کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و پنجاه و سوم :
با نگاهی تار نگاهش کردم. نگاه او هم متاثر و ناراحت بود.
-کوهیار اون...
-هیس... هر چی مرورش کنی بیشتر برای خودت بزرگش میکنی..
کف دستش نرم روی گونهام و رد اشک مانده بر آن نشست و صورتم را قاب گرفت. بیاراده صورتم را بیشتر به کف دستش تکیه دادم. درد فائزه داغ دلم را تازه کرده بود. انگار تمام پوستهی سرسختی که در این سالها روی رهای پردرد درونم کشیده بودم، ته کشیده بود. دلم تکیه کردن
لطفا صبر کنید...
