خلاصه رمان کوه به کوه میرسد
رها سالها تلاش کرده گذشتهی تلخش را پشت نقابی از موفقیتش در زمینهی وکالت پنهان کند اما درست همزمان با شنیدن خبر بازگشت کوهیار، با دریافت یاداشتهایی مبهم و تعقیب شدن توسط یک آدم ناشناس آرامش بار دیگر از زندگیاش رخت میبندد. پیدا شدن آدمی از گذشته و زنده شدن خاطرهی یک دِین بزرگ، او را بر سر دوراهی یک انتخاب خطرناک قرار میدهد. او در دوراهی بین کمک به زنی که او را از یک سرنوشت شوم بیرون کشیده و آیندهی شغلیاش تنها یک راه دارد، کمک گرفتن از کوهیار! مردی که بارها مثل کوه پشت سرش ایستاده، اما رها به خوبی میداند که پا گذاشتن در این مسیر، برای هیچکدامشان راه برگشتی ندارد و راضی کردن کوهیار اصلا آسان نخواهد بود...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 193
بدون آنکه نایی برای داخل بردن ماشین داشته باشم، اولین جای خالی که به چشمم آمد، داخل کوچه پارک کردم. بعدا میتوانستم جا به جایش کنم. در حالی که سرم را برای حفظ تعادل و کمتر گیج رفتن چسبیده بودم، به سمت خانه راه افتادم. با آن حالی که چنگی به دل نمیزد فقط داشتم این فکر میکردم که حالا با این قیافه...
بروزرسانی در : ۱۶ ساعت پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 192
بعد از چند ماه دوباره وارد این ساختمان شده بودم. کلید را در قفل چرخاندم و وارد سکوت مطلق دفتر شدم. به نیلوفر خبر نداده بودم که برگشتهام. در واقع آمدنم هدف کاری نداشت. حتی نمیدانستم باید امیدی به ادامهی کارم در اینجا داشته باشم یا شکایت شهاب گریبانمان را خواهد گرفت. فقط آمده بودم چون میخواستم ...
بروزرسانی در : ۱۶ ساعت پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 191
از تخت پایین آمدم و بیتوجه به اینکه نغمه هنوز روی تخت نشسته بود، اتوماتیکوار شروع به مرتب کردن روتختی کردم. فهمیده بود حرکاتم غیرادادی و فقط محض مشغول کردن خودم است که بدون آنکه به روی خودش بیاورد، پا به پایم طرف دیگر روتختی را صاف کرد و اینبار با احتیاط بیشتری پرسید: -قول میدم این سوال آخر باش...
بروزرسانی در : ۱۶ ساعت پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 190
پررنگترین چیزی که از شب قبل به خاطرم مانده بود، نگاه سرد و خستهی کوهیار بود که با هربار مرورش سرمای زمستان را به جانم میانداخت. جلوی خانهی ماهبانو پیادهام کرده بود و تنها چیزی که لب زد، خدانگهداری زیرلبی بود و سنگینی همان یک کلمه جوری روی قلبم مانده بود که داشت جانم را میگرفت. همانطور دراز...
بروزرسانی در : ۱۶ ساعت پیش

عاطفه لاجوردی | نویسنده رمان
😉😉
۲ هفته پیشمهسا
0فکر کنم خیلی وقت هست شما رمان جدید ننوشتید. امیدوارم این رمان شروع خوبی باشه. تا اینجاش که عالی بود
۳ ماه پیش
عاطفه لاجوردی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم، امیدوارم تا انتها به دلتون بشینه 🌱
۳ ماه پیش
عاطفه لاجوردی | نویسنده رمان
سلام دوست خوبم، من از این مشکل اطلاع نداشتم و از طرف خودم عذرخواهی میکنم. ظاهرا اپلیکیشن یه مشکل فنی داشته و به زودی برطرف میشه. نگران نباشید و اصلا هیچ پرداخت دیگهای انجام ندید. بعد از رفع مشکل ادامه داستان رو میتونید با روال قبل دنبال کنید 🌱
۴ هفته پیشTiti.2005
0یعنی عااشق شخصیت کوهیارم، حتی وقتی با رها قهره باز مواظبشه و از یه جایی پیداس میشه🥹🥹
۴ هفته پیشتارا.87
0وای خیلی قشنگه، از پارتهای جدید معلومه قراره خیلی هیجان انگیز بشه :))))))))))))))))
۳ ماه پیش
عاطفه لاجوردی | نویسنده رمان
خوشحالم که به دلتون نشسته 🌱
۳ ماه پیشنیلو
در پارت 10بلاخره یه رمان آنلاین از شما پیدا کردم 😍😍😍 بعد از خوندن شعله رقصان این آتش تویی کلی منتظرش بودم🥰
۳ ماه پیش
عاطفه لاجوردی | نویسنده رمان
امیدوارم به دلتون بشینه 🌱
۳ ماه پیشغزل محمدی
0وای عاطفه ی عزیزم، نویسنده ی خوش قلم. می بینم بلاخره داستان کوهیار و ... به جان خودم یادم رفته اسم دختره چی بود و گذاشتی. آخرشم من نفهمیدم چی شد، دیگه ادامه ندادی. امیدوارم اینجا خوش بدرخشه زیبا.🥰😍
۳ ماه پیش
عاطفه لاجوردی | نویسنده رمان
مرسی از لطفت غزل جانم 😊💙 آره عزیزم، قراره اینجا مرتب و تا آخر پارتگذاری بشه 😉
۳ ماه پیشنگین
1اسمش چه قشنگه❤️✨️
۳ ماه پیشفائزه
1خیلی قشنگه همینطوری ادامه بده😭✨
۳ ماه پیش

ابرا
در پارت 120حقش بود تا این باشه خبر بده استقبال خوبی بود