پارت نود و هشتم :

لب پنجره نشست. نگاهش را به ظلمت شب دوخت و گفت: دیگه ندیدم از ته دل بخنده، از بودن توی جمع لذت ببره یا نگاهش خالی از غم باشه. موهاش خیلی زود شروع کرد به دونه دونه سفید شدن... خیلی زودتر از اونی که باید، چهره‌اش شکسته شد. با لیلی حالش خوب نبود، خوشحال نبود، فقط از سر دلسوزی باهاش بود که این آخریا از همون دلسوزی بیجا و تصمیم احساسی هم پشیمون بود.
پوزخند زد و سرش را آهسته به طرفین تکان داد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شیدا

    0

    بنظرم سمانه و ساغر خواهر باشن. یا بازمانده یک فامیل نزدیک از زلزله بم. واقعا دستمیزاد ب قلم زیبات ک برخورد واحترام فرزند ب والدین رو همیشه گوشزد میکنی

    ۱ سال پیش
  • بهاری

    1

    سمانه تصمیم درستی رو گرفت گناه پدر رو پای بچه اش نمی نویسن

    ۲ سال پیش
  • م

    1

    خیلی عالی بود نویسنده ،سمانه بهترین تصمیمو گرفت گذشت کرد،هرچندافرا بی گناه ترینه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️