفاقات، مقابل نگاهش آشکار میشد.
صدای مرتعش و ضعیف لیلی، رشتهی افکارش را از هم گسست
لطفا صبر کنید...

فاطی
0بالاخره قصه به مارپیچ رسید..دستتون درد نکنه