لیست کلیه پارتهای رمان کوه به کوه میرسد : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 216
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 41
ورود ناگهانی و عصبی اسفندیار برای یک لحظه ترس از ناکام ماندن آن رویا را به جانم ریخت. پشت سرش مردی سندار با موهایی که سفیدی آن به تیرگیاش غالب بود، همراه پسری جوان وارد شدند و من تازه صاحب صداهای مردانهای که مخاطب هتاکی اسفندیار بودند را دیدم. ناخودآگاه آستین ماهبانو را بیشتر چسبیدم و زیر لب ...
بروزرسانی در : ۱۴۷ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 42
صدای برخورد فنجان با میز شیشهای از میان سیل خاطرات گذشته، به حال برگرداندم. نگاهم با حواسپرتی از بخار بلند شده از فنجان چای بالا آمد و درست به صورت فائزه رسید. رو به رویم روی مبل بنفش رنگ دفترش نشسته بود و در آن لباسهای شیک و برند، ابدا به فائزهی لاغر و پر سرو صدای آن خانه و محلهی تاریک، ربط...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 43
تماس با صدای اپراتور که در دسترس نبودنش را اعلام کرد، به پایان رسید و من ناچار گوشی را روی میز گذاشتم تا در صورت تماس سریع جواب دهم. -چیزی شده؟ لبخندی سرسری زدم و سر تکان دادم. -نه... خب راستش اون یادداشتها و بعد هم کارتی که فرستاده بودی یکم.... میان حرفم آمد: -میدونم روش عجیب غریبی بود! سری به ...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 44
متقابلا لبخند بیجانی زدم و بیرودربایسی پرسیدم: -راستش اصلا متوجه منظورت نشدم... خب من میدونم... میدونم که مدیر قبلی... مکث کردم. آن لحظه نمیدانستم اصلا باید به کسی که روزگاری با تمام وجود ناجی زندگیام شده بود، اعتماد کنم یا نه! تردیدم را که دید خودش ادامه داد: -مرده!... همینو میخواستی بگی...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 45
لیوان نیمخوردهی دمنوش را لبهی جانپناه تراس گذاشتم. تازه ماه اول تابستان بود اما گرمای روز کاملا به شب هم رسیده بود و اگر محض آرام کردن آن سرد درد بدپیله نبود، همان چند جرعهی دمنوش تلخی که طبق معمول دستساز نغمه بود، به خاطر گرما از گلویم پایین نمیرفت! با خستگی به همان لبهی تراس تکیه دادم....
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 46
سکوتش باعث شد، مردد لب بزنم: -چه شرطی؟ -اولین شرطش صیغه بود، یه جورایی دنبال کلاه شرعی برا خیانتش بود! و البته اینکه هیچوقت هوس عقد دائم و بچه به سرم نزنه و همه چیز از زنش مخفی بمونه! همون موقع هم به نظرم این همه تاکیدش عجیب بود اما بعدها فهمیدم در اصل ثروت مال زنش بود و اون از بغل زنش به اینجا ...
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 47
دهانم از شدت ناراحتی خشک شده بود. آب گلویم را محکم فرو فرستادم و نگاهش کردم. چشمهای سبز و آشنایش بدجوری یادآور محبت بزرگی بود که روزی در حقم تمام کرده بود. بیتردید لب زدم: -حتما! با لبخندی که زیادی کم جان بود، دستهایم را بیشتر فشرد و آرام لب زد: -ازت ممنونم! قبول کرده بودم اما حتی نمیدانستم دق...
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 48
ناخودآگاه آرام خندیدم و لبخند او عمق گرفت. با مکث نگاهش را به آسمان داد و بعد آرام مسیر صحبتمان را به نقطهی اول رساند: - داشتی به صحبتهای اون زن... اسمش چی بود؟ دم عمیقی گرفتم و رد نگاهش را گرفتم. آسمان نیمهی تیرماه عجیب پر ستاره بود! -فائزه! البته الان دیگه همه سالومه صداش میزنن! زیر لب اسم ...
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 49
با ناامیدی نگاهش کردم و او با همان جدیت ادامه داد: -اگه رودربایسی داری اصلا فردا خودم میرم بهش میگم یا قانونی اقدام کنه یا تو هیچ کمکی نمیتونی بهش کنی! بعد هم بدون آنکه منتظر تاییدی از من بماند به سمت ساختمان راه افتاد. با عجله از جایم بلند شدم و با قدمهایی بلند خودم را به رو به رویش رساندم و م...
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 50
چنگال را ناخودآگاه بیشتر از هر زمان دیگری میان انگشتانم فشردم. محتویات بشقابم بدون آنکه چیزی از حجم آن کم شده باشد، به شکل نافرمی بهم ریخته شده بود و از آنچه بودم بیمیلترم میکرد! -چرا چیزی نمیخوری؟ با صدای نغمه دست از هم زدن غذای پیش رویم برداشتم و نگاهم بالا آمد. رو به نگاه کلافهام سری به ن...
