مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت نود و هشتم :
لب پنجره نشست. نگاهش را به ظلمت شب دوخت و گفت: دیگه ندیدم از ته دل بخنده، از بودن توی جمع لذت ببره یا نگاهش خالی از غم باشه. موهاش خیلی زود شروع کرد به دونه دونه سفید شدن... خیلی زودتر از اونی که باید، چهرهاش شکسته شد. با لیلی حالش خوب نبود، خوشحال نبود، فقط از سر دلسوزی باهاش بود که این آخریا از همون دلسوزی بیجا و تصمیم احساسی هم پشیمون بود.
پوزخند زد و سرش را آهسته به طرفین تکان داد.
لطفا صبر کنید...

شیدا
0بنظرم سمانه و ساغر خواهر باشن. یا بازمانده یک فامیل نزدیک از زلزله بم. واقعا دستمیزاد ب قلم زیبات ک برخورد واحترام فرزند ب والدین رو همیشه گوشزد میکنی