دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان جنگی عاشقانه بها اثر فاطمه عبدالله زاده

رمان بها

  • زبان فارسی
  • 72.6K 👁
  • 386 ❤️
  • 1.7K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

روایت این رمان برمی گرده به سال ۱۸۹۴ زمانی که در یکی از بی طرف ترین نقاط دنیا یعنی سرزمین آیرس، ناگهان آتش جنگ شعله ور میشه و به سرعت مرزهای کشورهای اطرافش رو زیر و رو می کنه. در میان آشوب این جنگ خانمان سوز کشور قدرتمند دلاکرو برای توقف موقت حملات و آتش بس، بهایی تعیین می کنه. بهایی به بهانهٔ تضمین صلح و جلوگیری از کارشکنی... یک گروگان. نه هر گروگانی، کسی که دارای مشروعیت سیاسی و استراتژیک باشه، زنی از خون رهبر دیکتاتور آیرس، کسی که نمایندهٔ تمام مردم بشه و بهای صلح رو بپردازه... اما دختری که به اردوگاه دشمن فرستاده میشه، تنها نیست... در رگ های این دختر رازی مرگبار می تپه که فاش شدنش می تونه تمام معادلات جنگی رو از نو بنویسه و سرنوشت ملت ها رو تغییر بده. در این میان روایت نفس گیر روزهای سیاه جنگ و ویرانی، رویای صلح و آزادی به تصویر کشیده میشه... و در کنار این همه خون و نفرت، عشقی متولد میشه که دست‌نیافتنی‌ترین رؤیای ممکن در جهان سوخته‌ی جنگه. تقابل نفس گیر مردی که برای مرگ زندگی می‌کنه و اون رو در آغوش می کشه با زنی که کورسوی امید رو در سیاه ترین روزهای جنگ در قلب دشمن قسم خوردهٔ کشورش جستجو می کنه. فرمانده با خونش سوگند انتقام خورده تا دل در گرو عشق دختر دشمنش نذاره در حالی که اون دختر برای حفظ راز و امنیت کشورش مجبوره هر طور شده این مرد غرق در تاریکی و تشنه به خون رو عاشق کنه... شاید در این دنیای نفرین شده عشق به تنهایی کافی نباشه اما من فکر می کنم اگه بهش بها داده بشه می تونه زندگی انسان رو نجات بده!.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

