لیست کلیه پارتهای رمان کوه به کوه میرسد : پارت های 201 تا 216
تعداد کل پارت های منتشر شده : 216
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 201
برای چند ثانیه ناباور مات به من ماند و من حتی خودم هم نفهمیدم چطور شد یکباره اینها روی زبانم آمد. انگار با دیدن او و گلایههای ناتمامش از جهان، داغ دل من هم بعد از چهارده سال تازه شده بود. این فکر که جهان نگذاشته بود با مادرم بروم چون به من به چشم اندوختهای با ارزش برای روز مبادایش نگاه میکرد، ...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 202
بوی خوش قهوه چشمهایم را باز کرد. شاید یک ساعتی بود که همانطور بیحرکت، گوشهی حیاط جا خوش کرده بودم. اینکه زیر آفتاب کم جان پاییز چند بار دیدار روز قبل را مرور کردم، آمارش از دستم در رفته بود. حرفهایی که بعد از آن آغوش بینمان رد و بدل شد. حالا میدانستم کسی که به مادرم خبر داده بود من زندهام و ...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 203
نگاه عاقل اندر سفیهی به قیافهی شوخش انداختم. با آنکه موهایش را برخلاف چند ماه پیش تیره کرده بود باز شیطنت از سر و رویش میبارید. میدانستم میخواهد باز حرف را به کوهیار و من بکشاند و به ثانیه نکشید که همین کار را کرد. البته نه آنطور که توقع داشتم، نگاهی پر حسرت به حیاط و خانه انداخت و بعد با لحن...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 204
بیحرف و مردد نگاهش کردم. بعد از داستانهای این چند ماه نمیتوانستم نگران نباشم اما سعی کردن خوشیاش را خراب نکنم. شاید بد نبود اگر گاهی عینک بدبینی را کنار میگذاشتم. لبخندی به نگاهش زدم و دستش را رها کردم. -پس زود بیا قهوهت سرد نشه! حال مادری را داشتم که برای به خانه بردن کودکش از پارک، وعدهی...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 205
مکثی کردم و بعد بازدمم را کلافه و محکم بیرون فرستادم. چی میگفتم؟ قهر نبودیم اما خودم را که نمیتوانستم گول بزنم، اسم این دوری و بیخبری آشتی هم نبود! مانده بودمم چی بگویم و تنها چیزی که به ذهنم رسید، تکرار دوبارهی این جمله بود. -رسیدی اول از همه به فریبا خبر بده از ایران رفتی که نگرانت نشه! فهمی...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 206
تا خودِ صبح از این پهلو به آن پهلو شده بودم تا بلکه خوابم ببرد و ذهن واماندهام دست از اراجیف بافتن بردارد اما با همهی تلاشی که کرده بودم، بیشتر از سه چهار ساعت نتوانسته بودم پلک روی هم بگذارم و ماحصلش شده بود سر درد وحشتناکی که تا چشمهایم پیشروی کرده بود. -رها، رها بدو بیا اینو ببین! صدای نغمه ...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 207
از ساختمان دفتر که بیرون آمدم، تیغ آفتاب چشمم را زد. از آن روزهای پاییزی بود که گرمایش بویی از پاییز نداشت و آن مانتوی مخمل کبریتی داشت خفهام میکرد. شاید هم آنقدری از دیدن درب پلمپ نشده دفتر خودم و کوهیار دچار هیجان شده بودم که گر گرفته بودم. این شده بود دومین خبر خوب امروز، پیام فائزه و اینکه ...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 208
پشت در اتاق مکث کردم. بار دومی بود که برای باز کردن این در تلاش میکردم. یک بار خود او مچم را گرفته بود و امروز در نبودش میخواستم کار نیمه تمامم را تمام کنم. مردد کلید را بالا آوردم اما قبل از آنکه وارد قفلش کنم یک لحظه نگاهم به در نیمه باز اتاق کناری افتاد. قاعدتا نباید سرک کشیدن به اتاق کار کو...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 209
