خلاصه رمان کوه به کوه میرسد
رها سالها تلاش کرده گذشتهی تلخش را پشت نقابی از موفقیتش در زمینهی وکالت پنهان کند اما درست همزمان با شنیدن خبر بازگشت کوهیار، با دریافت یاداشتهایی مبهم و تعقیب شدن توسط یک آدم ناشناس آرامش بار دیگر از زندگیاش رخت میبندد. پیدا شدن آدمی از گذشته و زنده شدن خاطرهی یک دِین بزرگ، او را بر سر دوراهی یک انتخاب خطرناک قرار میدهد. او در دوراهی بین کمک به زنی که او را از یک سرنوشت شوم بیرون کشیده و آیندهی شغلیاش تنها یک راه دارد، کمک گرفتن از کوهیار! مردی که بارها مثل کوه پشت سرش ایستاده، اما رها به خوبی میداند که پا گذاشتن در این مسیر، برای هیچکدامشان راه برگشتی ندارد و راضی کردن کوهیار اصلا آسان نخواهد بود...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 184
خیره در چشمهایم پوزخند زد. -نه!... فقط میخواستم بدونم تا کی میخواید به این نقش ادامه بدید! وگرنه علت کارتون واضحه، خیلیها سعی دارن از آدمهای سرشناس آتو دربیارن و جای تعجب نداره! مکثی روی نگاه سردش کردم. انگار چیزی که برای مردم عادی جای دعوا و داد و بیداد داشت، برای او فقط تفریح بود! رسما داشت...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 183
حالا میدانستم ته دق و دلیاش چه بود، تهدید باطل شدن پروانهی وکالتی که به آن اشاره کرد، جای شکی باقی نمیگذاشت که قصد شکایت داشت. این فکر انگار تمام جسارتم را زنده کرد. من وکیل بودم و انگار زیادی من را دست کم گرفته بود. حتی اگر در جایگاه ضعف هم بودم، به آن راحتی پا پس بکش نبودم! -امیدوارم شما هم...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 182
ناخودآگاه به سمتش برگشتم. با چهرهای جدی به ما نزدیک شد و کماکان نگاهش به منصور اسودی بود. -با توام! مگه نباید پیش مهمونا باشی الان؟ اسودی لبخند چاپلوسانهای زد و به من اشاره کرد: -چیزی نیست داشتم با مسئول برنامهریزیت... آخ ببخشید منظورم همون خانم وکیل بود، داشتم با ایشون گپ میزدم! چقدر دلم ...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 181
آرام سر تکان دادم و با تشکری زیرلبی راه خروجی را پیش گرفتم. جای چانه زدن سر اینکه اصلا نیازی به این تشریفات نداشتم، نبود. به هر حال او کار خودش را میکرد و من هم نیاز داشتم انرژیام را عوض یکه بدو برای حرفهایم نگه دارم. آرام پلههای ایوان را به سمت حیاط پشتی پایین آمدم. همزمان کمی در خود جمع شدم...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش

عاطفه لاجوردی | نویسنده رمان
😉😉
۲ هفته پیشمهسا
0فکر کنم خیلی وقت هست شما رمان جدید ننوشتید. امیدوارم این رمان شروع خوبی باشه. تا اینجاش که عالی بود
۳ ماه پیش
عاطفه لاجوردی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم، امیدوارم تا انتها به دلتون بشینه 🌱
۳ ماه پیش
عاطفه لاجوردی | نویسنده رمان
سلام دوست خوبم، من از این مشکل اطلاع نداشتم و از طرف خودم عذرخواهی میکنم. ظاهرا اپلیکیشن یه مشکل فنی داشته و به زودی برطرف میشه. نگران نباشید و اصلا هیچ پرداخت دیگهای انجام ندید. بعد از رفع مشکل ادامه داستان رو میتونید با روال قبل دنبال کنید 🌱
۴ هفته پیشTiti.2005
0یعنی عااشق شخصیت کوهیارم، حتی وقتی با رها قهره باز مواظبشه و از یه جایی پیداس میشه🥹🥹
۴ هفته پیشتارا.87
0وای خیلی قشنگه، از پارتهای جدید معلومه قراره خیلی هیجان انگیز بشه :))))))))))))))))
۲ ماه پیش
عاطفه لاجوردی | نویسنده رمان
خوشحالم که به دلتون نشسته 🌱
۲ ماه پیشنیلو
در پارت 10بلاخره یه رمان آنلاین از شما پیدا کردم 😍😍😍 بعد از خوندن شعله رقصان این آتش تویی کلی منتظرش بودم🥰
۳ ماه پیش
عاطفه لاجوردی | نویسنده رمان
امیدوارم به دلتون بشینه 🌱
۳ ماه پیشغزل محمدی
0وای عاطفه ی عزیزم، نویسنده ی خوش قلم. می بینم بلاخره داستان کوهیار و ... به جان خودم یادم رفته اسم دختره چی بود و گذاشتی. آخرشم من نفهمیدم چی شد، دیگه ادامه ندادی. امیدوارم اینجا خوش بدرخشه زیبا.🥰😍
۳ ماه پیش
عاطفه لاجوردی | نویسنده رمان
مرسی از لطفت غزل جانم 😊💙 آره عزیزم، قراره اینجا مرتب و تا آخر پارتگذاری بشه 😉
۳ ماه پیشنگین
1اسمش چه قشنگه❤️✨️
۳ ماه پیشفائزه
1خیلی قشنگه همینطوری ادامه بده😭✨
۳ ماه پیش

ابرا
در پارت 120حقش بود تا این باشه خبر بده استقبال خوبی بود