۱۹ ژانویه سال ۱۸۹۴
به محض اینکه پام رو از درشکه بیرون گذاشتم باد سرد مثل شلاق توی صورتم خورد، چند لحظه بعد من بودم و دنیایی که انگار هیچ بخشی ازش نبودم!...
نیازی به آینه نبود تا بتونم خودم رو ببینم.
جلوی چشم های تارم، در پس پردهٔ اشک، یه دختر تنها میون انبوهی از سربازهای مسلح و مردهای غریبه راه یه کلیسای مخروبه رو در پیش گرفته بود.
زیر رگبار بارون خیس می شد، بند بند وجودش درد می کرد و با هر قدم بیشتر از خودش و هویت واقعیش دور می شد.
نگاهش محو موج های سیاه دریای خروشان در چند قدمیش بود و آرزو می کرد اونجا باشه.
توی نقطهٔ صفر مرزی، سر به زیر، با احساس سنگینی تموم دنیا روی شونه هاش، زیر سایهٔ نگاه پر از نفرت کسایی که حتی نمی شناخت روی اولین صندلی نشست...
بدنش یخ زده بود اما التهاب درونی رو مثل آتشفشانی فعال درونش احساس می کرد.
انگار دست هاش درون دستکش در حال خونریزی بودن.
در حالی که سنگینی نگاه های وحشتناکی رو احساس می کرد، هر لحظه بیشتر توی خودش فرو می رفت.
تنها نقاط برجسته ای که هنوز توی صورت رنگ پریده اش هاله ای از زندگی به همراه داشتن چشم های درشت آبیش بودن.
زیبا بودن اما حالا همین چشم ها تجلی دشمنی ای شده بودن که هر کس نگاهش می کرد به یاد می آورد و بیشتر ازش متنفر می شد.
در دو طرف ردیف صندلی های خاکی و نیمه شکسته، دو تا جبههٔ جنگ می دیدم.
یه طرف من تنها بودم و یه طرف همهٔ اونا.
همه چیز به ظاهر آروم بود و دو لبهٔ ترازوی جنگ، بی توجه به دشمنی، آشکارا کنار هم بودن.
اما من می دونستم که همه چیز زیر نقابی از صلح پنهون شده و زیر این سکوت فریادی از جنس گلوله ست.
اون بیرون دم در نیمه باز کلیسا، جوخه ای از سربازهای اونا اسلحه به دست ایستاده و منتظر فرمان بودن.
در داخل هم چهار نفر با اخم های در هم روی اولین نیمکت نشسته بودن.
سه نفر با یونیفرم نظامی و یک نفر هم با کت و شلوار.
پرچم گلدوزی شدهٔ دلاکرو در ابعادی کوچیک روی لباس همشون خودنمایی می کرد.
پشت منبر موعظه یه کشیش نشسته بود که سرش رو پایین انداخته و مشغول خوندن زیرلبی آیاتی از کتاب مقدس بود.
آلکازار کمی دورتر سرپا ایستاده بود و با مردی که وجهه اش به سیاستمدارها می خورد به صورت پچ پچ وار در حال صحبت کردن بود.
الیستر کنارم نشست و با حالتی جدی و سرد به روبرو خیره شد.
نگاه من اما به صلیب کج شدهٔ روی طاقچه بود که مثل بقیهٔ اجزای کلیسا، در حال پوسیدن بود.
مجسمهٔ نیمه شکستهٔ مسیح به زور خودش و روی میخ ها نگه داشته بود، درست مثل من که انگار برای سقوط فقط منتظر یه باد شدیدتر بودم.
- هیچوقت فراموش نکن کی هستی.
با شنیدن صدای زمزمهٔ الیستر کنار گوشم به خودم اومدم.
- تو مهم ترین و ارزشمندترین دارایی کشور آیرسی، اون ها نمی تونن بهت صدمه بزنن!
درست لحظه ای که فکر می کردم حس شوخ طبیعیم مرده، لب های ترک خورده ام باز شدن: مگه اینکه شما یه کرمی بریزین و من رو پیش مرگ کنید!
چند لحظه سکوت کرد و با تعجب بهم خیره شد.
- مطمئنی حالت خوبه؟!
ناگهان خندیدم، انقدر عجیب و ناگهانی که برای لحظه ای نگاه مشکوک آلکازار بهم گره خورد.
- معلومه که نیست، می خوان ببرنم ناکجا آباد بهم تجاوز کنن و تهش بخاطر یکی از دسته گل های آلکازار اعدامم کنن!
آخه این دیگه چه سوال مزخرفیه؟!
- هرگز همچین اتفاقی نمیفته!
با تعجب اول به دستش که دور دست لرزونم حلقه شد و بعد به چشم های جدیش نگاه کردم.
- به شرافتم قسم می خورم توی اولین فرصت نجاتت بدم، فقط باید تا اون موقع زنده بمونی.
یه لحظه خواستم بگم تف تو شرفت که ناگهان آلکازار به سمتمون اومد و سمت چپم نشست.
بدون اینکه نگاهم کنه، در نهایت جدیت گفت: حرف هایی که بهت زدم رو یادت نره، اگه میخوای زنده بمونی باید...
- فهمیدم، می تونی خفه شی!
لرزش دستش به مشتی روی پاش منتهی شد و لب هاش از شدت عصبانیت روی هم فشرده شدن اما حرفی نزد.
شنیدن صدای کشیش توجهمون رو جلب کرد.
با صدایی بلند و رسا که بخاطر سرما کمی می لرزید، خطاب به افسرهای اون‌طرف گفت: فرمانده آیزنهارت کی میرسن؟
قرارمون ساعت نه بود، من باید به قطار برسم.
یکیشون با لهجهٔ غلیظ و صدایی عصبی گفت: منتظر باشید، به زودی تشریف میارن.
الیستر خم شد و با حالتی پچ پچ وار رو به آلکازار گفت: اگه این مرتیکه منصرف شده باشه و در همین حین بخواد با یه حملهٔ غافلگیرانه بهمون شبیخون بزنه چی؟!
- نه.
نهٔ آلکازار به حدی قاطع و بلند بود که الیستر رو در سکوت برگردوند سرجاش.
بازدمش رو با عصبانیت بیرون فرستاد و با نوک انگشت تارهای خاکستری ای که توی صورت بی نورش افتاده بودن رو به عقب روند.
- قرارداد آتش بس از جانب هر دو طرف امضا شده. همین الانش هم ما تموم امتیازات تجاری و نظامی ای که خواستن رو بهشون دادیم، محمولهٔ نیترات شیلی رو توی مرز بارگیری کردیم و...
حرفش ادامه داشت اما در ادامه تنها نفسش رو با حرص بیرون فرستاد و سکوت کرد.
پس من تنها بهای آیرس برای این صلح صوری نبودم.
حواس پرتیم لحظه ای طولانی تر دووم نیاورد، با دیدن کشیش و محراب کلیسا، سرم تیر کشید.
برای ثانیه ای کوتاه کورسوی امیدی ته دلم روشن شد؛ شاید نیاد، شاید اون هم این ازدواج اجباری رو نخواد.
اما اگه نیاد و صلح بهم بخوره، چه بلایی سر آیرس و خونواده ام میاد؟!
هر باری که چشمم به افسرهای دلاکرو می افتاد شکمم از شدت اضطراب تیر می کشید، دست هام بی پناهانه مشت می شدن و همدیگه رو چنگ می انداختن.
با تموم وجودم ازشون می ترسیدم، حتی بیشتر از آلکازار!
وقتی پدر و برادر خودم اینطوری باهام رفتار می کنن اون ها قادرن چه بلاهایی سرم بیارن؟!
آلکازار به ساعت آویز جیبیش نگاه کرد که یازده رو نشون می داد.
هر لحظه که می گذشت ترسم بیشتر می شد.
نمی دونستم چقدر تابلوعم تا وقتی که الیستر دستم و از روی دستکش گرفت و فشار ملایمی بهش وارد کرد.
- نترس!
نفسم رو کلافه بیرون دادم و زیرچشمی بهش نگاه کردم.
اوضاعم انقدری داغوون بود که برای اولین بار حرفی برای زدن نداشتم.
اون هم نداشت؛ بهم نگاه می کرد، چشم هاش باهام حرف می زدن اما نمی دونستم چی میگن...
شاید فقط هجوم احساساتی بود که نمی تونست به زبون بیاره...
با باز شدن ناگهانی در کلیسا، یه سرباز فریاد زد: فرمانده دارن میان.
با این حرفش برای لحظه ای احساس کردم دارن زنده زنده دفنم می کنن!
نفس کم آوردم و سینه ام به خسس افتاد.
دست الیستر رو پس زدم و مشتم و روی قفسهٔ سینه ام کوبیدم..
- مرده شورش و ببرن کاش هیچوقت نمیومد!
آلکازار سرش رو به سمتم آورد و زیر گوشم به آرومی، طوری که بقیه نشنون گفت: خفه شو و دنبالم بیا!
بعد هم خودش زودتر بلند شد و به سمت محراب رفت.
کشیش از پشت منبر بیرون اومد و درست روبروی میز ایستاد.
