مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت نود :
در اتاقی که به وسیلهی یک چراغ، درست بالای میز مستطیلشکل چوبی روشن شده بود، طاها روی صندلی نشسته و منتظر بازپرس بود. نگاهی به پنجرهی بزرگ کنارش انداخت که مطمئن بود از آن طرفش، چشمهایی او را نظارهگر هستند و صدایش را میشنوند.
معدهاش درد گرفت و دستش روی آن مشت شد. پلک روی هم فشرد و با شنیدن صدای در، پلک باز کرد. مرد میانسال، قدبلند و چهارشانه با لباس شخصی وارد شد. بند چرمی غلاف
لطفا صبر کنید...

مریم گلی
4خدا رو شکر ،که مجرم ها دستگیر شدن ،امیدوارم حال ساغر وافرا خوب باشه وبتونن یه زندگی آرام و بی دغدغه در کنار طاها بگذرونن ،ممنونم نگار جون هم بابت رمان هم پارت جبرانی