دیدن آن عکس کافی بود تا با سرعت نور به گذشته برگردم. به شبهایی که در سکوت حیاط کنار حوض مینشستم و گاهی یک دل سیر اشک میریختم. اشکهایی که نیمی خوشی و نیمی غم داشت. خیلی گذشت تا توانستم آن گذشته را پشت سر بگذارم. ماهبانو کمک کرده بود یاد بگیرم با نداشتههایم کنار بیایم و فقط به جلو نگاه کنم. همی...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 210
با چشمهایی گرد شده به سمتش برگشتم. -این صدای کی بود؟! مکثم به ثانیه نکشید، بدون آنکه منتظر جواب کوهیار بمانم یکباره خشمم از زمین و زمان فوران کرد و نمیدانم با کدام قسمت از منطقم تا آن حد بیمنطق شدم که به بدترین احتمال ممکن فکر کردم و با بغضی که سعی داشتم پنهانش کنم، لب زدم: -ظاهرا مزاحم خلوتتون...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 211
مثل کسی که بخواهد بهانهگیری بچهی لب برچیدهاش را آرام کند، سر تکان داد و گفت: -خیلی خب چهار روز! ولی اگر یه روز دیگه صبر میکردی بهت توضیح میدادم که مجبور شدم... پرواز ثریا توی امارات یه تاخیر بدون برنامهی دو روزه خورد و میتونی تصور کنی عکسالعملش چی بود!... به سختی راضی شده بود بیاد و با او...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 212
با خنده از پشت سرم گفت: -کجا؟ جوابش را ندادم وطی یک گریز آشکار حین فاصله گرفتن از او و نگاه سرخوشش، سعی کردم به یاد بیاورم کیفم را کجا گذاشته بودم. لبهی تخت بود. با عجله به همان سمت رفتم و زیر نگاه خندان کوهیار، بندش را بدون آنکه روی شانه بگذارم در دستم گرفتم و به سمت در پا تند کردم. همانطور که ...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 213
برای هزارمین بار نفسم را با فشار فوت کردم. همه چیز به خواب شباهت داشت، به یک رویای شیرین اما همین که برخورد با ثریا را تصور میکردم بند دلم پاره میشد. مدام میترسیدم حسش به من مثل آن روزها باشد و حال خوشم را خراب کند. نغمه بیهوا کنار گوشم پچ زد: -جلو مامانت نمیتونم فحشت بدم ولی خب چه مرگته هی ع...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 214
درجا اخم ظریفی کرد اما قبل از آنکه چیزی بگوید، نغمه زودتر از او با چینی که به بینیاش انداخت، گفت: -اون از کی خوشش میاد آخه؟ فقط کوهیار رو دوست داره و بس! شانهای بالا انداختم و اینبار او بود که با لحنی حق به جانب گفت: -خیلی دلشم بخواد... خیلی ناراحته اصلا بهشون دختر نمیدیم! لحنش بیاندازه مامان...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 215
از ثریا شروع به تعارف کردم. از قبل پیه اینکه دستم را رد کند به تنم مالیده بودم اما برخلاف تصورم همزمان با ممنونی که گفت، فنجان چایش را برداشت. با همین کارش انگار بخشی از استرسم خوابید و بعد از آن با آرامش بیشتری به بقیه چای تعارف کردم و در پایان با اشارهی مامان مبل کناریاش نشستم. جو آنقدر سنگی...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان کوه به کوه میرسد - پارت 216
برای چند ثانیه سکوتی سنگین فضا را گرفت. نمیدانم مامان از کجا از این موضوع خبر داشت، شاید همان موقع که دنبالم میگشت فهمیده بود. برایم مهم هم نبود، خیلی سال بود نسبتی با آن آدم نداشتم و حالا خبر مرگش هیچ حسی را در وجودم زنده نمیکرد الا این سوال که با آن ظلمی که در حق من کرد آیا آن دنیا در آرامش ...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