انجیل رو به همراه یه صلیب دسته دار توی بغلش نگه داشته بود و با انگشت های چروکیده اش مهره های سیاه و سفید تسبیحش رو جا به جا می کرد.
آلکازار گوشه ای نزدیک کشیش ایستاد و بهم اشاره کرد.
- بیا اینجا عزیزم.
با ناامیدی چشم ازش گرفتم و نگاه خسته ام رو به الیستر دوختم.
- حتی اگه از خونه بیرون نمی زدم، بهرحال من و به زور می‌بردین، مگه نه؟!
منتظر جوابش نموندم و از روی صندلی بلند شدم.
مامان می گفت آدم هایی که ازدواج می کنن آتیش سوزانی توی دلشون دارن که به زندگی دل‌گرمشون می کنه من اما تموم تنم سراپا یخ کرده بود.
قدم هام رو به آرومی برمی داشتم، در حالی که مسیری کوتاه برام تموم نشدنی به نظر می رسید. سعی می کردم لرزش بدنم رو پنهون کنم اما انگار فقط خودم رو گول می زدم.
برای لحظاتی کوتاه فقط صدای تپش های وحشت زدهٔ قلبم رو شنیدم و فضا رو از دست دادم.
سمت چپ کشیش ایستادم و لب هام و روی هم فشار دادم، در حالی که سعی می کردم جلوی سرازیر شدن اشک هایی که توی چشم هام جمع شده بودن رو بگیرم.
در با صدای بلندی باز و بسته شد و صدای محکمِ خوردن چکمه هاش روی زمین سنگی مثل طبل جنگ در فضای ساکت کلیسا پیچید.
قدم هایی که انگار با زمین هم سر ناسازگاری داشتن.
آلکازار نگاهش رو به سمت شخصی که میومد چرخوند و دستش رو به نشانهٔ احترام به سمتش دراز کرد.
لب باز کرد حرفی بزنه اما بی توجه به حضورش مثل یه سایه به سرعت ازش گذر کرد و توی جایی که کشیش اشاره کرد، درست سمت راستم ایستاد.
با نزدیک شدنش برای لحظه ای حتی نفس کشیدن رو هم از یاد بردم!
بوی جنگ توی بینیم پیچید و مشامم رو پر کرد... بوی باروت و دود، تنباکو و خون، بوی یه عطر کهنهٔ تلخ...
جرعت نکردم نگاهش کنم، ندیده می دونستم که اون هم نگاهم نمی کنه.
سایهٔ بلندش روی دیوار افتاده بود، سایهٔ من کوتاه و کمی خمیده بود اما مال اون استوار و توی سقف اوج گرفته بود...
انگار سایه اش می خواست تموم دنیام رو ببلعه!
کشیش انجیلش رو باز کرد و شروع کرد به خوندن آیاتی ازش.
هنوز جمله اش تموم نشده بود که یکی از افسرهای اون ها با لحنی عصبی گفت: سریع تر تمومش کنید، ما عجله داریم.
کشیش که پیدا بود بهش برخورده با ترکیبی از متانت و اعتراض گفت: فرزندم، ازدواج یه پیمان مقدسه نه یه معامله‌ٔ عجولانه...
در آنی نگاهش به فرمانده که کنارم بود افتاد، نمی دونم چی دید که حرفش رو ادامه نداد و کتاب رو بست.
- دعا می‌کنیم خدا این ازدواج را برکت دهد.
آیا تو اریک آیزنهارت، این زن آیرین آلکازار رو به همسری می‌پذیری؟
که در خوشی و سختی، در سلامت و بیماری،
همراه او باشی تا پایان زندگی...
- بله.
شنیدن صدای گرفته و خشنش که انگار خوشه های عصبانیت توش شعله می کشیدن، باعث شد بیشتر از قبل احساس ترس و غریبی کنم.
- و شما آیرین آلکازار آیا این مرد اریک آیزنهارت رو به همسری می‌پذیری؟
که در خوشی و سختی، در سلامت و بیماری،
همراه او باشی تا پایان زندگی؟
چهره اش رو از پشت اشک هایی که توی چشم هام جمع شده بودن تار می دیدم، لب های خشکم انگار به هم چسبیده بودن.
حس می کردم اگه قبول کنم واقعاً همه چیز تموم میشه و هیچ امیدی برام باقی نمی‌مونه.
در حالی که اصلاً خودم رو آیرین نمی دونستم و از مردی که کنارم ایستاده بود وحشت داشتم...
با هر ثانیه ای که می گذشت احساس می کردم روحم داره ذره ذره از تنم جدا می شه.
ناگهان آلکازار رو پشت سر کشیش دیدم که از نگاهش خون می بارید.
لب هاش تکون خوردن اما نیاز نبود چیزی بگه تا منظورش رو بفهمم.
- ب... بله.
صدای ضعیفم به زور بلند شد، برای همین کشیش یه تای ابروش رو بالا انداخت و با جدیت دوباره پرسید: تو آیرین...
نذاشتم حرفش رو تموم کنه و با لحنی لرزون، زمزمه کردم: قبول می کنم.
نارضایتی درونیم برای هیچکس مهم نبود، حتی کشیش...
امکان نداشت کسی چشم هام رو ببینه و دردم رو ازشون نفهمه!
- حلقه ها رو بدین تقدیس کنم.
لحظه ای کوتاه سکوت برقرار شد که فرمانده به سرعت شکستش.
- حلقه ای در کار نیست، تموم شد؟
کشیش نفسش رو با تأسف بیرون فرستاد و به آرومی ازش پرسید: چیزی همراهت داری؟
- فقط اسلحه ام.
نمی دونم بخاطر لحن جدیش بود یا دیدن حالتی توی چهره اش که اخم های کشیش در هم رفتن و با نگاه کوتاهی به سقف، زمزمه وار گفت: اینجا جای مقدسیه نباید همچین چیزهایی وارد حریمش بشن.
انگار خودش فهمید حرفش برای هیچکس مهم نیست برای همین قطعش کرد و با جدیت بیشتری گفت: باید چیزی از وجودت بهش بدی که گواهی بر عقدتون بده.
حالا که حلقه نیست تیکه ای نوار از لباست بِبُر و بهم بده.
زیاد طول نکشید که صدای پاره شدن قسمتی از یونیفرمش سکوت کلیسا رو شکست.
کشیش پارچه رو ازش گرفت و چند ثانیه توی دستش نگه داشت، چشم هاش رو بست و زیرلب جملاتی کوتاه زمزمه کرد.
- این رو به عنوان نماد پیوندتون ببند دور انگشتش.
فرمانده انگار که نمی خواست این کار و بکنه جوابش رو نداد و دست کشیش همراه پارچه چند ثانیه توی هوا موند.
داشتم غرق اندوه به دست های معلقش نگاه می کردم که ناگهان ازش گرفتش.
با اشارهٔ کشیش سر به زیر به سمتش چرخیدم و روبروش ایستادم.
چشم هام روی یونیفرمش گیر کردن اما جرعت نکردم خودش رو نگاه کنم.
از حرکاتش مشخص بود بی حوصله و عصبیه، انگار این خاکسپاری برای اون حکم یه وقت تلف کنی بی ارزش داشت.
دست دراز کرد، دست چپم رو گرفت و دستکشم رو در آورد.
دستش خیلی داغ بود در حالی که مال من داشت یخ می زد، با لمسش حس عجیبی به درونم سرازیر شد.
با دیدن رد زخم کف دستم لحظه ای درنگ کرد، اما بعد به سرعت نگاه ازش دزدید و پارچه رو دور انگشتم بست.
با گره ای که بهش زد بی اختیار سر بلند کردم و نگاهم توی چشم هاش گره خورد.
برای لحظه ای کوتاه نفس توی سینه ام حبس شد...
انگار چشم ها واقعا آینهٔ روح آدم ها هستن!
چشم هاش کشیده و مشکی بودن، با مژه های پرپشت و بهم ریخته، توی مردمکش دریایی سیاه با کلی احساس ناشناخته در جریان بود...
نفرت و عصبانیت بود یا حتی درد، نمی دونم... اما چشم هاش خیلی زیبا و در عین حال غمگین بودن!
گویی از داخل گرم بودن در حالی که بیرونشون سرمایی استخوان سوز از نفرت بود.
بی تفاوت اما عمیق نگاهم می کرد؛ مثل یه چیز جدید و تکرار نشدنی...
انگار تموم وجودش تضاد بود؛ مثل گرمای که توی نگاه و وجودش احساس می کردم با سرمای بی رحمانهٔ رفتارش!
- آنچه خدا امروز پیوند داد، هیچ‌کس جدا نکند.
شما رو به عنوان زن و شوهر اعلام می‌کنم.
با این حرفش یکی از اشک هایی که زندانی کرده بودم به آرومی سر خورد و روی گونه ام لغزید.
چند ثانیهٔ کوتاه احساس کردم نگاهمون بهم گره خورده تا اینکه دستم رو به سرعت رها کرد و روش و ازم برگردوند.
بدون اینکه حتی نیم نگاهی به آلکازار بندازه یا توجهی بهم بکنه به سمت در رفت و از کلیسا بیرون زد.
طوری که احساس کردم براش نامرئیم!...

