مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت هشتاد و چهارم :
شعلههای آتش، درّه را روشن کرده و آن را به جهنمی تبدیل کرده بود. طاها با تنی زخمی و دردمند، به پایان قصهی لیلی در میان آن شعلههای سرکش نگاه میکرد. هنوز از بهت این حادثه بیرون نیامده و نگاهش مات بود که نایب لنگلنگان نزدیک شد. با حرص و غیظ زیر لب غرید: حواست باشه که پای پلیس نیاد وسط! میگی با زنت میرفتی خونهی فامیلتون، نمیدونم یه چیزی میگی که پای پلیس به این ماجرا باز نشه وگرنه... <
لطفا صبر کنید...

فاطی
1بعضی حرفا وقتی زده شد دلها شکسته میشه..کاش فکر کنیم بعد حرف بزنیم..ممنون