پارت صد و چهل و یک :

سعی کردم نگاه معنادارش را به روی خودم نیاورم و دستم را بی‌هدف به لبه‌ی مانتویم کشیدم.
-آره گفتم بگم فامیلیم بهتره!
-چرا؟
نگاهش کردم. لبخندش تا نگاه تیره‌اش راه گرفته بود و جور عجیبی میل به سر به سر گذاشتنم داشت انگار! جوریکه گرما را به زیر پوست صورتم دواند. با این حال خودم را به کوچه‌ی علی چپ زدم.
-چی چرا؟ خب نمی‌خواستم دروغ بگم... غیر از اون نمی‌خواستم فکر بدی راجع بهمون کنه!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!