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

۱۸۹۴ | آیرس در برابر دلاکرو

درباره‌ی رمان «بها»؛ عروسی که بهای صلح یک کشور بود

فاطمه عبدالله‌زاده در این رمان از دل یک جنگ فرضی و اما آشنا، داستان دختری را روایت می‌کند که تنش را برای زنده‌ماندن ملتش، به میز مذاکره سپردند.

تاریخی جنگی اکشن ازدواج اجباری دلهره‌آور دارک رومنس رده سنی +۱۶
۱

جنگی که یک زندگی معمولی را بلعید

سال ۱۸۹۴ است و آیرس، یکی از بی‌طرف‌ترین گوشه‌های دنیا، ناگهان زیر آتش قدرتی به‌نام دلاکرو له می‌شود. برای اینکه حملات موقتاً متوقف شوند، آتش‌بس بهایی می‌خواهد؛ نه غرامت، نه زمین، که یک گروگان با خون رهبر دیکتاتور آیرس. کسی که بتواند نمایندهٔ کل ملت مغلوب باشد و تاوان بدهد به‌جای همه.

نیرا مونکلر، دختری معمولی از یک شهر دورافتادهٔ ساحلی که تنها آرزویش دیده‌شدن و کمی از جنس آزادی بود، بی‌آنکه بخواهد وارد این معادله می‌شود و از دلِ همان قرارداد، با هویتی تازه — آیرین آلکازار — به اردوگاه دشمن فرستاده می‌شود. اما آنچه او را از یک گروگان معمولی متمایز می‌کند، رازی است که در خونش جاری‌ست؛ رازی که اگر فاش شود، می‌تواند کل معادلهٔ جنگ را وارونه کند.

در آن سوی این داستان، اریک ایستاده؛ فرماندهٔ ارتش شمالی دلاکرو که با خون خودش قسم انتقام خورده و قرار نیست دلش برای دختر دشمنش بلرزد. اما وقتی زندانی و زندان‌بان زیر یک سقف زندگی می‌کنند، مرز میان نفرت و دلبستگی هر روز باریک‌تر می‌شود؛ عشقی که در دنیای این رمان، لوکس‌ترین و خطرناک‌ترین چیزی‌ست که می‌شود آرزویش را کرد.

۲

نویسنده این داستان را برای چه نوشت؟

عبدالله‌زاده «بها» را در بستری از تاریخ فراموش‌شده و روزهای سیاه یک جنگ خیالی نوشته تا نشان دهد آدم‌ها، حتی وسط ویرانی و خون، باز هم دنبال یک رؤیای کوچک از صلح و آزادی می‌گردند. تمرکز داستان روی این ایده است که هرکس در جنگ چیزی را می‌بازد و بهایی می‌پردازد، اما اگر عشق را هم جدی بگیریم و بهایش را بدهیم، همان چیزی می‌شود که آدم را از میان آتش زنده بیرون می‌کشد.

۳

مقدمه‌ی رمان

مقدمه

توی این زندگی که ابرهای تاریک خورشید رو پنهون و دنیامون رو احاطه کردن، شاید نتونم داستانمون رو طوری که آرزو داشتم تموم کنم. اما توی یه زندگی دیگه، اگه دنیایی بعد از این دنیای ویران شده وجود داشت، این داستان رو دوباره زندگی می کنیم، چون من هنوز بهش امید دارم. به جهانی بهتر از این، با مردمانی خوشحال تر... به صلح، به آزادی و جایی که بتونم توش زندگیم رو خودم ورق بزنم و در انتهای خطی نایستم که به اجبار صفحاتش رو برام نوشتن و مجبورم کردن نقشه هاشون رو بازی کنم. امیدوارم توی زندگی دیگه من و تو دوباره با هم روبرو بشیم... شاید در اون صورت اولین نگاهی که من می اندازی زیر سایهٔ تباهی و تاریکی احساسات ویران شده ات نباشه، شاید بتونی بهم لبخند بزنی و من رو فقط کمی برای زندگی کردن دوست داشته باشی! می دونی به نظر من عشق توی دنیایی که بهش بها داده بشه، می تونه آدم ها رو نجات بده!... توی اون دنیا شاید واژهٔ جنگ هیچ وقت اختراع نشه، شاید ما رو وادار نکنن توی نبردی نابرابر علیه خودمون با همدیگه بجنگیم. و شاید اونجا تو من رو باور کردی!... شاید اسلحه ات رو رها می کردی و به جاش دست های من رو می گرفتی. اونجا شاید لحظه ای درنگ می کردی، به عقب نگاه می کردی و برمی گشتی پیشم... حالا اگه این دنیای ویران رو برای همیشه نابود کنن و دنیای دیگه ای هم نباشه، من کجا تو رو پیدا کنم؟ جایی که من و تو و همهٔ ما بازمانده ها بتونیم از دست رفته هامون رو دوباره ملاقات کنیم. از آرزوهامون چیزی نمونده، باید همه رو سوزوند و از نو شروع کرد. با آدم های تازه، شاید که ما سزاوار قصهٔ جدید نباشیم! فکر می کنم تموم کردن همین داستان پایان راه ما باشه، البته اگه هنوز جاده ای برای طی کردن مونده باشه... به گذشته نگاه می کنم، به دنیای قبل از جنگ و با خودم میگم ای کاش می شد زمان توی دقایق پایانی سال ۱۸۹۴ منجمد می شد، کاش طوفانی که دنیامون رو متلاشی کرد هیچ گاه سر نمی رسید. اما در اون صورت منِ بی تو، به کجا پناه می بردم؟ من هنوز همون کسی بودم که روزی ازش بیزار بودم... یه دختر معمولی توی یه شهر دورافتاده، توی مرزی ترین نقطهٔ آیرس، بیست و سه سال طوری زندگی کردم که انگار اصلاً وجود نداشتم. توی دایرهٔ دنیای کوچیکم موندم و سرگرم روزمرگی ها و رویاهام شدم. اون زمان ها آرزوهای زیادی داشتم؛ بیشتر از همه دوس داشتم آزاد باشم، سفر کنم و آدم ها رو بشناسم. می خواستم مهم، تاثیر گذار و معروف باشم و داستان زندگیم رو طوری رقم بزنم که بعد از مرگم فراموش نشم. بقیه همیشه به حرف هام می خندیدن، منم باهاشون می خندیدم و می دونستم آرزوهای محالم هرگز تحقق پیدا نمی کنن. خودم رو هر طور شده توی دنیای خاکستری و زندان عقاید و رویاهام، سرپا و مشغول نگه می داشتم. داستان های کوتاه از زنای ماجراجو می نوشتم و به دفتر روزنامه می فرستادم، حتی با اینکه چاپ نمی شدن جرعت نمی کردم اسم واقعیم رو پشتشون بنویسم. بابا می گفت خیال پردازی و داستان نوشتن برای دخترها بی آبرویی به بار میاره، تو که نمی خوای یه روز بری دنبال ماجراجویی و ما رو مضحکهٔ پیرام کنی؟ می خندیدم و می گفتم حتی اگه بخوامم نمی تونم از دریاهایی که احاطه ام کردن بگذرم. کتاب های زیادی توی کتابخونهٔ زیر میدان گراند نبود، از روی علاقه همشون رو چندین و چند بار می خوندم. در واقع یکی از معدود افرادی بودم که پاشون به اون زیرزمین قدیمی و نمور رسید. مردم می گفتن بعد از آخرین جنگ سال ۱۵۴۴ اونجا خونهٔ ارواح شده اما به جز یه کتابدار پیر هیچ موجود زنده ای اونجا نبود. تاریخ رو دوست داشتم، تخیلم رو باز می کرد و رویاهام رو پر و بال می داد. البته در مورد زن ها چیزی توش پیدا نمی شد، همه اش در مورد جنگ هایی بود که مردها شروعشون کرده بودن و غنیمت های بی ارزش به دست آورده بودن. داستان هایی که مردها قهرمانشون بودن و زن هایی که توی خطی تکراری به انتظار ناجی بودن. خون بی گناهان و رنج مردم رو توی تموم خط ها حتی توی بی ربط ترین کتاب ها می دیدم؛ مردمی مثل من که به فراموشی سپرده شده بودن و هیچ نامی ازشون باقی نمونده بود. دنیا پر بود از من هایی که فقط توی ذهن خودشون زنده بودن و هیچ داستانی ازشون توی هیچ کتابی نبود، شاید هم بود اما توی کتابخونهٔ متروکهٔ ما نه. توی شهر کوچیکمون همه همدیگه رو می شناختن و خانواده ها حتی گاهی یه سفره رو شریک می شدن. پدرم مثل اکثر مردهای شهر ماهیگیر بود، برادرم رابین با اینکه می دونستم دوست داره پزشک بشه همراه پدرم زندگیش رو توی دریا می گذروند. خواهرام گرتا و روینا به همراه مادرم هر کاری رو می کردن که یه خانم شایسته و باوقار توی طبقهٔ ما باید انجام می داد. هفته ای دو بار هم در خدمت کلیسا بودن. من اما تنها کسی بودم که پرشور تر و پر فعالیت تر از بقیه و در عین حال بیکارتر و بی هدف تر؛ خسته تر و تنها تر از همه فقط دور خودم می چرخیدم! کل کشور رو دریا احاطه کرده بود، من رو حصار خانواده ام... حالا قدر آرامش اون روزها رو می دونم اما دیگه برای همه چیز دیر شده. توی بی طرف ترین نقطهٔ دنیا، ناگهان جنگ دریای آروم آیرس رو طوفانی کرد و اسم من وارد صفحات آشفتهٔ تاریخ شد. این داستان منه... با نام نیرا مونکلر به دنیا اومدم و بزرگ شدم اما حالا همه من رو به اسم آیرین آلکازار می شناسن. دختری که به بهای جنگ، قربانی شد و به اجبار اون رو عروس دشمن قسم خورده اش کردن.

