کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و پنجاه و دوم :
درست نمیدانم چقدر گذشته بود، نیم ساعت یا کمی بیشتر، اما آنقدری بود که در حالی که سعی داشتم بقیه را متوجه حالم نکنم، با دلآشوبهای غیرقابل کنترل، کنار دخترها دوغ محلی را هم زده بودم و بعد دیسهای پلو و گوشت، چیزی که به زبان خودشان به آن قابلیپلو میگفتند را با برنج زعفران زده تزئین کرده بودم. تمام آن کارها را کرده بودم اما آنقدری حواسم به بیرون بود که با یک بار صدا زدن کوهیار از جا
لطفا صبر کنید...
