پارت نود و سوم :

گرمای دستانش را روی گونه‌ها احساس کرد. واقعی بود، خود طاها بود. این‌بار نه در خیالاتش، که حالا روبه‌رویش ایستاده بود. نفس‌هایش آرام شد. با هر نفس، عطر آشنای او را به مشام می‌کشید و واقعی بودنش را لمس می‌کرد. حرارت نگاهش، تن یخ‌زده‌ی او را جانی دوباره بخشید.
پرستارها آهسته رهایش کردند و او دست‌های طاها را لمس می‌کرد. لب‌هایش لرزید و ناباورانه نجوا کرد: اگر رفتی... اگر...
طاها س

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    چه قشنگ !

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    3

    انشاالله هر چه زودتر حال ساغر با کمکهای طاها خوب بشه ودوباره بتونن زندگی خوبی رو با هم شروع کنن ،ممنونم نگار جان

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️