لیست کلیه پارتهای رمان کوه به کوه میرسد : پارت های 141 تا 160
تعداد کل پارت های منتشر شده : 216
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 141
سعی کردم نگاه معنادارش را به روی خودم نیاورم و دستم را بیهدف به لبهی مانتویم کشیدم. -آره گفتم بگم فامیلیم بهتره! -چرا؟ نگاهش کردم. لبخندش تا نگاه تیرهاش راه گرفته بود و جور عجیبی میل به سر به سر گذاشتنم داشت انگار! جوریکه گرما را به زیر پوست صورتم دواند. با این حال خودم را به کوچهی علی چپ زدم...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 142
مکثش، نگاهم را بالا آورد. باورم نمیشد آنجا، جایی کیلومترها دورتر از خانه، میان خانهی آدمهایی که زیادی غریب بودند، به آن نقطه رسیده بودیم. به شنیدن چیزی که ماهها از شنیدنش گریخته بودم و عجیب اینکه برخلاف هربار دلم فرار را نخواسته بود. لبخند پرمهری به رویم زد. انگار توقع جواب نداشت که آنطور با ...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 143
نگاه پیرمرد معنادار به سمت همسرش رفت اما مخالفتی نکرد و آرام سر تکان داد. خانم سادات و نوهاش که رفتند، نگاه کوهیار روی پسر کوچک خان مکث کرد. هنوز هم برای بازگو کردن اصل ماجرا پیش آدمهایی که نمیشناختیم، مردد بود. مخصوصا که برخلاف مهماننوازی عیانشان، در مورد حرف زدن از همشهریهایشان جبههای علن...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 144
پیرمرد نگاهش رفت و آمد روی ما کرد و بلاخره دلش را راضی کرد تا بگوید: -نگا جوون هنوزم مگم ما الان اینجا فرهمند نامی نداریم ولی خا قبلا چرا یعنی چیزی حدود پنجاه سال پیش! نگاهم با این حرف مات به سمت کوهیار کشیده شد. اخمهای او هم از حرف خان گره خورده بود. اطلاعات پنجاه سال پیش حتی اگر به فرهمند هم م...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 145
کوهیار مکثی از سر فکر کردن کرد و بعد در تایید حرفش گفت: -باشه حرفی نیست، پس ممنون میشم لطف کنید با ما تا اون دفتر بیاید، جواب سوالمون رو که بگیریم رفع زحمت میکنیم. سهراب رو به کوهیار سر موافقی تکان داد. -به روی چشم... فقط باس با موتور بریم، مسیرش تا یه جایی باریک و خاکیه به درد ماشین شما نمخوره...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 146
-خانم؟ نگاهم از فوارهی میان حوض جدا شد و به کنار دستم رسید. جایی که صحرا با قامت ترکهای و کشیدهاش ایستاده بود و با نگاهی که از کنجکاویاش چیزی کم نشده بود، منتظر نگاهم میکرد. چشمان عسلی دخترک مثل دو گوی درخشان میان صورت گندمگونش خودنمایی میکرد. لبخند ناخواستهای روی صورتم آمد. شادابی و سرزند...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 147
حین نشستن نگاهم به سمت صحرا رفت. از گوشهی چشم حرکات پسردایی درشتقامتش را میپایید. نگاه دزدکیاش به قدری پر حس و عیان بود که نتوانستم دیدن آن صحنه را از دست دهم. لبخند ناخودآگاهی هم از آن دخترانگی روی لبهایم آمد. ذهنم ناخواسته به هفده هجده سالگی خودم رفت. آن زمان یک بحران را همراه با یک عشق ن...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 148
رو به نگاه خندانش آستینم را بالا زدم و خیلی مصمم نگاهش کردم. برای گذران وقت هم که شده، آن تجربهی تازه فکر بدی نبود. -یه دونه از اون خمیرا بده ببینم.... گفتم افتضاحم ولی ارادهمو دست کم نگیر خانم خانما! باخنده بالشتک پارچهای و چانهی خمیر را جلوی دستم گذاشت. -تقدیم شما، ببینم چی مکنی! -صحرا آرام...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 149
با ترس آب گلویم را قورت دادم و با حالتی کاملا ناخودآگاه به دور تا دور خانه نگاهی انداختم. دستم به وضوح موقع لمس پیام سوم میلرزید. -رها دیگه نه مزون و نه اون ویلا پاتو نذار، به هیچوجه.... سراغ منم نیا، من هرجور شده خودم رو از دست این گرگ آزاد میکنم اما نمیخوام برای تو بیشتر از این دردسر درست ...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 150
سوال دومش را جوری مردد پرسید که انگار معنایی پشتش بود اما من آنقدر به هم ریخته بودم که بدون آنکه توجهی به آن کنم، با سردرگمی لب زدم: -باید برگردیم، همین امشب، دیگه نمیتونم اینجا بمونم! اخمهایش گرهی کور خورد. -رها درست بگو چی شده، داری نگرانم میکنی! ببین اگه زنِ خان حرفی زده اصلا نمیخواد بهش ...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 151
