پارت صد و پنجاه و نهم :

لبخند مهربانی به قیافه‌ی ناامیدم زد و با آرامش پرسید:
-فقط چون اون اوایل باهات مهربون نبود فکر می‌کنی ازت متنفره... همینو می‌خواستی بگی؟
حرفی برای گفتن نداشتم. حس بدی که در آن مورد داشتم را نمی‌توانستم نادیده بگیرم اما دلم هم نمی‌خواست در آن موقعیت آیه‌ی یاس بخوانم. لااقل نه آن لحظه که دست‌هایم هنوز در دست‌هایش بود و با آن نگاه سراسر مهر نگاهم می‌کرد. نه حالایی که قلبم از تصور

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    کلا این کوهیار خیلی خوبه ..خدا کنه رها قدرشو بدونه.. خیلی اشنایی با ثریا ندارم ولی خب پسرشو خیلی خوب بزرگ کرده ..دستش دردنکنه

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️