کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و پنجاه و چهارم :
قبل از آنکه صحرا با آن چشمانی که حق به جانب گرد شده بود، غری به جان بهارگل بزند، خانم سادات پیشدستی کرد و گفت:
-صحرا بیا برو یه سینی چای بریز، بقیهشه بهارگل تمام مکنه!
-میخواید من چای بریزم؟
قبل از آنکه خانم سادات جوابی بدهد، صحرا با خنده از همان کنار سینک در جواب تعارف صادقانهام گفت:
-ها قشنگ مراسم خواستگاریت تکمیل مشه!
ابروهایم درجا با تعجبی آمیخته به اخم بالا رفت.
لطفا صبر کنید...