۴

شخصیت‌های محوری

آیرین (نیرا)
دختر جسور رهبر آیرس، عروس اجباری دشمن

دختری که علیرغم میلش به بهای صلح، عروس اجباری دشمن شد؛ تاریکی‌های جنگ را به جان خرید و احساس ممنوعه و ویرانگرش نسبت به فرماندهٔ دشمن را در آغوش کشید.

اریک
فرمانده ارتش شمالیِ دلاکرو

مردی که با خونش قسم خورده از آیرس انتقام بگیرد و قرار نبوده در راه جنگ و نابودی دشمنانش، قلبش بلرزد؛ تا اینکه دختر دشمنش زیر سقف او زندانی می‌شود.

آلکازار

دیکتاتور خون‌خوار و بدآوازهٔ آیرس که با اشتباهات و جنایت‌هایش شعله‌های جنگ را در منطقه شعله‌ور کرد، اما هیچ‌کس داستان واقعی‌اش را نمی‌دانست.

آلیستر

مردی با ارادهٔ آهنین برای اشتباهات بی‌انتها؛ فرماندهٔ شکست‌خورده‌ای که با پیروی کورکورانه از پدر، خواهرش را پیشکش دشمن کرد و قسم خورد تا آخرین قطرهٔ خون بجنگد.

آیزاک

مردی که هرگز قسمش برای انتقام خون هموطنانش را فراموش نکرد و آینهٔ وجدان تاریک اریک شد تا آتش جنگ هرگز خاموش نشود.

استیو

سربازی که شاید روشن‌ترین نقطهٔ تاریکی‌ها و تنهاییِ غریبانهٔ آیرین در اردوگاه نظامی دشمن بود.

ماریان

رقاصهٔ دوره‌گردی که شاید بهتر بود هرگز آرزوی ملکه‌شدن نداشته باشد و دلبستهٔ مردی نشود که برای عشق ساخته نشده.

دبرا

قربانی ازدواج سیاسی برای قدرت؛ زنی که خیانت دید و در سایهٔ بی‌مهری‌های شوهر دیکتاتور و بی‌رحمش زندگی کرد.

گرتا

دختری که نامزدش در جنگ گم شد و خانواده‌اش از هم پاشید.

