پارت نود :

در اتاقی که به وسیله‌ی یک چراغ، درست بالای میز مستطیل‌شکل چوبی روشن شده بود، طاها روی صندلی نشسته و منتظر بازپرس بود. نگاهی به پنجره‌ی بزرگ کنارش انداخت که مطمئن بود از آن طرفش، چشم‌هایی او را نظاره‌گر هستند و صدایش را می‌شنوند.
معده‌اش درد گرفت و دستش روی آن مشت شد. پلک روی هم فشرد و با شنیدن صدای در، پلک باز کرد. مرد میانسال، قدبلند و چهارشانه با لباس شخصی وارد شد. بند چرمی غلاف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    4

    خدا رو شکر ،که مجرم ها دستگیر شدن ،امیدوارم حال ساغر وافرا خوب باشه وبتونن یه زندگی آرام و بی دغدغه در کنار طاها بگذرونن ،ممنونم نگار جون هم بابت رمان هم پارت جبرانی

    ۲ سال پیش
  • م

    1

    عالی بود، خداروشکر نصرت ومهرانگیز دستگیر شدن ،ساغر وافرا هم پیدا شدن امیدوارم بهمن فرار نکرده باشه باز داستان درست کنه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️