بروزرسانی در : ۱۴۰ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 51
شقیقههایم پر درد نبض میزد! آرام لب زدم: -چرا هست! انگار دیوانه شده بودم! بهتزده صدایم کرد. -رها! نگاهش کردم. از اینکه میدانستم حق با او و کوهیار بود، حس بدی داشتم. اما دیدن فائزه و درخواستش باعث شده بود، جایی بین گذشته و حال گیر کنم. فقط خدا میدانست در آن لحظه چقدر از اینکه هر چه تلاش میکر...
بروزرسانی در : ۱۴۰ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 52
با قدمهایی مردد آخرین پله را پایین آمدم و رو به روی در بستهی دفترش ایستادم. برای اولین بار در این سالها دستم برای فشردن زنگ میلرزید! ناخودآگاه نگاهم روی تابلوی نقرهای رنگ کنار در که اسمش روی آن با رنگ مشکی و فونت نستعلیق حک شده بود، مکث کرد: «کوهیار الوند، وکیل پایه یک دادگستری» نمیدانم از ک...
بروزرسانی در : ۱۴۰ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 53
لبخند کمجانی به رویش زدم، بلکه غلظت اخم و آن کدورت از نگاهش کم شود. او اما باز هم بیحرف تنها با دست به داخل اتاقش اشاره کرد و بعد رو به آرمان گفت: -برامون چای بیار لطفا! آرمان چشمی گفت و من با قدمهایی مردد به سمتش رفتم. اینکه برخوردش تا آن حد سرد و دور از همیشه بود، نشان میداد حتی پادرمیانی ...
بروزرسانی در : ۱۴۰ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 54
برای جواب دادن به او مکث کردم. حق داشت سرزنشم کند و این را خودم بهتر از او یا هر کس دیگری میدانستم اما هیچ کس به پیشینهای که به این تصمیم وادارم میکرد، توجهی نمیکرد! وجدانم بیخ گلویم را چسبیده بود و در قبال فداکاری فائزه و خطری که آن روز به خاطر من به جان خرید، نمیتوانستم دست کمکش را پس بزنم...
بروزرسانی در : ۱۴۰ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 55
مکثی کرد اما قبل از آنکه چیزی بگوید، آرمان بعد از ضربهی آرامی که به در زد، با دو فنجان چای و ظرفی شکلات وارد شد. تشکر آرامی از آرمان کردم و او با لبخندی محجوب دوباره اتاق را ترک کرد. روحیهی پر تلاشش بدون آنکه بخواهم من را یاد آن روزهایم خودم میانداخت، روزهایی که کارآموز کوهیار بودم! به محض خرو...
بروزرسانی در : ۱۴۰ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 56
اسم سیروان و خواستهاش، مفهوم تمام جملات دیگری که با یک خشم پنهان بیان کرده بود را کمرنگ کرد. ناخودآگاه اخم میان ابروهای افتاد و ناباورانه تکرار کردم: -سیروان ازت خواسته منو راضی به دیدنش کنی؟ بعد انگار که از آن همه جسارت لجم گرفته باشد، پوزخند تلخی زدم و هذیانوار با خودم زمزمه کردم: -فرصت دوبار...
بروزرسانی در : ۱۴۰ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 57
سرمای آب، پوست دستم را به طرز دلچسبی نوازش میکرد اما چیزی از استرسی که به حلقم چنگ میزد، کم نشده بود! قبل از آنکه نگاهم را از قطراتی که از روی دستم سر میخورد، بگیرم، صدای اعتراض نغمه بلند شد: -وای رها بسه! اونیکه توی دستته شلیلِ نه قلوهسنگ! از ریخت انداختیش بسکه سابیدیش! نگاه گیج شدهام به او...
بروزرسانی در : ۱۳۷ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 58
کوهیار چیزی نگفت. برخلاف نغمه برای نگاه کردن به سمتش تعلل کردم. دلم نمیخواست استرس نگاهم را بیشتر از آن بفهمد و باز ساز مخالفش را کوک کند! حوصلهی سرکوفت را هم نداشتم برای همین بدون آنکه مستقیم نگاهش کنم، صافتر نشستم و همانطور که نگاهم به گلدان روی میز بود، لب زدم: -ببخشید که مجبور شدی خونهی ج...
بروزرسانی در : ۱۳۷ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 59
کوهیار با لبخند سری تکان داد و بدون آنکه دیگر ادامه بدهد از آشپزخانه خارج شد. به محض خروجش نغمه به سمتم خم شد و با صدایی خفه زمزمه کرد: -به نظرت خودش تو مرحلهی جرقهس یا خاکستر شده؟ با چشمهایی که از جدیت لحن نغمه گرد شده بود، با خنده نگاهش کردم. -چرا چرت و پرت میگی؟ منظورش این بود که قرار نیست ...
بروزرسانی در : ۱۳۷ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 60
لحن خشک و سوال بیمقدمهی کوهیار معذبش کرد. این را میشد از مکثی که کرد، فهمید. کلافه دستهایم را قفلِ هم کردم و نگاهی به نغمه انداختم. دلم نمیخواست دوباره بحثی بینشان صورت بگیرد. نغمه به نشانهی آرام ماندن پلکهایش را روی هم گذاشت و اشاره کرد آرام باشم. کاش میتوانستم! فائزه فنجانش را روی میز ...
بروزرسانی در : ۱۳۷ روز پیش