۵

برشی از متن رمان

برش اول؛ دریای آکارا، ۱۸۹۴، اولین شب ازدواج

- تو رو نمی دونم ولی من تنها چیزی که الان حالم رو بهتر می کنه، اینه که این هرزهٔ آلکازار رو بندازم تو دریا تا حتی جنازه شم دست اون بابای عوضیش نیفته. - با این کار فقط بهشون لطف می کنی احمق درمونده! فکر می کنی اگه اینطور تاوان می دادن فرمانده خودش این کار و نمی کرد؟ - اصلاً برای چی اون قرارداد لعنتی رو قبول کرد؟ اون که قرار نیست همخون آلکازار رو واقعاً به عنوان همسرش قبول کنه؟ چرا باید اسم آیزنهارت و روش بذاره؟ - اسم خون رو عوض نمی کنه، قراره به عنوان یه بردهٔ سلطنتی تا آخر عمر کوتاهش زندانی باشه و مثل سگ جون بکنه! برای آلکازار چه تحقیری از این بالاتر که دخترش رو همخواب دشمنش کرده؟ - باید دلیلش همین باشه وگرنه چرا باید فرمانده زیر بار همچین ازدواج احمقانه ای بره؟ راه بهتری برای انتقام پیدا کرده... - ولی هیچکدوم از این کارها کاپیتان برندون رو برنمی گردونه، این زخم تا خون اون حرومزاده رو نریریزیم خشک نمیشه! حالا دختر لعنتیش رو مثل عفونت وارد خونه‌مون کردیم تا فرمانده با هر بار دیدنش یاد آلکازار بیفته و داغش تازه شه. - من میگم همین الان این دختره رو بکشیم و آیرس رو نابود کنیم! - هنوز برای فسخ اون قرارداد صوری دیر نشده... با هر حرفی که می شنیدم انگار تیر تازه ای توی قلبم فرو می رفت... داشتم از سردرد منفجر می شدم و صداهای مختلف پر از نفرتی که بی وقفه، از عرشهٔ پایین راهشون رو تا گوشم باز می کردن، درونم رو به آتیش کشیده بودن. دستم و روی شقیقه ام گذاشتم و خودم رو از کف زمین جمع و جور کردم. هوا کاملاً تاریک شده بود و جز نور دژ دیده بانی هیچی نمی دیدم. نمی دونستم ساعت چنده و چه‌قدر خوابیدم اما بدترین و وحشتناک ترین خواب عمرم بود. پر از ترس و کابوس، انقدر توی خواب و بیداری گریه کرده بودم که چشم هام می سوختن. از شدت سرما بدنم کرخ و بی حس شده بود. داشتم از شنیدن این همه گلولهٔ بی وقفه که روحم رو زیر رگبار شکنجه گرفته بودن، دیوونه می شدم! دست هام و روی گوش هام فشار دادم و با درد زیرلب نالیدم: تو رو خدا ساکت شین! صدای ضعیفم حتی به گوش خودمم نرسید. فکر نمی کردم تو این حال بتونم شب رو به صبح برسونم. قدم های دردناکم رو توی تاریکی به سمت کابین انتهای عرشه کشیدم. نمی دونستم اونجا چی در انتظارمه اما نمی خواستم فردا صبح کسی جنازهٔ یخ زده ام رو پیدا کنه. با دست های لرزونم بازش کردم و شتابان خودم رو به داخل انداختم. سرم رو به در تکیه دادم و نفس نفس زنان چشم هام رو بستم. گرمای ملایمی توی بدن یخ زده ام پیچید و کم کم احساس کردم خون داره دوباره توی رگ هام به جریان میفته. چند لحظه توی همون حالت موندم تا بدنم خودش رو به امنیت غریبه ای که اونجا حاکم بود بسپاره... اما به محض اینکه چشم هام رو باز کردم نگاهم توی نگاه طوفانیش گره خورد. روبروم روی تخت فلزی انتهای کابین نشسته و بهم خیره شده بود. قلبم دیوونه وار خودش رو به قفسهٔ سینم کوبید و نفس هام دوباره به شماره افتادن. نمی دونم به‌خاطر حضور سنگینش بود یا نگاه گیرا و عمیقش که گویی توی تاروپود وجودم نفوذ کرده بود. گرمای مطبوعی همراه با نور کمرنگ چراغ اتاق رو بغل کرده بود اما طوری که بهم نگاه می کرد باعث شد از درون لرزم بگیره. دست هام رو مشت کردم و ناتوان از هر حرکت دیگه ای تنها گوشه ای از دامنم رو توی مشت فشردم. هوا طوری سنگین شده بود که انگار توی یکی از کارخونه های پر از دود و سیاهی نفس می کشیدم. سرمای نگاه و هیبت ترسناکش گرما رو فراری داده و جاش رو به سرمایی استخوان سوز داده بود. یه چیزی توی دلم می گفت باید تا توی گرداب نگاهش غرقم نکرده فرار کنم اما مطمئن نبودم کدوم سمت خطرناک تره... سرما و بارون و ترس از سرباز ها یا مردی که از نگاهش خون می بارید. ما بین جنگ درونیِ من بین موندن و رفتن، در سکوت و سنگینی عمیقی که توی بند بند وجودش رخنه کرده بود، بی حرکت سرجای قبلیش مونده بود. طرز نگاهش خیلی آزاردهنده بود، احساس می کردم عریان و بی دفاع در برابرش ایستادم و ته قلبم می دونم که سرنوشت شومی در انتظارمه. با بلند شدن ناگهانیش بیشتر به در چسبیدم، انگار می خواستم همونجا محو شم. با قدم هایی محکم و شمرده شمرده بهم نزدیک شد، درست مثل شکارچی ای که آمادهٔ دریدن طعمشه! حالت صورتش سرد و خنثی بود، انگار نفرت و عصبانیتش انقدر عمیق بود که حالت بی تفاوتی به خودش گرفته بود. اما امان از دلم که تا عمق چشم هاش نفوذ کرده بود. گردابی در نگاهش بود که هر آن انتظار داشتم توی خودش ببلعتم. جلوتر اومد و فاصلهٔ بینمون رو پر کرد، مقابلم ایستاد و سایهٔ بلند و وحشیش روم خیمه زد. علیرغم سوز سرمای هوای بیرون که به داخل هم نفوذ کرده بود دکمه های پیراهنش باز بودن و عضلاتش بیرون زده بودن. قطرات آب و عرق روی پوستش سرازیر شده بودن و با هرم نفس های بلندش که برجستگی های سینه اش رو جلو و عقب می کردن ترکیب ترسناکی ساخته بودن. چشم ازش گرفتم و به گوشه ای از زمین دوختم، با اینکه از وقت دیدنش عملاً لال شده بودم اما اگه فقط کمی بیشتر بهم نزدیک می شد آمادهٔ فریاد زدن بودم. بعد به این فکر کردم که کی حاضره به کمکم بیاد؟ این همون مردیه که باید از هیولاهای بیرون بهش پناه ببرم چون شوهرمه؟! توی همین افکار بودم که اندک فاصلهٔ بینمون رو هم از بین برد، جای عقب رفتن نداشتم، لب هام و روی هم فشار دادم و با وحشت سر بلند کردم. نگاهش بین چشم ها و تموم اجزای صورتم در دوران بود، انقدر خودم رو منقبض کرده بودم که تموم بدنم درد می کرد. لب که باز کرد نگاهش بی تفاوت تر از قبل توی چشم هام ثابت شد اما صداش تموم تنم رو توی سردی فرو برد. - نمی دونم اون‌ها چه چیزهایی بهت گفتن اما من حقایقی که هیچوقت تغییر نمی کنن رو بهت میگم. هیچ عقد، هیچ فرد، هیچ کار و هیچ جمله ای حتی کلام خدا هم من و تو رو به هم پیوند نمیزنه! اون ازدواج ساختگی رو فراموش کن، شاید نامم رو گرفته باشی اما من و تو تا همیشه برای هم غریبه می مونیم! من نه بهت دست میزنم نه کاری باهات دارم. از الان تا به ابد، رابطهٔ بین من و تو بیش از زندان و زندانی نمیشه. تو دقیقاً و به معنای واقعی گروگان جنگی ای البته این اسم مودبانشه و تا وقتی که لازم باشه توی مقر دشمن زندگی می کنی. امنیتت تا وقتی که اینجایی با منه، یه لطفی به خودت بکن و خطایی مرتکب نشو که زن بودنت نادیده گرفته بشه و مثل دشمن های خط مقدم جنگ باهات رفتار بشه. اینجا هم مال خودت!

