کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و چهل و یک :
سعی کردم نگاه معنادارش را به روی خودم نیاورم و دستم را بیهدف به لبهی مانتویم کشیدم.
-آره گفتم بگم فامیلیم بهتره!
-چرا؟
نگاهش کردم. لبخندش تا نگاه تیرهاش راه گرفته بود و جور عجیبی میل به سر به سر گذاشتنم داشت انگار! جوریکه گرما را به زیر پوست صورتم دواند. با این حال خودم را به کوچهی علی چپ زدم.
-چی چرا؟ خب نمیخواستم دروغ بگم... غیر از اون نمیخواستم فکر بدی راجع بهمون کنه!
لطفا صبر کنید...
