پارت هشتاد و سوم :

طاها ناباورانه زمزمه کرد: چرند میگی... دروغ محض...
لیلی اما میان بغض، لبخند زد و سرش را به طرفین تکان داد.
- ای کاش دروغ بود... کاش همه‌چی دروغ بود... ولی حقیقت داره، یه حقیقت به تلخی زهر!
بغضش را قورت داد و ادامه داد: من عشقم به تو رو بهانه کردم، زنگ زدم به ساغر. گفتم حقایقی هست که باید بدونه و تو نباید از قرارمون چیزی بفهمی... با هر کلکی بود، کشوندمش سر قرار اما به جای من نایب رفت سرØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    5

    همون بهتر که به درک رفت خودخواه عوضی...

    ۲ سال پیش
  • بهاری

    1

    لیلی عاشق نبود خودخواه بود🥲🥀

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    2

    این همه نفرت از کجا آمده بود که حاضر شد جونشو بده و جای ساغر رو به طاها نشون نده ،هر چند که اگه زنده هم میموند سرنوشتی جز مرگ در انتظارش نبود ممنونم نگار جون

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️