برش دوم؛ اردوگاه نظامی دلاکرو، ۱۸۹۵

با دیدن فرمانده که پایین پیش سربازها بود جونی تازه گرفتم و کسلی قبل رو فراموش کردم. چشم هام و ریز کردم تا از اون فاصله بهتر ببینمش. نمی دونم داشت شلیک کردن درست رو بهشون یاد می داد یا تفنگ دستش گرفته بود و کتکشون میزد؛ هر چی که بود همه رو از جا پرونده و به خط کرده بود. چند تا شلیک به تختهٔ هدف کرد و من داشتم با نگاهی سیری ناپذیر تماشاش می کردم. ناگهان متوقف شد و در آنی سرش به بالا چرخید. زمانی که دیدم، انگار که یه تیر هم به من خورده باشه سریع از لبهٔ دیوار فاصله گرفتم و روی زمین نشستم. علیرغم اضطرابی که با دیدن نگاه متقابلش بند بند وجودم رو به لرزه در آورده بود و ندایی از درونم که می خواست به میل سیری ناپذیر دوباره دیدنش غلبه کنه؛ بازدمم رو بیرون فرستادم و این بار با احتیاط سرک کشیدم. با ندیدنش جسارت گرفتم و بیشتر به جلو خم شدم؛ از اون فاصله و بین انبوه سربازها و افسرهایی که با کلاه و بی کلاه همه با یه یونیفرم تقریباً به یک شکل دیده می شدن نتونستم پیداش کنم. حالتش رو توی ذهنم مرور کردم، موج موها و قد و هیکل بلندتر و ورزیده ترش نسبت به بقیه، طرز راه رفتن و حرکات متمایز کننده اش، نمادهای روی یونیفرمش... داشتم به تموم حالات جسمی ای که باهاشون از بین سربازها پیداش کنم فکر می کردم که ناگهان تصویر چشم هاش توی سرم جون گرفتن. فکرم به دوردست ها رفت، به لب هاش... به حرکت جنون انگیزشون وقتی تلخ ترین حرف ها رو بهم میزد و احساسی در درونم که همون لحظه می خواست... - دنبال کسی می گردی؟ صدایی از پشت سر از چنگال گردباد افکار دیوونه کننده رهاییم داد اما وقتی فهمیدم استیو نیست، همونجا موندم و به سمتش برنگشتم. - اینجا کسی در مقامی نیست که به من جواب پس نده. آب دهنم رو قورت دادم و به آرومی عقب گرد کردم. دیدن قیافهٔ سرد و بی تفاوت همیشگیش گرمای ترس چند لحظهٔ قبلم رو مساعد کرد. عجیب بود که تنها دیدنش در هر حالتی آروم ترم می کرد، انگار احساس درون چشم هاش قوی تر از تلخی کلماتش بود. - ولی من نه جز افرادتم نه دارایی های شخصیت. - تو همونی هستی که من بخوام حالا اسمش رو هر چی می خوای بذار! آب دهنم رو قورت دادم و با جسارتی که بعد از مدت ها از زندان وجودم آزاد شده بود توی چشم هاش خیره شدم. - تو می خوای من چی باشم؟ برخلاف قبل عصبانی و پریشون نشد، حتی انحنای کوچکی هم از هیجان به چهره اش نداد، تنها جلوتر اومد و متقابلاً بهم نگاه کرد. مکثم رو در آنی پیش از لب باز کردنش به حرف هایی که با تلخیشون آشنا بودم، خاتمه دادم. - حداقل با این چشم های صادق نگو، نگو مدت‌هاست برات مردم، نگو هرگز وجود نداشتم و هرگز چیزی تغییر نمی کنه چون... نزدیک بودن بهش نفس گیر بود و حرارت نگاهش نفوذپذیر... جایی در اعماق وجودم... - چون... باز هم برخلاف انتظارم ظاهر شد و فرار نکرد، لب باز کرد در حالی که لحنش تیزتر برنده‌تر از قبل بود. - چون فکر می کنی من رو می شناسی؟ فکر می کنی در ماورای این تاریکی روشنایی و امید هست؟ فکر می کنی صرف اینکه ازت محافظت می کنم و برخلاف انتظارات به عنوان یه زندانی زندگی ایده آلی داری یعنی من مرد خوبیم و دنیا قراره به سوی بهتری بره؟ تو هیچ ایده ای نداری از این که چه هیولایی در درونم به زنجیر کشیدم تا تکه پاره ات نکنه! سعی کردم با نگاه کردن به عمق چشم هاش دستی ببینم که برای سقوط نکردن بهش چنگ بندازم اما انگار می دونست دنبال چی می گردم. - برای زنده موندن تنها خوشگل بودن کافی نیست باید انقدری احمق نباشی که فکر کنی نزدیک شدن به من ایدهٔ خوبیه! نیم نگاهی به آستین لباسش که بین دست هام فشرده می شد انداخت. قطرات اشک در حال پیدا کردن راهشون به سمت چشم هام بودن اما وحشت توی نگاهم رو محو کرده و بی پروا کنارش موندم. - من ازت نمی ترسم چون می دونم بهم صدمه نمی‌زنی، نه صرفاً به خاطر شرافت و قولت چون من تنها نور امیدت در اینجام. در ماورای جنگ و دشمنی ها و همهٔ تلخی های دیگه من قراره همون چیزی باشم که تو می خوای، همون جایی باشم که می خوای و همون کاری رو بکنم که می خوای. لباس هات رو می شورم و اتاق رو تمیز می کنم، باهات حرف میزنم، حواست رو پرت می کنم، اگه زخمی یا مریض بشی ازت پرستاری می کنم... هر چقدر هم بداخلاقی کنی ازت فرار نمی کنم. همون مرزی میشم که نخوای ازش بگذری، بهش نگاه کنی و بفهمی هنوز هم مرد خوبی در درونت هست که چیزهای زیبا رو ویران نمی کنه. من کسیم که اینجا منتظرت می مونم، وقتی هم بیای وانمود می کنم همه چیز عادیه. مابین حرف هام دستم رو به آرومی از روی آستینش به پایین سوق دادم، به گرمی دستش رسیدم و در انتهای انگشت هاش نگه داشتم. - مجبور نیستی همیشه و همه جا بجنگی، بذار کنارت بمونم و نشونت بدم زندگی در ماورای جنگ چطوریه. آخرین بند انگشتم رو که گویی تا به اون لحظه بی اختیار چنگ زده بود رها کرد و ناگهان تموم بدنم رو به آغوش کشید...

۶

جملاتی که از این داستان می‌مانند

مردی که می‌تونست یک کشور رو به زانو دربیاره به همسر اجباریش گفت تو برای بودن توی همچین جایی و بین همچین آدم هایی و بودن با همچین مردی، خیلی زیبایی.

می گفتن فرمانده دشمن هاشو راحتتر از نفس کشیدن می کشه اما من که دختر بدترین دشمنش بودم می خواستم مال من باشه.

اون مرد هیچوقت نگفت دوستم داره اما بخاطر من جنگ به پا می کرد.

دختره به شوهرش که دشمن خونیشه میگه آدم که وطنش رو ترک نمی کنه، تو خونهٔ منی، پناهگاهمی، عمر و روحمی، هر جا بری منم باهات میام.

شوهرش از خودش روندش و گفت تو هیچ ایده ای نداری از این که من چه هیولایی در درونم به زنجیر کشیدم تا تکه پاره ات نکنه.

