کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و چهل و هشتم :
رو به نگاه خندانش آستینم را بالا زدم و خیلی مصمم نگاهش کردم. برای گذران وقت هم که شده، آن تجربهی تازه فکر بدی نبود.
-یه دونه از اون خمیرا بده ببینم.... گفتم افتضاحم ولی ارادهمو دست کم نگیر خانم خانما!
باخنده بالشتک پارچهای و چانهی خمیر را جلوی دستم گذاشت.
-تقدیم شما، ببینم چی مکنی!
-صحرا آرام بگیر دَ!
تشر زیرلبی خانم سادات هم نتوانست لبخند را از روی لبش ببرد. بدون آنکه ت
لطفا صبر کنید...
