پارت صد و پنجاه و چهارم :

قبل از آنکه صحرا با آن چشمانی که حق به جانب گرد شده بود، غری به جان بهارگل بزند، خانم سادات پیش‌دستی کرد و گفت:
-صحرا بیا برو یه سینی چای بریز، بقیه‌شه بهارگل تمام مکنه!
-می‌خواید من چای بریزم؟
قبل از آنکه خانم سادات جوابی بدهد، صحرا با خنده از همان کنار سینک در جواب تعارف صادقانه‌ام گفت:
-ها قشنگ مراسم خواستگاریت تکمیل مشه!
ابروهایم درجا با تعجبی آمیخته به اخم بالا رفت.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!