حقیقتی مرگبار در رگ های عروس اجباری فرمانده، که فاش شدنش می تونست تمام معادلات جنگ رو زیر و رو کنه.

۷

فکت‌شیت رمان

عنوانبها
نویسندهفاطمه عبدالله‌زاده
ژانرعاشقانه / تاریخی / جنگی / دارک رومنس
رده سنی+۱۶
شخصیت‌های کلیدیآیرین (نیرا)، اریک
مضمونجنگ، گروگان‌گیری سیاسی، عشق ممنوعه
تاریخ نگارش۹ مرداد ۱۴۰۴
بازه‌ی روایتسال ۱۸۹۴ تا ۱۸۹۵
۸

سوالات متداول

رمان بها درباره‌ی چیست

دربارهٔ دختری‌ست که بعد از شکست کشورش در جنگ، به‌عنوان گروگان سیاسی به فرماندهٔ ارتش دشمن سپرده می‌شود و درگیر رازی می‌شود که می‌تواند سرنوشت جنگ را عوض کند.

شخصیت‌های اصلی رمان بها چه کسانی هستند

آیرین (که پیش‌تر نیرا نام داشت) در نقش گروگان و اریک، فرماندهٔ ارتش شمالیِ دلاکرو، دو محور اصلی داستان‌اند؛ در کنارشان شخصیت‌هایی مثل آلکازار، آلیستر و آیزاک روایت جنگ را کامل‌تر می‌کنند.

رمان بها در چه بازه‌ی زمانی و در چه فضایی روایت می‌شود

داستان در سال‌های ۱۸۹۴ و ۱۸۹۵، در دل یک جنگ خیالی میان کشورهای آیرس و دلاکرو، بین اردوگاه نظامی دشمن و دریای آکارا روایت می‌شود.

این رمان برای چه مخاطبی مناسب است

بها برای رده سنی +۱۶ منتشر شده و به دلیل فضای تیره، صحنه‌های جنگی و لحن دارک رومنس، برای مخاطب بزرگسال‌تر مناسب‌تر است.

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان بها

فاطمه عبدالله زاده : ۶ روز پیش

♦️اطلاعیه مهم♦️**🎁 برای دریافت اشتراک «رایگان» *** رمان بها 🎁****1⃣ برای همراهان عزیزی که جزء خواننده های سکه ای یا رایگان رمان بها هستن**2⃣ همینطور بقیهٔ کسانی که مایل به خوندن این رمان به صورت کاملاً رایگان هستن ****📍شرایط دریافت عضویت رایگان: **برای علاقمندان به رمان بها یه فرصت خیلی خوب و تکرارنشدنی در نظر گرفتم.**برای ثبت نام توی قرعه کشی که شرایط خیلی ساده و راحتیم داره فقط کافیه: رمان رو لایک کنید عیارسنج رمان رو کامل بخونید و زیر تمام پارت ها حداقل یک کامنت بذارید**نیازی نیست که صرفاً تعریف و تمجید باشه، بازخورد و نظر واقعیتون رو در مورد پارتی که خوندید برام بنویسید.****🔺هر***باید حداقل 32 کامنت مرتبط و معنی دار بذاره تا وارد قرعه کشی بشه، توجه داشته باشید که نظرات خیلی کوتاه نباشن🔻****به صورت کاملاً بی طرف و عادلانه بینتون قرعه کشی می کنم و به برنده عضویت رایگان و همیشگی بها رو هدیه میدم🤍****🔺مدت زمان شرکت کردن: از امروز ۹ شهریور تا ۱۶ شهریور🔻

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان بها

  • مینو

    در پارت 1110

    واای آبرین دیدی با خودت چه کار کردی؟ موندن با اریک شرف داشت به تحمل این سربازای هیز کثیف و خشن🥺

    ۳ ساعت پیش
  • مریم

    در پارت 1110

    چقدر دردناکه خدایا😭. ممنونم عزیزم بابت پارت خسته نباشی❤️❤️

    ۳ ساعت پیش
  • Sky

    در پارت 1100

    کلمه (پلاستیک ) ناهماهنگی چشمگیری با بقیه کلمات داره.. مثل همیشه عالی بود عزیزم خسته نباشی ❤🌻

    ۴ ساعت پیش
  • مینو

    در پارت 1100

    فاطمه جان مهربونم، لطفا پارت جدید بزار،دل تو دل مون نیست

    ۴ ساعت پیش
  • مهنا

    در پارت 20

    اخرش غمگینه یانه

    ۶ ساعت پیش
  • عسل

    در پارت 330

    نمیدونم تواین پارت چی بگم هم زیبا بود هم غم ناک دلیلش ترس از آینده وزنی ک شاید به پای یه مرد بی رحم بیوفته ولی نه فرمانده این طور نیست نگاهش عوض شده

    ۹ ساعت پیش
  • عسل

    در پارت 320

    چه محبت زیبایی بین شون به وجود اومد چه بادل وجرات حرفاشوزد نتیجه خوبی داشت ببینیم درآینده چه خبره

    ۱۰ ساعت پیش
  • Hhhh

    در پارت 1100

    خیلی دردناکو قابل لمس نوشته شده.. جنگ خیلی بی رحمه زنان و بچه ها قربانی های ضعیفشن.. این رمان نشون داد امنیت و بودن کنار خونواده بزرگترین نعمته👌❤️ 🩹

    ۱۱ ساعت پیش
  • عسل

    در پارت 310

    چقدرعالی واقعا زیبا حرفاشو میزنه دقیق بااحساس داره کم کم یخ فرمانده رو آب میکنه پرحرفی نمیکنه که داره باروح وروانش بازی میکنه

    ۱۱ ساعت پیش
  • عسل

    در پارت 300

    وای که چقدر زیبا بود نوشته ها روح داشتن فکر میکردخوشحال میشه پس بهش فکر میکنه ونیرای عاشق که فقط میخواد کنارش باشه

    ۱۱ ساعت پیش
  • عسل

    در پارت 290

    خیلی زیبا بود دخترکم محکم ایستاد وحرفاشو زد وچه قدرشیرین که براش چمدونشو آورد

    ۱۱ ساعت پیش
  • عسل

    در پارت 280

    رفتاراستیو شاید دلیل دار نیرا اونو دوستش میدونست فرمانده بازخم برگشت نیرامیتونه مرحم دردهاش بشه حالانوبت اونه

    ۱۱ ساعت پیش
  • عسل

    در پارت 270

    نیرایا آیرین فرقی نمیکنه انگارقراربرای همیشه یه احمق خوش خیال بمونم نه تومیتونی قوی باش

    ۱۱ ساعت پیش
  • عسل

    در پارت 260

    دردخودش بود درمان هم خودش چه قشنگ ازش مراقبت کرد وشرافت شونشون داد

    ۱۱ ساعت پیش
  • عسل

    در پارت 250

    عزیزم ممنون ازپارت واقعا دردناک به هرریسمانی چنگ زدن بالاخره سردی نگاه فرمانده به جانش نشست

    ۱۱ ساعت پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️