خلاصه رمان عاشقانه کوه به کوه میرسد
رها سالها تلاش کرده گذشتهی تلخش را پشت نقابی از موفقیتش در زمینهی وکالت پنهان کند اما درست همزمان با شنیدن خبر بازگشت کوهیار، با دریافت یاداشتهایی مبهم و تعقیب شدن توسط یک آدم ناشناس آرامش بار دیگر از زندگیاش رخت میبندد. پیدا شدن آدمی از گذشته و زنده شدن خاطرهی یک دِین بزرگ، او را بر سر دوراهی یک انتخاب خطرناک قرار میدهد. او در دوراهی بین کمک به زنی که او را از یک سرنوشت شوم بیرون کشیده و آیندهی شغلیاش تنها یک راه دارد، کمک گرفتن از کوهیار! مردی که بارها مثل کوه پشت سرش ایستاده، اما رها به خوبی میداند که پا گذاشتن در این مسیر، برای هیچکدامشان راه برگشتی ندارد و راضی کردن کوهیار اصلا آسان نخواهد بود...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 56
اسم سیروان و خواستهاش، مفهوم تمام جملات دیگری که با یک خشم پنهان بیان کرده بود را کمرنگ کرد. ناخودآگاه اخم میان ابروهای افتاد و ناباورانه تکرار کردم: -سیروان ازت خواسته منو راضی به دیدنش کنی؟ بعد انگار که از آن همه جسارت لجم گرفته باشد، پوزخند تلخی زدم و هذیانوار با خودم زمزمه کردم: -فرصت دوبار...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 55
مکثی کرد اما قبل از آنکه چیزی بگوید، آرمان بعد از ضربهی آرامی که به در زد، با دو فنجان چای و ظرفی شکلات وارد شد. تشکر آرامی از آرمان کردم و او با لبخندی محجوب دوباره اتاق را ترک کرد. روحیهی پر تلاشش بدون آنکه بخواهم من را یاد آن روزهایم خودم میانداخت، روزهایی که کارآموز کوهیار بودم! به محض خرو...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 54
برای جواب دادن به او مکث کردم. حق داشت سرزنشم کند و این را خودم بهتر از او یا هر کس دیگری میدانستم اما هیچ کس به پیشینهای که به این تصمیم وادارم میکرد، توجهی نمیکرد! وجدانم بیخ گلویم را چسبیده بود و در قبال فداکاری فائزه و خطری که آن روز به خاطر من به جان خرید، نمیتوانستم دست کمکش را پس بزنم...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 53
لبخند کمجانی به رویش زدم، بلکه غلظت اخم و آن کدورت از نگاهش کم شود. او اما باز هم بیحرف تنها با دست به داخل اتاقش اشاره کرد و بعد رو به آرمان گفت: -برامون چای بیار لطفا! آرمان چشمی گفت و من با قدمهایی مردد به سمتش رفتم. اینکه برخوردش تا آن حد سرد و دور از همیشه بود، نشان میداد حتی پادرمیانی ...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان کوه به کوه میرسد
دوستانی که همراه قصه هستید، منتظر نظراتتون هستم🌱**هر چی بازخوردها بیشتر، پارتهای هدیه هم پر و پیمونتر 😉

عاطفه لاجوردی | نویسنده رمان
خوشحالم که به دلتون نشسته 🌱
۴ روز پیشنیلو
در پارت 10بلاخره یه رمان آنلاین از شما پیدا کردم 😍😍😍 بعد از خوندن شعله رقصان این آتش تویی کلی منتظرش بودم🥰
۲ هفته پیش
عاطفه لاجوردی | نویسنده رمان
امیدوارم به دلتون بشینه 🌱
۲ هفته پیشغزل محمدی
0وای عاطفه ی عزیزم، نویسنده ی خوش قلم. می بینم بلاخره داستان کوهیار و ... به جان خودم یادم رفته اسم دختره چی بود و گذاشتی. آخرشم من نفهمیدم چی شد، دیگه ادامه ندادی. امیدوارم اینجا خوش بدرخشه زیبا.🥰😍
۳ هفته پیش
عاطفه لاجوردی | نویسنده رمان
مرسی از لطفت غزل جانم 😊💙 آره عزیزم، قراره اینجا مرتب و تا آخر پارتگذاری بشه 😉
۳ هفته پیشمهسا
0فکر کنم خیلی وقت هست شما رمان جدید ننوشتید. امیدوارم این رمان شروع خوبی باشه. تا اینجاش که عالی بود
۳ هفته پیش
عاطفه لاجوردی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم، امیدوارم تا انتها به دلتون بشینه 🌱
۳ هفته پیشنگین
1اسمش چه قشنگه❤️✨️
۳ هفته پیشفائزه
1خیلی قشنگه همینطوری ادامه بده😭✨
۳ هفته پیش
تارا.87
0وای خیلی قشنگه، از پارتهای جدید معلومه قراره خیلی هیجان انگیز بشه :))))))))))))))))