با لبخند شانه بالا دادم. خودم هم از این حس خوبی که برای اولین بار در مواجهه با آدمهای غریبه داشتم، از اینکه انقدر زود در دلم جا باز کرده بودند، متعجب بودم. عجیبتر اینکه حس خوبی به این حال داشتم، فقط اگر میشد دلشورهای که پیامهای فائزه بهم داده بود را پس بزنم! با این فکر ناخواسته لبخند از لبها...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 152
درست نمیدانم چقدر گذشته بود، نیم ساعت یا کمی بیشتر، اما آنقدری بود که در حالی که سعی داشتم بقیه را متوجه حالم نکنم، با دلآشوبهای غیرقابل کنترل، کنار دخترها دوغ محلی را هم زده بودم و بعد دیسهای پلو و گوشت، چیزی که به زبان خودشان به آن قابلیپلو میگفتند را با برنج زعفران زده تزئین کرده بودم. ت...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 153
با نگاهی تار نگاهش کردم. نگاه او هم متاثر و ناراحت بود. -کوهیار اون... -هیس... هر چی مرورش کنی بیشتر برای خودت بزرگش میکنی.. کف دستش نرم روی گونهام و رد اشک مانده بر آن نشست و صورتم را قاب گرفت. بیاراده صورتم را بیشتر به کف دستش تکیه دادم. درد فائزه داغ دلم را تازه کرده بود. انگار تمام پوسته...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 154
قبل از آنکه صحرا با آن چشمانی که حق به جانب گرد شده بود، غری به جان بهارگل بزند، خانم سادات پیشدستی کرد و گفت: -صحرا بیا برو یه سینی چای بریز، بقیهشه بهارگل تمام مکنه! -میخواید من چای بریزم؟ قبل از آنکه خانم سادات جوابی بدهد، صحرا با خنده از همان کنار سینک در جواب تعارف صادقانهام گفت: -ها قشن...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 155
نگاهش از روی صورت کوهیار گذرا به سمت من آمد و باز مثل آهنربا به سمت کوهیار کشیده شد. -البته اگه کوهیار خان دست بجنبانه، باقیش هم خیر مره انشالله! کوهیار سر جایش جا به جا شد. نگاهم به سمتش رفت. به نظر میرسید او برخلاف من متوجه منظور خان شده بود که بدون ذرهای تعجب در جواب گفت: -حاج آقا قبلا خدمت...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 156
با آنکه کلافگی از آن جو، بند بند وجودم را درگیر کرده بود، نامحسوس نفس کوتاهی گرفتم و رودربایسی را کنار گذاشتم. -ببخشید حاج آقا اما من اصلا متوجه منظورتون نشدم! بدون آنکه به کسی نگاه کنم، مکث کردم و بعد دوباره رو به خودش ادامه دادم: -حرف از حرمت زدید و اختلاف نظر... اما من درست متوجه نشدم که چه نظ...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 157
بیتوجه به صدای قدمهایش، مستقیم به سمت حوض میان حیاط رفتم و لب آن نشستم. بیفکر هر دو دستم را میان آب فرو بردم. هوای شب خنک بود اما من جوری گر گرفته بودم که حتی سرمای آب هم نتوانست از کارم پشیمانم کند. -رها! دستهایم را بیرون آوردم اما برنگشتم. نمیتوانستم اسمی روی حسی که داشتم بگذارم اما بدجور...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 158
بیش از پیش نگاهش کردم. حسی که از جمله به جملهاش زیرپوستم میدوید، خوشایند بود. مگر میشد احساسم زیر و رو نشود؟ سرشت ما زنها مگر همین نبود؟ هرچقدر هم که سخت، در برابر ابراز عشق آن هم تا این حد صادقانه، مقاومتمان تمام میشد. -رها! با صدا زدنش تازه فهمیدم همانطور خیره به او، به خاطرات گذشته طیالار...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 159
لبخند مهربانی به قیافهی ناامیدم زد و با آرامش پرسید: -فقط چون اون اوایل باهات مهربون نبود فکر میکنی ازت متنفره... همینو میخواستی بگی؟ حرفی برای گفتن نداشتم. حس بدی که در آن مورد داشتم را نمیتوانستم نادیده بگیرم اما دلم هم نمیخواست در آن موقعیت آیهی یاس بخوانم. لااقل نه آن لحظه که دستهایم ...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 160
بار دومی بود که در آن موقعیت قرار میگرفتم اما اینبار کجا و آن روز شوم کجا! نه از آن عاقد اجباری خبری بود و نه از شاهدانی که زیرلب به نگونبختیام نچنچ میکردند. اینبار جای همهی آن تجربهی تلخ، کسی کنارم قرار داشت که در این سالها ذره ذره خودش را با زندگیام همراه کرده بود و حالا حسی که به او د...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
