پارت صد و چهل و هشتم :

رو به نگاه خندانش آستینم را بالا زدم و خیلی مصمم نگاهش کردم. برای گذران وقت هم که شده، آن تجربه‌ی تازه فکر بدی نبود.
-یه دونه از اون خمیرا بده ببینم.... گفتم افتضاحم ولی اراده‌مو دست کم نگیر خانم خانما!
باخنده بالشتک پارچه‌ای و چانه‌ی خمیر را جلوی دستم گذاشت.
-تقدیم شما، ببینم چی مکنی!
-صحرا آرام بگیر دَ!
تشر زیرلبی خانم سادات هم نتوانست لبخند را از روی لبش ببرد. بدون آنکه ت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!