پارت هشتاد و چهارم :

شعله‌های آتش، درّه را روشن کرده و آن را به جهنمی تبدیل کرده بود. طاها با تنی زخمی و دردمند، به پایان قصه‌ی لیلی در میان آن شعله‌های سرکش نگاه می‌کرد. هنوز از بهت این حادثه بیرون نیامده و نگاهش مات بود که نایب لنگ‌لنگان نزدیک شد. با حرص و غیظ زیر لب غرید: حواست باشه که پای پلیس نیاد وسط! میگی با زنت می‌رفتی خونه‌ی فامیلتون، نمی‌دونم یه چیزی میگی که پای پلیس به این ماجرا باز نشه وگرنه... <

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    1

    بعضی حرفا وقتی زده شد دلها شکسته میشه..کاش فکر کنیم بعد حرف بزنیم..ممنون

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    واقعا آدم به خواهر بودن ترمه شک میکنه ،بیچاره طاها با از دست دادن لیلی از اینجا رونده واز اونجا مونده شد ،ممنونم نگار جون

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️