کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و چهل و ششم :
-خانم؟
نگاهم از فوارهی میان حوض جدا شد و به کنار دستم رسید. جایی که صحرا با قامت ترکهای و کشیدهاش ایستاده بود و با نگاهی که از کنجکاویاش چیزی کم نشده بود، منتظر نگاهم میکرد. چشمان عسلی دخترک مثل دو گوی درخشان میان صورت گندمگونش خودنمایی میکرد.
لبخند ناخواستهای روی صورتم آمد. شادابی و سرزندگی از هر حرکتش میبارید.
-اسمم رهاس، میتونی به اسم صدام کنی.
لبهای باری
لطفا صبر کنید...
