پارت صد و پنجاه و سوم :

با نگاهی تار نگاهش کردم. نگاه او هم متاثر و ناراحت بود.
-کوهیار اون...
-هیس... هر چی مرورش کنی بیشتر برای خودت بزرگش می‌کنی..
کف دستش نرم روی گونه‌ام و رد اشک مانده بر آن نشست و صورتم را قاب گرفت. بی‌اراده صورتم را بیشتر به کف دستش تکیه دادم. درد فائزه داغ دلم را تازه کرده بود. انگار تمام پوسته‌ی سرسختی که در این سال‌ها روی رهای پردرد درونم کشیده بودم، ته کشیده بود. دلم تکیه‌ کردن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!