لیست کلیه پارتهای رمان کوه به کوه میرسد : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 121
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 1
صدای هلهلهی جیغمانند وجیهه، مثل ناقوس مرگ در سرش دنگ دنگ میکرد. با آن صورت سیهچرده و لبخند گشادی که دندانهای یکی در میان سیاه شدهاش را به رخ میکشید، میان چهارچوب زوار دررفتهی پنجره نشسته بود و با سر و صدایی که به راه انداخته بود، بر ترس و وحشت دخترک میافزود. ترسی که ناخواسته بند بند وجو...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 2
دم پربغضی کشید و لبهایش تحت تاثیر آن لرز غیرقابل کنترلی گرفت. شاید ترس از تصور آن آینده بود که باعث شد با ته ماندهی امیدش، برخلاف قبل اینبار دست از بدخلقی بردارد و با لحنی ملتمسانه رو به ملوک نالید: -تو رو خدا یکم بهم پول قرض بده، به خدا هم کاراتو میکنم هم بیرون کار میکنم پولتو میدم، تو رو ر...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 3
حال کسی را داشت که به مسلخگاه میبرند. داغ آن وصلت نامیمون و ترس از عاقبتش به کنار، فلسفهی آن حنابندان کذایی را هیچ جوره درک نمیکرد! انگار حتی ملوک هم با زبان بیزبانی سعی داشت به قدر یک روز هم که شده، دختر را از آن حجلهی مرگبار دورتر نگه دارد که سرسختانه برای آن ادای رسم، پافشاری کرده بود! ن...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 4
صدای ناگهانی ضربهی چکش، نگاهم را با حواسپرتی از صورت پر از جراحت زن به بالا و سمت قاضی پرونده که من را مخاطب قرار داده بود، کشاند. -دفاعیه نهایی رو بفرمایید! نفسم را با نگاهی همزمان به مرد بیرون فرستادم و با اعتماد به نفس رو به قاضی شروع به صحبت کردم: -جناب قاضی همونطور که از شواهد و مدارک پزشک...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 5
به محض خروج از ساختمان دادگاه، حین پایین آمدن از پلههای عریض و طویلش، دستکشهای مشکی رنگم را بیرون کشیدم. ناخنهایم طبق معمول کوتاه بود و رنگ تند لاک سیاه رنگی که شاهکار دوست نغمه بود، آنقدری توی چشم بود که به خاطرش مجبور به استفاده از دستکش شده بودم. همزمان با فرستادن دستکشها داخل کیفم، عینک د...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 6
پشت فرمان نشستم و حین گذاشتن کیفم روی صندلی کنارم، طبق عادت نگاهم به آینهی جلو و پشت سرم افتاد. باز هم آن دویست و شش نوک مدادی با فاصلهای نسبی پشت سرم پارک کرده بود. پوفی کشیدم و نگاهم را با کلافگی از آینه گرفتم. بیحوصلهتر از آن بودم که باز به سمتش بروم و او پا به فرار بگذارد! ماشین را راه ا...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 7
دم عمیقی از آن بوی محشری که فضای حیاط را پر کرده بود، گرفتم و با وجود خستگی که از سر تا پایم میبارید، ناخودآگاه لبخند زدم. رایحهی بهارنارنجی که از شکوفههای تازه سربرآوردهی درخت نارنج حیاط، بلند میشد، در آن فصل از سال و مخصوصا حالا که نیمهی اردیبهشت بود، بوی بهشت میداد. چقدر خوب بود که تمام...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 8
نگاه بیمیلی به بشقاب رو به رویم انداختم. بعد از یک هفتهی وحشتناک شلوغ و پر کار، خوردن آن رول دراگون کاری نبود که بتوانم از آن لذت ببرم. چیزی که نغمه به عنوان آخر هفتهی مفرحمان از آن نامبرده بود، ظاهرا فقط خودش را که چاپستیک به دست و با لذت هر لحظه چیزی را امتحان میکرد، مفرح کرده بود. به گمانم...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 9
معنادار نگاهم کرد و روی میز به سمتم خم شد. -چون تو انقدر اون روزها تو حال خودت بودی و سرت به کنکور گرم بود که از عالم و آدم کنده شده بودی! هیچی دیگه مجبور شدم برای مامان کلی قسم و آیه بخورم که واقعا هیچ حسی به کوهیار ندارم و فقط قپی اومدم! میتونی تصور کنی که چقدر بعدش سرزنش شدم دیگه! با خنده سر ...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 10
با کرختی چشم گشود. چیزی از زمان و مکان یادش نمیآمد و تاریکی اتاقی که در آن خوابیده بود، قدرت تشخیصش را مختل میکرد. چندین بار پشت هم پلک زد تا چشمانش به آن سیاهی عادت کند و بعد از آن تازه توانست اتاق کوچک ملوک را تشخیص دهد. نگاهی به اطراف انداخت، از خودش خبری نبود اما سکوت خانه نشانهی خوبی از پ...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 11
