پارت صد و چهل و هشتم :

رو به نگاه خندانش آستینم را بالا زدم و خیلی مصمم نگاهش کردم. برای گذران وقت هم که شده، آن تجربه‌ی تازه فکر بدی نبود.
-یه دونه از اون خمیرا بده ببینم.... گفتم افتضاحم ولی اراده‌مو دست کم نگیر خانم خانما!
باخنده بالشتک پارچه‌ای و چانه‌ی خمیر را جلوی دستم گذاشت.
-تقدیم شما، ببینم چی مکنی!
-صحرا آرام بگیر دَ!
تشر زیرلبی خانم سادات هم نتوانست لبخند را از روی لبش ببرد. بدون آنکه ت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    یعنی فائزه رو از دست دادیم؟ ؟

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️