خلاصه رمان بها
روایت این رمان برمی گرده به سال ۱۸۹۴ زمانی که در بی طرف ترین نقطهٔ دنیا، ناگهان جنگ دریای آروم آیرس رو طوفانی کرد و اسم من وارد صفحات آشفتهٔ تاریخ شد. این داستان منه... با نام نیرا مونکلر به دنیا اومدم و بزرگ شدم اما حالا همه من رو به اسم آیرین آلکازار می شناسن. دختر مردی که آغازگر ویرانی ای بی پایان بود. در آشوب جنگ، به عنوان بهایی برای صلحی هر چند شکننده و ناپایدار به دست مردی سپرده شدم که قسم خورده بود کشورم رو تبدیل به گورستانی از خون و خاکستر کنه... اما در میانهٔ این بازیِ مرگبار، حقیقتی توی رگهای من میتپید که فاش شدنش بهای سنگینی در بر داشت. در این تقابلِ خونین، میانِ مردی که به دنبال قدرت و انتقام بود و زنی که سرنوشت کشورش رو به طالعش گره زده بودن، مرزی باریک از دروغی فریبنده کشیده شده بود. مرزی که فروریختنش، می تونست تمام جهان اطرافمون رو به لرزه دربیاره...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان بها - پارت 93
دست های بسته ام رو از بین طناب ها مشت کردم و به سردی نگاهش کردم. - یه زمانی زندگی با تو برام معنا داشت... اما من دیروز تنها رابین و دفن نکردم، تو هم برام مردی و به فراموشی سپردمت! دیگه هیچ چیز بین ما عوض نمیشه و تا همیشه برام غریبه باقی می مونی... پلک هاش رو برای ندیدن حالت مصمم چشم هام با کلافگی...
بروزرسانی در : ۲۲ ساعت پیش
-
رمان بها - پارت 92
قبل از اینکه دیوونگی بهم غلبه کنه و نتونم رهاش کنم، بلند شدم و از بین امواج بیرون اومدم. توی ساحل ایستادم و انقدر بهش نگاه کردم که بین هجوم بی رحمانهٔ موج ها گم شد و بعد از چند دقیقه هم دیگه اونجا نبود... باهاشون به دوردست ها رفته، انگار که هیچوقت نیومده بود. به راستی این زندگی کوتاه، جز درد و رن...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان بها - پارت 91
*** احساس گرمای غریبه ای که در تضاد با لرزش درونیم بود باعث شد به آرومی چشم هام رو باز کنم. در ابتدا رهایی از اون کابوس وحشتناک باعث شد نفس راحتی بکشم و آب دهنم رو مثل مشتی پر از خار و خرده شیشه قورت بدم. دست بردم و به قفسهٔ سینه ام که مثل گلوله ای آتشین می سوخت چنگ انداختم، دکمه های لباسم رو باز...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان بها - پارت 90
نمی دونم چقدر از اونجا بودنم می گذشت و چقدر گریه هام بلند بود، که کم کم احساس کردم دورم شلوغ شده. بیشتر که گذاشت صدای هق هقم بین صداهای اطرافم گم شد. چشم هام سیاهی می رفتن و هر از گاهی انقدر ضعف می کردم که نمی تونستم باز نگهشون دارم... سرم پر بود از سروصداهای گوش خراش، از خاطرات گذشته گرفته تا صد...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
برای قدردانی از همراهی شما، هر هفته 1 پارت از رمان جمعهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!
