مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت صد :
قلب دخترک در سینه لرزید و دستش را لبهی میز گرفت؛ آهسته از جا برخاست. زبانش بند آمده بود و با لکنت گفت: ت... تو...؟ بابا... طاها گفت...
لبخند فرحان عمق گرفت و سر روی شانه خم کرد.
- گفت برای همیشه رفتم اما من دلم طاقت نیاورد.
نم اشک در چشمهای افرا نشست و لب زد: دل گندهای میخواد که بیای دیدنِ دختر هاتف!
فرحان جلوتر آمد. صورتش را نزدیک برد. خیره در نگاه زمردی افرا، زمزمه کرد: اومد
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

م
2واقعا بیچاره افرا ، حتی بیشتراز ساغرسختی کشیده