دربارهی رمان «بها»؛ عروسی که بهای صلح یک کشور بود
فاطمه عبداللهزاده در این رمان از دل یک جنگ فرضی و اما آشنا، داستان دختری را روایت میکند که تنش را برای زندهماندن ملتش، به میز مذاکره سپردند.
جنگی که یک زندگی معمولی را بلعید
سال ۱۸۹۴ است و آیرس، یکی از بیطرفترین گوشههای دنیا، ناگهان زیر آتش قدرتی بهنام دلاکرو له میشود. برای اینکه حملات موقتاً متوقف شوند، آتشبس بهایی میخواهد؛ نه غرامت، نه زمین، که یک گروگان با خون رهبر دیکتاتور آیرس. کسی که بتواند نمایندهٔ کل ملت مغلوب باشد و تاوان بدهد بهجای همه.
نیرا مونکلر، دختری معمولی از یک شهر دورافتادهٔ ساحلی که تنها آرزویش دیدهشدن و کمی از جنس آزادی بود، بیآنکه بخواهد وارد این معادله میشود و از دلِ همان قرارداد، با هویتی تازه — آیرین آلکازار — به اردوگاه دشمن فرستاده میشود. اما آنچه او را از یک گروگان معمولی متمایز میکند، رازی است که در خونش جاریست؛ رازی که اگر فاش شود، میتواند کل معادلهٔ جنگ را وارونه کند.
در آن سوی این داستان، اریک ایستاده؛ فرماندهٔ ارتش شمالی دلاکرو که با خون خودش قسم انتقام خورده و قرار نیست دلش برای دختر دشمنش بلرزد. اما وقتی زندانی و زندانبان زیر یک سقف زندگی میکنند، مرز میان نفرت و دلبستگی هر روز باریکتر میشود؛ عشقی که در دنیای این رمان، لوکسترین و خطرناکترین چیزیست که میشود آرزویش را کرد.
نویسنده این داستان را برای چه نوشت؟
عبداللهزاده «بها» را در بستری از تاریخ فراموششده و روزهای سیاه یک جنگ خیالی نوشته تا نشان دهد آدمها، حتی وسط ویرانی و خون، باز هم دنبال یک رؤیای کوچک از صلح و آزادی میگردند. تمرکز داستان روی این ایده است که هرکس در جنگ چیزی را میبازد و بهایی میپردازد، اما اگر عشق را هم جدی بگیریم و بهایش را بدهیم، همان چیزی میشود که آدم را از میان آتش زنده بیرون میکشد.
مقدمهی رمان
توی این زندگی که ابرهای تاریک خورشید رو پنهون و دنیامون رو احاطه کردن، شاید نتونم داستانمون رو طوری که آرزو داشتم تموم کنم. اما توی یه زندگی دیگه، اگه دنیایی بعد از این دنیای ویران شده وجود داشت، این داستان رو دوباره زندگی می کنیم، چون من هنوز بهش امید دارم. به جهانی بهتر از این، با مردمانی خوشحال تر... به صلح، به آزادی و جایی که بتونم توش زندگیم رو خودم ورق بزنم و در انتهای خطی نایستم که به اجبار صفحاتش رو برام نوشتن و مجبورم کردن نقشه هاشون رو بازی کنم. امیدوارم توی زندگی دیگه من و تو دوباره با هم روبرو بشیم... شاید در اون صورت اولین نگاهی که من می اندازی زیر سایهٔ تباهی و تاریکی احساسات ویران شده ات نباشه، شاید بتونی بهم لبخند بزنی و من رو فقط کمی برای زندگی کردن دوست داشته باشی! می دونی به نظر من عشق توی دنیایی که بهش بها داده بشه، می تونه آدم ها رو نجات بده!... توی اون دنیا شاید واژهٔ جنگ هیچ وقت اختراع نشه، شاید ما رو وادار نکنن توی نبردی نابرابر علیه خودمون با همدیگه بجنگیم. و شاید اونجا تو من رو باور کردی!... شاید اسلحه ات رو رها می کردی و به جاش دست های من رو می گرفتی. اونجا شاید لحظه ای درنگ می کردی، به عقب نگاه می کردی و برمی گشتی پیشم... حالا اگه این دنیای ویران رو برای همیشه نابود کنن و دنیای دیگه ای هم نباشه، من کجا تو رو پیدا کنم؟ جایی که من و تو و همهٔ ما بازمانده ها بتونیم از دست رفته هامون رو دوباره ملاقات کنیم. از آرزوهامون چیزی نمونده، باید همه رو سوزوند و از نو شروع کرد. با آدم های تازه، شاید که ما سزاوار قصهٔ جدید نباشیم! فکر می کنم تموم کردن همین داستان پایان راه ما باشه، البته اگه هنوز جاده ای برای طی کردن مونده باشه... به گذشته نگاه می کنم، به دنیای قبل از جنگ و با خودم میگم ای کاش می شد زمان توی دقایق پایانی سال ۱۸۹۴ منجمد می شد، کاش طوفانی که دنیامون رو متلاشی کرد هیچ گاه سر نمی رسید. اما در اون صورت منِ بی تو، به کجا پناه می بردم؟ من هنوز همون کسی بودم که روزی ازش بیزار بودم... یه دختر معمولی توی یه شهر دورافتاده، توی مرزی ترین نقطهٔ آیرس، بیست و سه سال طوری زندگی کردم که انگار اصلاً وجود نداشتم. توی دایرهٔ دنیای کوچیکم موندم و سرگرم روزمرگی ها و رویاهام شدم. اون زمان ها آرزوهای زیادی داشتم؛ بیشتر از همه دوس داشتم آزاد باشم، سفر کنم و آدم ها رو بشناسم. می خواستم مهم، تاثیر گذار و معروف باشم و داستان زندگیم رو طوری رقم بزنم که بعد از مرگم فراموش نشم. بقیه همیشه به حرف هام می خندیدن، منم باهاشون می خندیدم و می دونستم آرزوهای محالم هرگز تحقق پیدا نمی کنن. خودم رو هر طور شده توی دنیای خاکستری و زندان عقاید و رویاهام، سرپا و مشغول نگه می داشتم. داستان های کوتاه از زنای ماجراجو می نوشتم و به دفتر روزنامه می فرستادم، حتی با اینکه چاپ نمی شدن جرعت نمی کردم اسم واقعیم رو پشتشون بنویسم. بابا می گفت خیال پردازی و داستان نوشتن برای دخترها بی آبرویی به بار میاره، تو که نمی خوای یه روز بری دنبال ماجراجویی و ما رو مضحکهٔ پیرام کنی؟ می خندیدم و می گفتم حتی اگه بخوامم نمی تونم از دریاهایی که احاطه ام کردن بگذرم. کتاب های زیادی توی کتابخونهٔ زیر میدان گراند نبود، از روی علاقه همشون رو چندین و چند بار می خوندم. در واقع یکی از معدود افرادی بودم که پاشون به اون زیرزمین قدیمی و نمور رسید. مردم می گفتن بعد از آخرین جنگ سال ۱۵۴۴ اونجا خونهٔ ارواح شده اما به جز یه کتابدار پیر هیچ موجود زنده ای اونجا نبود. تاریخ رو دوست داشتم، تخیلم رو باز می کرد و رویاهام رو پر و بال می داد. البته در مورد زن ها چیزی توش پیدا نمی شد، همه اش در مورد جنگ هایی بود که مردها شروعشون کرده بودن و غنیمت های بی ارزش به دست آورده بودن. داستان هایی که مردها قهرمانشون بودن و زن هایی که توی خطی تکراری به انتظار ناجی بودن. خون بی گناهان و رنج مردم رو توی تموم خط ها حتی توی بی ربط ترین کتاب ها می دیدم؛ مردمی مثل من که به فراموشی سپرده شده بودن و هیچ نامی ازشون باقی نمونده بود. دنیا پر بود از من هایی که فقط توی ذهن خودشون زنده بودن و هیچ داستانی ازشون توی هیچ کتابی نبود، شاید هم بود اما توی کتابخونهٔ متروکهٔ ما نه. توی شهر کوچیکمون همه همدیگه رو می شناختن و خانواده ها حتی گاهی یه سفره رو شریک می شدن. پدرم مثل اکثر مردهای شهر ماهیگیر بود، برادرم رابین با اینکه می دونستم دوست داره پزشک بشه همراه پدرم زندگیش رو توی دریا می گذروند. خواهرام گرتا و روینا به همراه مادرم هر کاری رو می کردن که یه خانم شایسته و باوقار توی طبقهٔ ما باید انجام می داد. هفته ای دو بار هم در خدمت کلیسا بودن. من اما تنها کسی بودم که پرشور تر و پر فعالیت تر از بقیه و در عین حال بیکارتر و بی هدف تر؛ خسته تر و تنها تر از همه فقط دور خودم می چرخیدم! کل کشور رو دریا احاطه کرده بود، من رو حصار خانواده ام... حالا قدر آرامش اون روزها رو می دونم اما دیگه برای همه چیز دیر شده. توی بی طرف ترین نقطهٔ دنیا، ناگهان جنگ دریای آروم آیرس رو طوفانی کرد و اسم من وارد صفحات آشفتهٔ تاریخ شد. این داستان منه... با نام نیرا مونکلر به دنیا اومدم و بزرگ شدم اما حالا همه من رو به اسم آیرین آلکازار می شناسن. دختری که به بهای جنگ، قربانی شد و به اجبار اون رو عروس دشمن قسم خورده اش کردن.
شخصیتهای محوری
دختری که علیرغم میلش به بهای صلح، عروس اجباری دشمن شد؛ تاریکیهای جنگ را به جان خرید و احساس ممنوعه و ویرانگرش نسبت به فرماندهٔ دشمن را در آغوش کشید.
مردی که با خونش قسم خورده از آیرس انتقام بگیرد و قرار نبوده در راه جنگ و نابودی دشمنانش، قلبش بلرزد؛ تا اینکه دختر دشمنش زیر سقف او زندانی میشود.
آلکازار
دیکتاتور خونخوار و بدآوازهٔ آیرس که با اشتباهات و جنایتهایش شعلههای جنگ را در منطقه شعلهور کرد، اما هیچکس داستان واقعیاش را نمیدانست.
آلیستر
مردی با ارادهٔ آهنین برای اشتباهات بیانتها؛ فرماندهٔ شکستخوردهای که با پیروی کورکورانه از پدر، خواهرش را پیشکش دشمن کرد و قسم خورد تا آخرین قطرهٔ خون بجنگد.
آیزاک
مردی که هرگز قسمش برای انتقام خون هموطنانش را فراموش نکرد و آینهٔ وجدان تاریک اریک شد تا آتش جنگ هرگز خاموش نشود.
استیو
سربازی که شاید روشنترین نقطهٔ تاریکیها و تنهاییِ غریبانهٔ آیرین در اردوگاه نظامی دشمن بود.
ماریان
رقاصهٔ دورهگردی که شاید بهتر بود هرگز آرزوی ملکهشدن نداشته باشد و دلبستهٔ مردی نشود که برای عشق ساخته نشده.
دبرا
قربانی ازدواج سیاسی برای قدرت؛ زنی که خیانت دید و در سایهٔ بیمهریهای شوهر دیکتاتور و بیرحمش زندگی کرد.
گرتا
دختری که نامزدش در جنگ گم شد و خانوادهاش از هم پاشید.
برشی از متن رمان
- تو رو نمی دونم ولی من تنها چیزی که الان حالم رو بهتر می کنه، اینه که این هرزهٔ آلکازار رو بندازم تو دریا تا حتی جنازه شم دست اون بابای عوضیش نیفته. - با این کار فقط بهشون لطف می کنی احمق درمونده! فکر می کنی اگه اینطور تاوان می دادن فرمانده خودش این کار و نمی کرد؟ - اصلاً برای چی اون قرارداد لعنتی رو قبول کرد؟ اون که قرار نیست همخون آلکازار رو واقعاً به عنوان همسرش قبول کنه؟ چرا باید اسم آیزنهارت و روش بذاره؟ - اسم خون رو عوض نمی کنه، قراره به عنوان یه بردهٔ سلطنتی تا آخر عمر کوتاهش زندانی باشه و مثل سگ جون بکنه! برای آلکازار چه تحقیری از این بالاتر که دخترش رو همخواب دشمنش کرده؟ - باید دلیلش همین باشه وگرنه چرا باید فرمانده زیر بار همچین ازدواج احمقانه ای بره؟ راه بهتری برای انتقام پیدا کرده... - ولی هیچکدوم از این کارها کاپیتان برندون رو برنمی گردونه، این زخم تا خون اون حرومزاده رو نریریزیم خشک نمیشه! حالا دختر لعنتیش رو مثل عفونت وارد خونهمون کردیم تا فرمانده با هر بار دیدنش یاد آلکازار بیفته و داغش تازه شه. - من میگم همین الان این دختره رو بکشیم و آیرس رو نابود کنیم! - هنوز برای فسخ اون قرارداد صوری دیر نشده... با هر حرفی که می شنیدم انگار تیر تازه ای توی قلبم فرو می رفت... داشتم از سردرد منفجر می شدم و صداهای مختلف پر از نفرتی که بی وقفه، از عرشهٔ پایین راهشون رو تا گوشم باز می کردن، درونم رو به آتیش کشیده بودن. دستم و روی شقیقه ام گذاشتم و خودم رو از کف زمین جمع و جور کردم. هوا کاملاً تاریک شده بود و جز نور دژ دیده بانی هیچی نمی دیدم. نمی دونستم ساعت چنده و چهقدر خوابیدم اما بدترین و وحشتناک ترین خواب عمرم بود. پر از ترس و کابوس، انقدر توی خواب و بیداری گریه کرده بودم که چشم هام می سوختن. از شدت سرما بدنم کرخ و بی حس شده بود. داشتم از شنیدن این همه گلولهٔ بی وقفه که روحم رو زیر رگبار شکنجه گرفته بودن، دیوونه می شدم! دست هام و روی گوش هام فشار دادم و با درد زیرلب نالیدم: تو رو خدا ساکت شین! صدای ضعیفم حتی به گوش خودمم نرسید. فکر نمی کردم تو این حال بتونم شب رو به صبح برسونم. قدم های دردناکم رو توی تاریکی به سمت کابین انتهای عرشه کشیدم. نمی دونستم اونجا چی در انتظارمه اما نمی خواستم فردا صبح کسی جنازهٔ یخ زده ام رو پیدا کنه. با دست های لرزونم بازش کردم و شتابان خودم رو به داخل انداختم. سرم رو به در تکیه دادم و نفس نفس زنان چشم هام رو بستم. گرمای ملایمی توی بدن یخ زده ام پیچید و کم کم احساس کردم خون داره دوباره توی رگ هام به جریان میفته. چند لحظه توی همون حالت موندم تا بدنم خودش رو به امنیت غریبه ای که اونجا حاکم بود بسپاره... اما به محض اینکه چشم هام رو باز کردم نگاهم توی نگاه طوفانیش گره خورد. روبروم روی تخت فلزی انتهای کابین نشسته و بهم خیره شده بود. قلبم دیوونه وار خودش رو به قفسهٔ سینم کوبید و نفس هام دوباره به شماره افتادن. نمی دونم بهخاطر حضور سنگینش بود یا نگاه گیرا و عمیقش که گویی توی تاروپود وجودم نفوذ کرده بود. گرمای مطبوعی همراه با نور کمرنگ چراغ اتاق رو بغل کرده بود اما طوری که بهم نگاه می کرد باعث شد از درون لرزم بگیره. دست هام رو مشت کردم و ناتوان از هر حرکت دیگه ای تنها گوشه ای از دامنم رو توی مشت فشردم. هوا طوری سنگین شده بود که انگار توی یکی از کارخونه های پر از دود و سیاهی نفس می کشیدم. سرمای نگاه و هیبت ترسناکش گرما رو فراری داده و جاش رو به سرمایی استخوان سوز داده بود. یه چیزی توی دلم می گفت باید تا توی گرداب نگاهش غرقم نکرده فرار کنم اما مطمئن نبودم کدوم سمت خطرناک تره... سرما و بارون و ترس از سرباز ها یا مردی که از نگاهش خون می بارید. ما بین جنگ درونیِ من بین موندن و رفتن، در سکوت و سنگینی عمیقی که توی بند بند وجودش رخنه کرده بود، بی حرکت سرجای قبلیش مونده بود. طرز نگاهش خیلی آزاردهنده بود، احساس می کردم عریان و بی دفاع در برابرش ایستادم و ته قلبم می دونم که سرنوشت شومی در انتظارمه. با بلند شدن ناگهانیش بیشتر به در چسبیدم، انگار می خواستم همونجا محو شم. با قدم هایی محکم و شمرده شمرده بهم نزدیک شد، درست مثل شکارچی ای که آمادهٔ دریدن طعمشه! حالت صورتش سرد و خنثی بود، انگار نفرت و عصبانیتش انقدر عمیق بود که حالت بی تفاوتی به خودش گرفته بود. اما امان از دلم که تا عمق چشم هاش نفوذ کرده بود. گردابی در نگاهش بود که هر آن انتظار داشتم توی خودش ببلعتم. جلوتر اومد و فاصلهٔ بینمون رو پر کرد، مقابلم ایستاد و سایهٔ بلند و وحشیش روم خیمه زد. علیرغم سوز سرمای هوای بیرون که به داخل هم نفوذ کرده بود دکمه های پیراهنش باز بودن و عضلاتش بیرون زده بودن. قطرات آب و عرق روی پوستش سرازیر شده بودن و با هرم نفس های بلندش که برجستگی های سینه اش رو جلو و عقب می کردن ترکیب ترسناکی ساخته بودن. چشم ازش گرفتم و به گوشه ای از زمین دوختم، با اینکه از وقت دیدنش عملاً لال شده بودم اما اگه فقط کمی بیشتر بهم نزدیک می شد آمادهٔ فریاد زدن بودم. بعد به این فکر کردم که کی حاضره به کمکم بیاد؟ این همون مردیه که باید از هیولاهای بیرون بهش پناه ببرم چون شوهرمه؟! توی همین افکار بودم که اندک فاصلهٔ بینمون رو هم از بین برد، جای عقب رفتن نداشتم، لب هام و روی هم فشار دادم و با وحشت سر بلند کردم. نگاهش بین چشم ها و تموم اجزای صورتم در دوران بود، انقدر خودم رو منقبض کرده بودم که تموم بدنم درد می کرد. لب که باز کرد نگاهش بی تفاوت تر از قبل توی چشم هام ثابت شد اما صداش تموم تنم رو توی سردی فرو برد. - نمی دونم اونها چه چیزهایی بهت گفتن اما من حقایقی که هیچوقت تغییر نمی کنن رو بهت میگم. هیچ عقد، هیچ فرد، هیچ کار و هیچ جمله ای حتی کلام خدا هم من و تو رو به هم پیوند نمیزنه! اون ازدواج ساختگی رو فراموش کن، شاید نامم رو گرفته باشی اما من و تو تا همیشه برای هم غریبه می مونیم! من نه بهت دست میزنم نه کاری باهات دارم. از الان تا به ابد، رابطهٔ بین من و تو بیش از زندان و زندانی نمیشه. تو دقیقاً و به معنای واقعی گروگان جنگی ای البته این اسم مودبانشه و تا وقتی که لازم باشه توی مقر دشمن زندگی می کنی. امنیتت تا وقتی که اینجایی با منه، یه لطفی به خودت بکن و خطایی مرتکب نشو که زن بودنت نادیده گرفته بشه و مثل دشمن های خط مقدم جنگ باهات رفتار بشه. اینجا هم مال خودت!
با دیدن فرمانده که پایین پیش سربازها بود جونی تازه گرفتم و کسلی قبل رو فراموش کردم. چشم هام و ریز کردم تا از اون فاصله بهتر ببینمش. نمی دونم داشت شلیک کردن درست رو بهشون یاد می داد یا تفنگ دستش گرفته بود و کتکشون میزد؛ هر چی که بود همه رو از جا پرونده و به خط کرده بود. چند تا شلیک به تختهٔ هدف کرد و من داشتم با نگاهی سیری ناپذیر تماشاش می کردم. ناگهان متوقف شد و در آنی سرش به بالا چرخید. زمانی که دیدم، انگار که یه تیر هم به من خورده باشه سریع از لبهٔ دیوار فاصله گرفتم و روی زمین نشستم. علیرغم اضطرابی که با دیدن نگاه متقابلش بند بند وجودم رو به لرزه در آورده بود و ندایی از درونم که می خواست به میل سیری ناپذیر دوباره دیدنش غلبه کنه؛ بازدمم رو بیرون فرستادم و این بار با احتیاط سرک کشیدم. با ندیدنش جسارت گرفتم و بیشتر به جلو خم شدم؛ از اون فاصله و بین انبوه سربازها و افسرهایی که با کلاه و بی کلاه همه با یه یونیفرم تقریباً به یک شکل دیده می شدن نتونستم پیداش کنم. حالتش رو توی ذهنم مرور کردم، موج موها و قد و هیکل بلندتر و ورزیده ترش نسبت به بقیه، طرز راه رفتن و حرکات متمایز کننده اش، نمادهای روی یونیفرمش... داشتم به تموم حالات جسمی ای که باهاشون از بین سربازها پیداش کنم فکر می کردم که ناگهان تصویر چشم هاش توی سرم جون گرفتن. فکرم به دوردست ها رفت، به لب هاش... به حرکت جنون انگیزشون وقتی تلخ ترین حرف ها رو بهم میزد و احساسی در درونم که همون لحظه می خواست... - دنبال کسی می گردی؟ صدایی از پشت سر از چنگال گردباد افکار دیوونه کننده رهاییم داد اما وقتی فهمیدم استیو نیست، همونجا موندم و به سمتش برنگشتم. - اینجا کسی در مقامی نیست که به من جواب پس نده. آب دهنم رو قورت دادم و به آرومی عقب گرد کردم. دیدن قیافهٔ سرد و بی تفاوت همیشگیش گرمای ترس چند لحظهٔ قبلم رو مساعد کرد. عجیب بود که تنها دیدنش در هر حالتی آروم ترم می کرد، انگار احساس درون چشم هاش قوی تر از تلخی کلماتش بود. - ولی من نه جز افرادتم نه دارایی های شخصیت. - تو همونی هستی که من بخوام حالا اسمش رو هر چی می خوای بذار! آب دهنم رو قورت دادم و با جسارتی که بعد از مدت ها از زندان وجودم آزاد شده بود توی چشم هاش خیره شدم. - تو می خوای من چی باشم؟ برخلاف قبل عصبانی و پریشون نشد، حتی انحنای کوچکی هم از هیجان به چهره اش نداد، تنها جلوتر اومد و متقابلاً بهم نگاه کرد. مکثم رو در آنی پیش از لب باز کردنش به حرف هایی که با تلخیشون آشنا بودم، خاتمه دادم. - حداقل با این چشم های صادق نگو، نگو مدتهاست برات مردم، نگو هرگز وجود نداشتم و هرگز چیزی تغییر نمی کنه چون... نزدیک بودن بهش نفس گیر بود و حرارت نگاهش نفوذپذیر... جایی در اعماق وجودم... - چون... باز هم برخلاف انتظارم ظاهر شد و فرار نکرد، لب باز کرد در حالی که لحنش تیزتر برندهتر از قبل بود. - چون فکر می کنی من رو می شناسی؟ فکر می کنی در ماورای این تاریکی روشنایی و امید هست؟ فکر می کنی صرف اینکه ازت محافظت می کنم و برخلاف انتظارات به عنوان یه زندانی زندگی ایده آلی داری یعنی من مرد خوبیم و دنیا قراره به سوی بهتری بره؟ تو هیچ ایده ای نداری از این که چه هیولایی در درونم به زنجیر کشیدم تا تکه پاره ات نکنه! سعی کردم با نگاه کردن به عمق چشم هاش دستی ببینم که برای سقوط نکردن بهش چنگ بندازم اما انگار می دونست دنبال چی می گردم. - برای زنده موندن تنها خوشگل بودن کافی نیست باید انقدری احمق نباشی که فکر کنی نزدیک شدن به من ایدهٔ خوبیه! نیم نگاهی به آستین لباسش که بین دست هام فشرده می شد انداخت. قطرات اشک در حال پیدا کردن راهشون به سمت چشم هام بودن اما وحشت توی نگاهم رو محو کرده و بی پروا کنارش موندم. - من ازت نمی ترسم چون می دونم بهم صدمه نمیزنی، نه صرفاً به خاطر شرافت و قولت چون من تنها نور امیدت در اینجام. در ماورای جنگ و دشمنی ها و همهٔ تلخی های دیگه من قراره همون چیزی باشم که تو می خوای، همون جایی باشم که می خوای و همون کاری رو بکنم که می خوای. لباس هات رو می شورم و اتاق رو تمیز می کنم، باهات حرف میزنم، حواست رو پرت می کنم، اگه زخمی یا مریض بشی ازت پرستاری می کنم... هر چقدر هم بداخلاقی کنی ازت فرار نمی کنم. همون مرزی میشم که نخوای ازش بگذری، بهش نگاه کنی و بفهمی هنوز هم مرد خوبی در درونت هست که چیزهای زیبا رو ویران نمی کنه. من کسیم که اینجا منتظرت می مونم، وقتی هم بیای وانمود می کنم همه چیز عادیه. مابین حرف هام دستم رو به آرومی از روی آستینش به پایین سوق دادم، به گرمی دستش رسیدم و در انتهای انگشت هاش نگه داشتم. - مجبور نیستی همیشه و همه جا بجنگی، بذار کنارت بمونم و نشونت بدم زندگی در ماورای جنگ چطوریه. آخرین بند انگشتم رو که گویی تا به اون لحظه بی اختیار چنگ زده بود رها کرد و ناگهان تموم بدنم رو به آغوش کشید...
جملاتی که از این داستان میمانند
مردی که میتونست یک کشور رو به زانو دربیاره به همسر اجباریش گفت تو برای بودن توی همچین جایی و بین همچین آدم هایی و بودن با همچین مردی، خیلی زیبایی.
می گفتن فرمانده دشمن هاشو راحتتر از نفس کشیدن می کشه اما من که دختر بدترین دشمنش بودم می خواستم مال من باشه.
اون مرد هیچوقت نگفت دوستم داره اما بخاطر من جنگ به پا می کرد.
دختره به شوهرش که دشمن خونیشه میگه آدم که وطنش رو ترک نمی کنه، تو خونهٔ منی، پناهگاهمی، عمر و روحمی، هر جا بری منم باهات میام.
شوهرش از خودش روندش و گفت تو هیچ ایده ای نداری از این که من چه هیولایی در درونم به زنجیر کشیدم تا تکه پاره ات نکنه.
حقیقتی مرگبار در رگ های عروس اجباری فرمانده، که فاش شدنش می تونست تمام معادلات جنگ رو زیر و رو کنه.
فکتشیت رمان
سوالات متداول
رمان بها دربارهی چیست
دربارهٔ دختریست که بعد از شکست کشورش در جنگ، بهعنوان گروگان سیاسی به فرماندهٔ ارتش دشمن سپرده میشود و درگیر رازی میشود که میتواند سرنوشت جنگ را عوض کند.
شخصیتهای اصلی رمان بها چه کسانی هستند
آیرین (که پیشتر نیرا نام داشت) در نقش گروگان و اریک، فرماندهٔ ارتش شمالیِ دلاکرو، دو محور اصلی داستاناند؛ در کنارشان شخصیتهایی مثل آلکازار، آلیستر و آیزاک روایت جنگ را کاملتر میکنند.
رمان بها در چه بازهی زمانی و در چه فضایی روایت میشود
داستان در سالهای ۱۸۹۴ و ۱۸۹۵، در دل یک جنگ خیالی میان کشورهای آیرس و دلاکرو، بین اردوگاه نظامی دشمن و دریای آکارا روایت میشود.
این رمان برای چه مخاطبی مناسب است
بها برای رده سنی +۱۶ منتشر شده و به دلیل فضای تیره، صحنههای جنگی و لحن دارک رومنس، برای مخاطب بزرگسالتر مناسبتر است.

مینو
در پارت 1110واای آبرین دیدی با خودت چه کار کردی؟ موندن با اریک شرف داشت به تحمل این سربازای هیز کثیف و خشن🥺