دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه کوه به کوه می‌رسد اثر عاطفه لاجوردی

رمان کوه به کوه می‌رسد

  • زبان فارسی
  • 13.2K 👁
  • 32 ❤️
  • 10 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه کوه به کوه می‌رسد

رها سالها تلاش کرده گذشته‌ی تلخش را پشت نقابی از موفقیتش در زمینه‌ی وکالت پنهان کند اما درست همزمان با شنیدن خبر بازگشت کوهیار، با دریافت یاداشت‌هایی مبهم و تعقیب شدن توسط یک آدم ناشناس آرامش بار دیگر از زندگی‌اش رخت می‌بندد. پیدا شدن آدمی از گذشته و زنده شدن خاطره‌ی یک دِین بزرگ، او را بر سر دوراهی یک انتخاب خطرناک قرار می‌دهد. او در دوراهی بین کمک به زنی که او را از یک سرنوشت شوم بیرون کشیده و آینده‌ی شغلی‌اش تنها یک راه دارد، کمک گرفتن از کوهیار! مردی که بارها مثل کوه پشت سرش ایستاده، اما رها به خوبی می‌داند که پا گذاشتن در این مسیر، برای هیچ‌کدامشان راه برگشتی ندارد و راضی کردن کوهیار اصلا آسان نخواهد بود...

پارت اول

صدای هلهله‌ی جیغ‌مانند وجیهه، مثل ناقوس مرگ در سرش دنگ دنگ می‌کرد. با آن صورت سیه‌چرده و لبخند گشادی که دندان‌های یکی در میان سیاه شده‌اش را به رخ می‌کشید، میان چهارچوب زوار دررفته‌ی پنجره‌ نشسته بود و با سر و صدایی که به راه انداخته بود، بر ترس و وحشت دخترک می‌افزود. ترسی که ناخواسته بند بند وجودش را به لرزی بی‌امان انداخته بود.
دستش را با انزجار، از میان انگشتان حنا خورده‌ی ملوک بیرون کشید. چیزی از معده‌اش می‌جوشید و استرس ناشی از آن، راه نفسش را بسته بود. با نفرت، حین نگاه کردن به لاک‌های قرمزی که ناشیانه به ناخن‌های کوتاهش زده شده بود، زمزمه کرد:
-ولم کن!
نگاه ملوک از دست‌های لاغر دختر بالا آمد و درست به چشمان گودرفته و مشکی رنگش چسبید. تحت تاثیر آن گرسنگی تعمدی چند روزه، چهره‌اش به زردی می‌زد. اعتصاب غذایی که برای هیچ‌کس مهم نبود انگار!
با لحنی تلخ زمزمه کرد:
-خسته نشدی انقدر جفتک انداختی دختر؟
مجدد دست پس کشیده‌ی او را میان دست‌های زمختش گرفت و با تاکید گفت:
-همیشه‌ی خدا بدقلقی کردی، مگه تا حالا فایده برات داشته که وا نمی‌دی؟ چرا نمی‌خوای قبول کنی از وقتی پات به این خونه باز شد، دیگه هیچیت دست خودت نیست؟
نگاهش را برای بار چندم روی صورت رنگ باخته و ناآرام دختر چرخی داد و حین بیرون کشیدن برس لاک، بدون آنکه منتظر جوابی از او بماند، بازدمش را سنگین بیرون فرستاد. دلش برای حال خراب این طفل معصوم می‌سوخت، با این حال لب زد:
-پیشونی نوشت من و تو و تمام زنهای این خونه و محله همینه، سیاه‌بختی! دیر و زود داره ولی نمی‌تونی از زیرش دربری!
بغض دختر با شنیدن حقیقتی که خودش بهتر از هرکسی از آن خبر داشت برای هزارمین بار طی یک ماه گذشته آب شد و نگاه تار شده‌ از اشکش، اینبار به جای صورت ملوک، به دست‌های استخوانی‌اش و رد آن لاک بدترکیب رسید. نمی‌فهمید ملوک با این کار می‌خواهد چه چیز را ثابت کند؟ اینکه او هم باید مانند دیگر دختران آن محله برای عروس شدن ذوق کند؟! مایع لاک از شدت بی‌کیفیتی و بیشتر از آن ناواردی ملوک، روی ناخن‌هایش با ضخامتی زیاد ماسیده بود و عوض زیبایی بخشیدن، بیشتر به دهن‌کجی‌ای شباهت داشت که تقدیر به رخش می‌کشید!
قریب به یک ماه بود، بدخلقی کرده بود، جیغ کشیده بود، هر چه که دم دستش بود را شکسته بود، از ته دل زجه زده بود اما تنها چیزی که عایدش نشده بود، ذره‌ای دلسوزی از جانب جهان و آدم‌های آن خانه بود! جوری نگاهش می‌کردند که انگار دیوانه‌ای از قفس آزاد شده بود، نه دختر بی‌گناه و کم سن و سالی که از سر تیره‌روزی‌اش قرار بود به حجله‌ی شیطان برود!
دستی به گونه‌ی استخوانی‌اش کشید و رد اشک را پاک کرد. جای سیلی جهان، هنوز هم می‌سوخت و ردی که از آن بر روی پوست روشنش به جا مانده بود حتی با سرخاب و سفیداب ملوک هم پنهان نشده بود. بغضش را فرو برد و دهان باز کرد تا اینبار با التماس به ملوک، برای رهایی از آن تقدیر سراسر عذاب دست و پایی بزند. اما صدای جیغ نازک فائزه مهلتی به لب باز کردنش نداد. در عوض متعاقبش، در با شتاب باز شد و جیغ فائزه با کیفیتی سرسام‌آور به گوشش رسید:
-مگه من صد بار نگفتم سر چیز میزای من نرید؟!
وجیهه با دیدن داد و بیداد فائزه برای صدم ثانیه‌ای دست از ایجاد آن اصوات گوشخراش برداشت و با لبخندی گشاد و لحنی زننده جواب داد:
- پول مولو فقط از همون از ما بهترونا طلب کن، اینجا هرچی رو قایم نکنی مال همه‌س!
فائزه در جواب متلک وقیحانه‌ی وجیهه که در کمال بی‌خیالی ادا شده بود، خفه‌شوی غلیظی زمزمه کرد و حین نزدیکتر شدن، رو به ملوک کرد.
-به اجازه‌ی کی دست به وسایل آرایشم زدی؟ اِاِاِاِ نگا نگا لاک چجوری حروم کرده! عینهو تپه روی ناخنش مالیدی که چی بشه؟ که به جا حنا بماله به سر و کله‌ی اون یارو؟
ملوک بی‌توجه به جملات عصبی فائزه، فوتی به انگشتان دختر کرد تا به خیال خودش اثر هنری‌اش را تثبیت کند و بعد شیشه‌ی لاک را روی فرش نخ‌نمای اتاق به سمت فائزه سر داد.
-خبه خبه! بیا بگیر انگار چه تحفه‌ای هست! حالا خوبه همه از یه قماشیم و تو هوا ورت داشته!
نگاه عصبی فائزه از جواب ملوک جری‌تر شد اما یک لحظه نگاهش که به صورت دختر افتاد، با دیدن قیافه‌ی زارش، بی‌ربط به بحث قبلی رو به ملوک توپید:
-چون همه از یه قماشیم باید تا ابد بدبختی رو ارث بذاریم؟ من به درک! چرا برای چیزی آماده‌ش می‌کنی که براش یک هفته‌س لب به هیچی نزده؟ ما بدبختیم بس نیست؟ باید اینم لنگه‌ی خودت و بقیه کنی؟
ملوک با حالتی که عاری از هر حسی بود، مدادی از کیف مملو از لوازم آرایش فائزه بیرون کشید و در جواب گفت:
-ببین کی داره دلسوزی میکنه! لازم نکرده برای این مادرمرده یقه پاره کنی! این لااقل وضعش از تو بهتره قراره با یکی سر و کله بزنه!
فائزه با تمسخر تکرار کرد:
-یه نفر؟ خودتو زدی به خواب یا داری این بدبختو امیدوار می‌کنی؟
ملوک جوابی نداد و دخترک عصبی از مکالمه‌ی همچون هلاهل آن دو نفر که واقعیت ترسناک پیش رویش را مانند سیلی به صورتش می‌کوبید، نگاه از هردواشان گرفت. خسته بود از خودش و از دیوار نحسی که جهان پیش روی آینده و رویاهای دخترانه‌اش علم کرده بود و هیچ راه فراری از آن نبود انگار!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

