پارت صد :

قلب دخترک در سینه لرزید و دستش را لبه‌ی میز گرفت؛ آهسته از جا برخاست. زبانش بند آمده بود و با لکنت گفت: ت... تو...؟ بابا... طاها گفت...
لبخند فرحان عمق گرفت و سر روی شانه خم کرد.
- گفت برای همیشه رفتم اما من دلم طاقت نیاورد.
نم اشک در چشم‌های افرا نشست و لب زد: دل گنده‌ای می‌خواد که بیای دیدنِ دختر هاتف!
فرحان جلوتر آمد. صورتش را نزدیک برد. خیره در نگاه زمردی افرا، زمزمه کرد: اومد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    2

    واقعا بیچاره افرا ، حتی بیشتراز ساغرسختی کشیده

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    2

    بیچاره افرا ،تازه داره مشکلاتشون حل میشه ،ولی گذشته بدی که داشته ،،اونم مخصوصاً از محرمش روحیه شو داغون کرده،انشاالله فرحان بتونه با کمک روان شناس افرا رو به زندگی برگردونه ،ممنونم نگار جون ♥️

    ۲ سال پیش
  • بهاری

    3

    بیچاره افرا🥲

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️