کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و پنجاه و هفتم :
بیتوجه به صدای قدمهایش، مستقیم به سمت حوض میان حیاط رفتم و لب آن نشستم. بیفکر هر دو دستم را میان آب فرو بردم. هوای شب خنک بود اما من جوری گر گرفته بودم که حتی سرمای آب هم نتوانست از کارم پشیمانم کند.
-رها!
دستهایم را بیرون آوردم اما برنگشتم. نمیتوانستم اسمی روی حسی که داشتم بگذارم اما بدجور دلم گریه میخواست. حجم آن حس عجیب روی سینهام سنگینی میکرد. کنارم لب همان حوض نشست
لطفا صبر کنید...