آخرین اطلاعیهی رمان بها
‼️📚 اطلاعیه مهم تخفیف ویژه 📚‼️****🤍سلام به همراهان عزیز و پر مهر🤍**بعد از استقبال خیلی خوبتون از بها توی این مدت و بعد از درخواست های زیاد، دوباره تخفیف گذاشتم🫶💗****✨ این بهترین قیمتیه که می تونید باهاش رمان رو تهیه کنید✨****💌 برای آغاز سفری هیجان انگیز و غیرقابل پیشبینی که تابستونتون رو قشنگ تر می کنه🥰!.****به بهای خیلی کمی می تونید تا آخر با این رمان عاشقانه همراه باشید.**داستانی پر از حس های واقعی و روح نوازی که تا همیشه توی قلبتون باقی می مونه🫧🦋💗****این بار به راحتی و با به صرفه ترین قیمت، یه کتاب مجازی موندگار به خودت هدیه بده❤️🩹📚🫧
Avin
در پارت 932عزیزم کلی جنبه پنهان و درونی وجود داره، هر چقدر هم عاشق باشه عقل و منطقش میگه نمیتونه با دشمن فاتح کشورش و قاتل هموطن هاش باشه در ثانی آیرین عزاداره و به تازگی ضربه های روحی خیلی بدی خورده حق داره بشکنه🖤🥀
۱۱ ساعت پیشPar
در پارت 931اتفاقا فقط برای الآنم نیست آیرین مدتهاست تحت فشارهای شدید و تحولات دیوونه کنندس که کل زندگیشو عوض کردن دقیقا از آغاز جنگ مدام از یه بدبختی ب بدبختی دیگه منتقل شده خوبه دیوونه نشده🤥🥺🫂💔
۱۱ ساعت پیشPar
در پارت 930اریک همچنان جذابهه،تصورش خیلی هاته🤭🔥 اینکه چطور با حفظ غرور و ابهتش مراقب ایرینه و به روش خودش بهش محبت می کنه خیلی جذابهه🛐🛐 هیولای دوست داشتنی😭😍
۱۱ ساعت پیشAvin
در پارت 931قشنگه،واقعاا قشنگه🥲❤️ 🩹 با تموم وجود روح ادمو لمس می کنه حتی توی دردناک ترین و غمگین ترین پارت ها ته دلم احساس شادی می کنم بخاطر خوندنش🥹
۱۱ ساعت پیشماهی
در پارت 933الهی من قربون اریک بشم که نمیتونه با محبت رفتار کنه😂😂 خب برو بغلش کن دیگه مرد
۱۲ ساعت پیشسوگل
در پارت 932صورت ببینم کافیهه چقدر مظلوم و خشن:(
۱۲ ساعت پیشاکرم بانو
در پارت 933چقد استیو بامزه ست. . . خیلی دوستش دارم
۱۴ ساعت پیشمهسا
در پارت 932آخ خدا از دست اریک که محبت کردنش هم به آدمیزاد نرفته.. البته تو این حال آیرین چیزی به جز تحکم جواب نیست
۱۵ ساعت پیشدختر صحرا
در پارت 931وای چه شرایط داغونیه
۱۵ ساعت پیشمینو
در پارت 933ممنونم که منتظرمون نمیذاری فاطمه جانم و هر شب به موقع پارت میذاری
۲۲ ساعت پیشمینو
در پارت 936اریک چقد عاشق شده که نه به نگاه آیرین بلکه به دیدن قسمتی از صورتش هم قانعه😔آخ از غم عشق😔
۲۲ ساعت پیشمینو
در پارت 934عالی بود ولی کاش طولانی تر بود😔
۲۲ ساعت پیشفاطمه
در پارت 921اون قسمتی که درباره به دنیا اومدن رابین تعریف میکرد واقعا قشنگ بود کلا رمان یجوریه که احساس میکنم از نزدیک دارم میبینم
دیروزجانا
در پارت 921مردا همینن هرچی بهشون توجه کنی نمیبینن همین که دیگه نبینیمشون و کم توجهی کنیم میترسن🙃
دیروزفاطمه
در پارت 922وای این پارت رو خیلی دوست داشتم رفتار اریک خیلی خوب بود😅
دیروزYas
در پارت 922نمیشه حتی از یه پارتش گذشت، همش هیجان انگیزه و حتی بخش های عاشقانش هم قوی و پختست👏👏
دیروز

ساجد
در پارت 930ممنون از پارت گذاری به موقع فاطمه جون😘 یعنی واقعا عشق آیرین همینقدر بود؟فکر میکردم واقعا عاشق اریکه😕