پارت صد و پنجاه و هفتم :

بی‌توجه به صدای قدم‌هایش، مستقیم به سمت حوض میان حیاط رفتم و لب آن نشستم. بی‌فکر هر دو دستم را میان آب فرو بردم. هوای شب خنک بود اما من جوری گر گرفته بودم که حتی سرمای آب هم نتوانست از کارم پشیمانم کند.
-رها!
دست‌هایم را بیرون آوردم اما برنگشتم. نمی‌توانستم اسمی روی حسی که داشتم بگذارم اما بدجور دلم گریه می‌خواست. حجم آن حس عجیب روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد. کنارم لب همان حوض نشست Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    کاش ماهم ثریا رو دیده بودیم تا میشد بهتر قضاوت کرد رها رو .. ولیدخب منم به نظرم کوهیار باید یه فکری برای مادرش میکرد

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️