خیانتکار عاشق 3 به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت دوم :
بعد هم زندگی توی زندان منتظرته اما حداقل جز دوران محکومیتت محسوب میشه.
منتظر جوابم نموند و سلولم رو ترک کرد، پرستار نگهبانمم همراهش رفت و در رو از بیرون قفل کرد.
میدونستم که تا زمان قرص بعدی پیداش نمیشه و مثل همیشه با سایه سنگین خودم و حال و گذشته و آیندهٔ تاریکم تنهام می ذاره.
خودم رو به پشت رها کردم و روی تخت افتادم.
به سقف زرد و رنگ و رورفته ای که آسمون هر شبم شده بود، خیره شدم.
قطره های اشک به نوبت از گوشه و کنار چشمم جاری شدن و دوباره جلوی چشم هام تار شد.
انقدر خسته بودم که دوست داشتم به یه خواب ابدی فرو برم و هیچوقت بیدار نشم.
قرص هام رو میخواستم، یه جورایی بهشون وابستگی پیدا کرده بودم؛ وقتی می خوردمشون و توی هپروت می رفتم و دنیا خیلی بهتر از زمان هشیاری و جنگیدن با همه چیز بود.
دنیایی که محکومم کرده بود به کسی که نه نبودم و نه می خواستم که باشم.
دختر مجرم و دیوونه ای که هیچ خونواده ای نداشت و هیچکس باور نمی کرد که یه دختر داره.
وقتایی که هشیار بودم و با استفراغ زورکی قرص هام رو بالا می آوردم، مدام به راه فرار فکر می کردم و وقتی به نتیجه ای نمی رسیدم حسرت می خوردم که ای کاش به همون بغل کردن بچه ام حتی شده زیر سایهٔ رامتین قناعت می کردم و با تلاش برای فرار خودم رو توی این کابوس وحشتناک فرو نمی بردم.
گاهی احساس ضعف و دلتنگی برای بچه ام انقدر بهم فشار می آورد که میخواستم به تموم کرده ها و نکرده هام اعتراف کنم تا از تیمارستان درم بیارن و حداقل تو بند عمومی یه وقت ملاقات گیر بیارم.
تا به رامتین التماس کنم بزاره یه بار دیگه بچه ام رو ببینم.
اما به چی اعتراف می کردم؟
به اینکه رایان وجود نداره و یه قاتل روانی ام؟
اگه واقعا همه چیز اینطور بود چی؟ اگه همه چیز توهمی از یه زندگی دیگه که هیچوقت نداشتم بود چی؟ اگه واقعا من ماشه رو کشیده باشم چی؟
شاید این حبس ابد شه و واقعا دیوونه شم!...
با شنیدن صدای باز و بسته شدن دریچه و شکستن یکبارهٔ سکوت حاکم بر فضای اتاق، رشتهٔ افکارم پاره شد و ناگزیر تکونی به پلکهای خستم دادم.
باز کردن چشمهام همزمان با درد عمیقی شد که دستهای زخمیم رو به دور محور فرضی زندون اطرافم مشت کرد.
باریکهٔ ضعیف نوری از شکاف دریچهٔ سلول به داخل اتاق خزید و روی گونههای خیس از اشکم نشست.
دست خشکشدهام رو با مشت کردن از دور بازوهام آزاد کردم و جلوی صورتم گرفتم.
این نور مزاحم و آزاردهنده، اون روشنایی نبود که انتظارش رو میکشیدم...
سینی فلزی از راه دریچه به داخل سلول پرت شد و از صدای برخوردش با کف زمین، تموم وجودم از عصبانیت لرزید؛ برای چند لحظه احساس کردم مویرگهای مغزم در هم کوبیده شدن و راه تنفسم رو با خونریزیشون بستن...
دریچه که بسته شد، اون باریکهٔ نور بیروح هم خاموش شد و تاریکی مطلق اطرافم رو فرا گرفت.
سرم و به عقب سوق دادم و روی فلز سرد و سنگینی که اینروزها بستر استراحتم شده بود، گذاشتم؛ پلکهام و روی هم فشار دادم و بدن خشک شده از بیتحرکیم و روی تخت رها کردم.
مرگ تدریجی یعنی همون چیزی که به من میگذشت؛ یعنی هر ثانیهٔ هر روزت مثل هم باشه... همون تاریکی همیشگی، همون انزوا و سکوت همیشگی، همون جیغ و فریاد ها و سروصداها و فحشها و دیوونهبازی های همیشگی...
شاید در گذر زمان منم مثل بقیه واقعا دیوونه می شدم.
آخ از دست غذاها و همون نگهبانهای همیشگی...
اینجا همه چیز روی دور تکرار بود، مثل دردها و دلتنگیها، نه بیشتر میشدن و میکشتنت نه کمتر میشدن و سوزش قفسهٔ سینهات رو بهبود می دادن.
هیچ چیز اینجا به سرانجام نمیرسید؛ مثل انتظار و خندهها و گریهها و جیغ هایی که هر ساعت توی گوشم میپیچیدن.
انگار که اینجا یه دنیای دیگه بود، یه دنیای ترسناک و تاریک که نمیتونستم باهاش کنار بیام.
هیچکس با هیچکس حرف نمیزد، فقط گاهی دردهاشون رو با صدای بلند و بیمخاطب توی گوش سلولها فریاد میزدن، بعضی وقتها هم خودشون و به در و دیوار میکوبیدن اما در نهایت حاصل همهٔ تقلاهاشون خوردن به در بستهٔ سلول توی تاریکی بود.
انگار که هیچکس منتظر هیچکس نبود، چون هیچوقت زنگها به صدا درنمیومدن و بلندگو اسم هیچکس رو برای اعلام ملاقاتی صدا نمیزد.
توی جایی که انگار جزءای از دنیای گذشتمون نبود، همه فراموش شده بودیم...
نگهبانها در طول روز گاهی چند ساعت درها رو باز میکردن و کسایی که حالشون بهتر بود رو میبردن بیرون اما من نه حالم خوب بود نه حوصلهٔ هواخوری و کارهای احمقونه ای که بهمون می دادن رو داشتم.
روزها بود که چشممون به روشنایی نخورده بود، به تاریکی عادت کرده بودیم و از نور چراغ قوههای بازرسی فرار میکردیم.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
عصبی
1عصبی واقعا خیلی عذاب دهنده وکش دهنده شده
۱ سال پیشفاطمه
1خوبه عالیه هیجان داره
۱ سال پیشنرگس
2♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
۱ سال پیشباران
0عالی
۱ سال پیشکاوه
0خوب
۱ سال پیشLailasadeqi
0خیلی عالی
۱ سال پیشایمان یعقوبی
1بسیار یک رمان عالی است❤️❤️❤️❤️
۲ سال پیشستایش
0خوب بود
۲ سال پیشرعنایی
4رمان جالبیه ای کاش جلد سوم هم مثل آن دوجلد قبلی دردسترس بود تشکر از نویسنده عزیز
۲ سال پیشیکم رمان خشک هست
0رمان یکم خشک هست
۲ سال پیشنسیم
1خوب
۲ سال پیشامیر
2چیدمان ادبی خوبی داره
۲ سال پیشنیلوفر کیانی
1عالی
۲ سال پیشM.h
2رایان مرده؟ چرا نیستتت؟
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...
ملینا
0چرا اینطوری شروع شد من حالم خراب شد کاش میفهمیدیم چخبرا اخرش چی میشه