صدای برخورد سنگین چیزی با زمین، چشمانم را با وحشت باز کرد. نگاهم بیاختیار به رو به رویم و ساعت روی دیوار افتاد. نزدیک به چهار صبح بود. شاید یکی دو ساعتی بیشتر نبود که توانسته بودم به قصد خوابی عمیق پلک بر هم بگذارم و حالا آن صدای ناگهانی همان خواب کوتاه را هم بر چشمانم حرام کرده بود. بیمعطلی از...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 12
پاورچین پاورچین از گوشهی دیوار راه پلهها را به سمت پایین طی کردم و تنها سه چهار پله مانده به طبقهی پایین سایهاش را دیدم که داشت نزدیک میشد. با عجله به نغمه اشاره کردم که بالا برود و خودم هم با آهستهترین حالت ممکن راه آمده را تا نیمه برگشتم و به دیوار تکیه زدم. قلبم روی تند میزد و تنها چیزی ک...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 13
از فشار دستم، صورتش برای چندمین بار جمع شد. -آخ! .... واقعا بهتون امیدوار شدم، دزدگیرای خوبی هستید فقط حیف که اول میزنید بعد شناسایی میکنید! بیحرف کیسهیخ را به دست خودش دادم و به سمت یخچال رفتم. نغمه دستی به رد اشک خشکشدهی روی صورتش کشید و غر زد: -وقتی از دیوار میپری توی خونه توقع داری فکر...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 14
تلاشم را برای در رفتن از زیر جواب انجام دادم و سرسری لبخند زدم. شش سال دوری کافی بود تا از آن صمیمیت دور شده باشم! -الان خستهی راهی، ما هم که ناخواسته از خجالتت در اومدیم، فکر کنم بهتره توام بری استراحت کنی! به عقب تکیه داد و بدون آنکه ذرهای از حالت موشکافانهی نگاهش کم شود، گفت: -میدونی که سن...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 15
بار دیگر چشم گشود و اینبار نور مستقیم خورشید بود که از آن خواب پر کابوس بیدارش کرده بود. انگار تیغ آفتاب هم با تقدیر نامیزان و شرایط ظالمانهی زندگیاش دست به یکی کرده بود و میخواست با بیدار کردنش هر چه سریعتر او را با آن روز منحوس همراه کند. برخلاف همیشه، صبح زود برای مدرسه رفتن بیدار نشده بود....
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 16
نگاه قدرشناسانهای به نغمه انداختم و دستم را برای برداشتن ماگ قهوه که درست کنار دستم گذاشت بود، دراز کردم. -واقعا دستت درد نکنه، امروز اونقدر کار سرم ریخته که به یه کوه کافئین نیاز دارم! در جوابم لبخندی زد و ماگ خودش را به دست گرفت. بعد هم طبق معمول چهارزانو روی کانتر نشست و لبخند من را درآورد. ...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 17
اینبار همزمان دستی به نشانهی خداحافظی تکان دادیم و من در را پشت سرم بستم. به محض گذشتن از خم پله و ورود به حیاط صدای کوهیار متوقفم کرد. -صبح بخیر! به عقب برگشتم. زیر سایهی درخت نارنج، گوشی به دست ایستاده بود. با دیدن تیپ رسمی و کیفدستی چرم آشنایش، ابروهایم ناخودآگاه بالا رفت. زیادی شبیه تمام ر...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 18
از محوطهی دادسرا بیرون آمدم و مثل همیشه با نفسی عمیق ریهام را از هوای تازه پر کردم. هیچوقت به آن جو پر تنش عادت نمیکردم اما به طرز عجیبی هم سالها برای بودن در آن رشته و جو تلاش کرده بودم! از سر عادت نگاهی به اطراف انداختم. از دویست و شش نوک مدادی خبری نبود! بازدمم را اینبار با آرامش بیرون فرس...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 19
-یه لته، با شیر بادوم باشه لطفا! پیشخدمت با حتما گفتنی از ما دور شد و کوهیار همانطور که با ژستی موشکافانه به عقب تکیه داده بود، گفت: -گیاهخوار شدی یا همون حساسیت قدیمی؟ لبخند پر حیرتی زدم. حافظهاش انگار همه چیز را ثبت کرده بود، حتی موضوعی به کوچکی آلرژی من! چهرهاش با آن نگاه مستقیم و دقیق، کامل...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 20
نفسی گرفتم تا بلکه به حجم سنگینی که روی قفسهی سینهام فشار میآورد غلبه کنم. کوهیار با نگاه آرامش منتظر ادامهی حرفم بود. از آن همه جبری که تنها به جرم دختر بودن اعمال میشد، کلافه بودم اما نگاه حمایتگر کوهیار برای ادامهی حرف و در واقع خالی کردن خودم بهم قدرت میداد. -از این خانوادههای به شدت ب...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش