خلاصه رمان عاشقانه بها
روایت این رمان برمی گرده به سال ۱۸۹۴ زمانی که در بی طرف ترین نقطهٔ دنیا، ناگهان جنگ دریای آروم آیرس رو طوفانی کرد و اسم من وارد صفحات آشفتهٔ تاریخ شد. این داستان منه... با نام نیرا مونکلر به دنیا اومدم و بزرگ شدم اما حالا همه من رو به اسم آیرین آلکازار می شناسن. دختر مردی که آغازگر ویرانی ای بی پایان بود. در آشوب جنگ، به عنوان بهایی برای صلحی هر چند شکننده و ناپایدار به دست مردی سپرده شدم که قسم خورده بود کشورم رو تبدیل به گورستانی از خون و خاکستر کنه... اما در میانهٔ این بازیِ مرگبار، حقیقتی توی رگهای من میتپید که فاش شدنش بهای سنگینی در بر داشت. در این تقابلِ خونین، میانِ مردی که به دنبال قدرت و انتقام بود و زنی که سرنوشت کشورش رو به طالعش گره زده بودن، مرزی باریک از دروغی فریبنده کشیده شده بود. مرزی که فروریختنش، می تونست تمام جهان اطرافمون رو به لرزه دربیاره...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان بها - پارت 68
نمی دونم از حرارت بدنش بود یا هوا ناگهان گرم شده بود اما چونه ام با لمس یونیفرمش، از همون نقطهٔ تماس می سوخت. قسمتی از پیراهنش توی مشتم فشرده می شد، جنس زبر و خشکی داشت. اطراف سیاه بود و سکوت آزار دهنده ای در فضا موج میزد. مثل اریک... جایی که به پاش افتادم، چقدر لباسش زبر بود، چه قدر دست هاش سرد...
بروزرسانی در : ۹ ساعت پیش
-
رمان بها - پارت 67
- بلند شو. زمزمهٔ عصبیش رو از بین دندون های کلید شده اش شنیدم اما نتونستم از جام تکون بخورم، شایدم نمی خواستم، ته دلم می خواستم همونجا بمیرم و دیگه هیچوقت بلند نشم... - آیرین بلند شو، نمی تونم تو رو اینطوری ببینم. به آرومی سرم رو بلند کردم و به چهره اش نگاه کردم که از اون بالا سرد و یخ زده و همین...
بروزرسانی در : ۲۰ ساعت پیش
-
رمان بها - پارت 66
آب دهنم رو مثل گلوله ای از آتش قورت دادم و مردمک لرزونم رو توی چشم های یخ زده اش ثابت کردم. - با تهدید زندگی هموطن های بی گناهم می خوای ازم حرف بکشی؟ - از اونجایی که نمی تونیم شکنجه ات کنیم تنها راهیه که در پیش داریم؛ تنها یک سوال باقی می مونه و اونم اینه که آیا دختر آلکازار به مردم بیچارهٔ کشورش...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان بها - پارت 65
وجودش سراپا نگرانی و اندوه بود، حتی نمی تونست قدم دیگه ای به سمتم برداره. بی اختیار لبخند زدم و به صندلی روبروم اشاره کردم. - تو این مدت انقدر حرفه ای شدی که برای شکنجه فرستادنت؟ نفس حبس شده اش رو بیرون داد و با پوزخند صداداری جلوم نشست. - فرمانده میگه توی جنگیدن هیچ استعدادی ندارم، احتمالاً توی ...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
برای قدردانی از همراهی شما، هر هفته 1 پارت از رمان جمعهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!
