کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و چهل و نهم :
با ترس آب گلویم را قورت دادم و با حالتی کاملا ناخودآگاه به دور تا دور خانه نگاهی انداختم. دستم به وضوح موقع لمس پیام سوم میلرزید.
-رها دیگه نه مزون و نه اون ویلا پاتو نذار، به هیچوجه.... سراغ منم نیا، من هرجور شده خودم رو از دست این گرگ آزاد میکنم اما نمیخوام برای تو بیشتر از این دردسر درست بشه... میدونم نمیشه اما دلم میخواد این چند ماه رو فراموش کنی و به زندگیت برگردی... برای همه
لطفا صبر کنید...