last update
تخفیف عضویت در رمان 40 درصد تخفیف

فقط تا فردا ( تا پایان روز يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵)
عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان کوه به کوه می‌رسد

عاطفه لاجوردی : ۲ هفته پیش

دوستانی که همراه قصه هستید، منتظر نظراتتون هستم🌱**هر چی بازخوردها بیشتر، پارتهای هدیه هم پر و پیمون‌تر 😉

نظرات رمان کوه به کوه می‌رسد
  • تارا.87

    0

    وای خیلی قشنگه، از پارتهای جدید معلومه قراره خیلی هیجان انگیز بشه :))))))))))))))))

    ۴ روز پیش
  • عاطفه لاجوردی | نویسنده رمان

    خوشحالم که به دلتون نشسته 🌱

    ۴ روز پیش
  • نیلو

    در پارت 10

    بلاخره یه رمان آنلاین از شما پیدا کردم 😍😍😍 بعد از خوندن شعله رقصان این آتش تویی کلی منتظرش بودم🥰

    ۲ هفته پیش
  • عاطفه لاجوردی | نویسنده رمان

    امیدوارم به دلتون بشینه 🌱

    ۲ هفته پیش
  • غزل محمدی

    0

    وای عاطفه ی عزیزم، نویسنده ی خوش قلم. می بینم بلاخره داستان کوهیار و ... به جان خودم یادم رفته اسم دختره چی بود و گذاشتی. آخرشم من نفهمیدم چی شد، دیگه ادامه ندادی. امیدوارم اینجا خوش بدرخشه زیبا.🥰😍

    ۳ هفته پیش
  • عاطفه لاجوردی | نویسنده رمان

    مرسی از لطفت غزل جانم 😊💙 آره عزیزم، قراره اینجا مرتب و تا آخر پارت‌گذاری بشه 😉

    ۳ هفته پیش
  • مهسا

    0

    فکر کنم خیلی وقت هست شما رمان جدید ننوشتید. امیدوارم این رمان شروع خوبی باشه. تا اینجاش که عالی بود

    ۳ هفته پیش
  • عاطفه لاجوردی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم، امیدوارم تا انتها به دلتون بشینه 🌱

    ۳ هفته پیش
  • نگین

    1

    اسمش چه قشنگه❤️✨️

    ۳ هفته پیش
  • فائزه

    1

    خیلی قشنگه همینطوری ادامه بده😭✨

    ۳ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
تخفیف عضویت خورده 40 %
هنوز عضو رمان نشدی؟