آخرین اطلاعیهی رمان بها
‼️📚 اطلاعیه مهم تخفیف ویژه 📚‼️**🤍سلام به همراهان عزیز و پر مهر🤍**بعد از استقبال بی نظیر و خیلی خوبتون از بها و بعد از درخواست های زیاد، دوباره تخفیف گذاشتم🫶💗**🔆« این بهترین قیمتیه که می تونید باهاش رمان رو تهیه کنید چون مبلغ عضویت در حالت عادی یه مقدار افزایش پیدا کرده»🔆**داستانی پر از حس های واقعی و روح نوازی که تا همیشه توی قلبتون می مونه🕊🌿❤️**💌 برای آغاز سفری هیجان انگیز و غیرقابل پیشبینی...**« این بار به راحتی و با به صرفه ترین قیمت به خودت یا یکی از عزیزانت یه کتاب مجازی موندگار هدیه بده»❤️🩹📚🫧
اکرم بانو
در پارت 681نمیدونم درد کدومشون بیشتره،کی قراره این عذاب لعنتی تموم شه؟لعنت به جنگ🥺🥺
۱ ساعت پیشمینو
در پارت 680انگار من الان اونجابودم توی اتاق پیش اریک و آیرین ،از ته دلم با دوتاشون زجر کشیدم ولی عشق رو حتی در نگفته هاشون دیدم و شنیدم،عشق بین شون فریاد میکنه ولی اجبار جنگ لب هاشون رو به سکوت وا داشته،آخ از جنگ😔
۷ ساعت پیشمینو
در پارت 680هزار ماشاءالله به این قلم ،هزار الله و اکبر،هر جمله ای که خوندم تحسینت کردم فاطمه ی قشنگم ،برات صلوات فرستادم چشم نخوری
۷ ساعت پیشPar
0من توجه کردم بعضیا نیرا و بعضیا هم آیرین صداش میزنن، اما بنظرم باید ازین به بعد فقط یه اسم داشته باشه که نشون دهنده هویت واقعیش باشه🤗❤️ نویسنده جون تو چی صداش می کنی؟ برای تو چطوریه این قضیه؟ مثلا وقتی می نوشتی هدفت این بود کدوم باشه آیرین یا نیرا؟
۱۴ ساعت پیشPar
0تو این شرایط چه دغدغه ای دارم من😂😂
۱۴ ساعت پیشHale
در پارت 671«- بلند شو آیرین نمی تونم تو رو اینطوری ببینم»😭😭🥲💔💔 به درد این مرد کم توجهی شده🥲 چقدر براش سخته که با همه عشقش بجنگه.. چقدر ناامید شد ازش😢
۱۸ ساعت پیشAvin
در پارت 672یکی از جذابترین بخش های شخصیت اریک اینه که توی هیچ شرایطی هر چقدر هم عصبانی باشه به آیرین صدمه نمیزنه🤌🛐❤️❤️🔥
۱۸ ساعت پیشاکرم بانو
در پارت 670چه وضع بدیه.. حالاچطوری میخواد کاری کنه که نه سیخ بسوزه نه کباب؟
۱۸ ساعت پیشماهی
در پارت 670همش تقصیر همین ایزاکه دربه دره اگه میزاشت ببینش اینطوری نمیشد الان چجوری میخواد از خانوادش محافظت کنه بمیرم براش
۱۹ ساعت پیشMobina
در پارت 671بازم میگم خدا لعنتت کنه آیزاک اگه میزاشتی به اریک بگه این همه مصیبت نداشتیم خود نیرا کم بدبختی داشت با این کار هم چند برابر شد💔🤦 ♀️😔
۱۹ ساعت پیشMobina
در پارت 660خدا لعنتت کنه آیزاک و یکی نیست بگه نیرا چه گناهی کرده که هم تهدید شده هم با کسی ازدواج کرد که نمیشناختش بعد عاشقش شده و هزاران مصیبت دیگه💔😭
۲۳ ساعت پیشدختر صحرا
در پارت 660مثل همیشه تک
دیروزhana
0دلم سوخت برای آیرین برای یه دختر سخته که این همه بخواد سختی بکشه خدا لعنتت کنه آلکازار
دیروزYas
در پارت 661آخرشم ورق اونقدر چرخید تا مثل مادرش به پای مردی بیفته که عاشقشه.. چقدر عمیقه، انگار اندوهش به تنهایی از پشت کلماتی که می خونیم فریاد میزنه🙂🥺💔💔
۲ روز پیشهدی
در پارت 660بیچاره نیرا😞 قلبم درد گرفت وقتی تو اون شرایط مجبور شد مختصر و بی مقدمه اعتراف کنه ..اما چرا گفت من دختر الکازار نیستم یه دروغ به دروغاش اضافه شد که
۲ روز پیش

ماهی
در پارت 680الهی بمیرم برا دوتاشون واقعا معلوم نیست کدوم بیشتر عذاب میکشه🥺😥