مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت نود و سوم :
گرمای دستانش را روی گونهها احساس کرد. واقعی بود، خود طاها بود. اینبار نه در خیالاتش، که حالا روبهرویش ایستاده بود. نفسهایش آرام شد. با هر نفس، عطر آشنای او را به مشام میکشید و واقعی بودنش را لمس میکرد. حرارت نگاهش، تن یخزدهی او را جانی دوباره بخشید.
پرستارها آهسته رهایش کردند و او دستهای طاها را لمس میکرد. لبهایش لرزید و ناباورانه نجوا کرد: اگر رفتی... اگر...
طاها س
لطفا صبر کنید...

م
1چه قشنگ !