دوست داشتی؟
رمان خیانتکار عاشق جلد سوم اثر فاطمه عبدالله زاده

رمان خیانتکار عاشق جلد سوم

  • زبان فارسی
  • 15.9K 👁
  • 148 ❤️
  • 53 💬

خلاصه رمان :

پس از فروپاشی خانواده‌ام و رها کردن پدرم در تیمارستان، وارد سازمانی مخفی شدم و به جاسوسی بی‌رحم تبدیل گشتم. سال‌ها بعد، در اوج ماموریتی خطرناک، عاشق مردی شدم که وظیفه نابودی‌اش بر دوشم بود. با به پایان رساندن این ماموریت، در نهایت به خیانتکار عاشق مبدل شدم؛ کسی که قلبش اسیر عشق بود و دستانش آلوده به خیانت. طی اتفاقاتی مرموز و مبهم که ردپای داروها در آن‌ها هویداست، بار دیگر با او روبرو شدم. اما پیش از آنکه بتوانم طعم خوشبختی زودهنگام را بچشم، طوفانی از گذشته به سویم آمد و مرا هزاران قدم به عقب پرتاب کرد... درست به همان تیمارستانی که تمام عمرم از آن فرار می‌کردم! حالا آن‌ها می‌گویند تمام این وقایع، تنها یک رویاست؛ توهمی که در ذهن خیال‌پرداز من ریشه دوانده است. داستانی که یک قاتل ساخته تا با آن از واقعیت فرار کند و باورش شود بیرون از این زندان، خانه‌ای و خانواده‌ای منتظرش هستند. به تکه‌های آینه‌ای که درهم شکسته‌ام می‌نگرم و دختری را می‌بینم که غرق در خون، به من می‌خندد. لحظه‌ای بعد، پدرم را می‌بینم که لبخندی غریب بر لبانش دارد، لبخندی که می‌دانم با او ناآشناست. متقابلاً لبخند می‌زنم؛ شاید بالاخره بابا به من افتخار می‌کند، به منی که حالا مثل خودش یک دیوانه تنها شده‌ام... شاید هم آن‌ها راست می‌گویند و من تنها نویسنده محکوم به مرگ این رمان عاشقانه تاریک هستم، نه شخصیت اصلی آن.

قسمتی از متن رمان خیانتکار عاشق جلد سوم

به حدی از خودم متنفر بودم که حتی با وجود درد نفس گیر تموم سرم و جاری شدن خون از شقیقه هام حاضر نبودم دست از خود زنی بردارم.
تحملم با وجود اون همه تاریکی و درد و عذاب و دلتنگی و اتهام قنل به خودی خود سخت بود چه برسه اینکه بند بند وجودمم بخاطر میل به مواد و مخدر و نشئگی بلرزه...
از دست رفتن هشیاریم رو به وضوح احساس می کردم و تصویر متحرک و مبهم چشم هام هر لحظه تار می شد.
صدایی توی گوشم پیچید و هزارمین خنجر رو به قلب پاره‌ام فرو کرد.
- لابد الان باید دلم برات بسوزه؟!
با بی حالی روی زمین سقوط کردم و از لا به لای پلک های خیسم به تصویر تارش نگاه کردم.
توان حرف زدن نداشتم اما صداهای توی مغزم که روی دور تند بودن فریاد میزدن.
- احساس می کنم دارم می میرم.
پوزخندی زد و با خونسردی گفت: نترس ازین بدترش رو جون سالم به در بردیم؛ صبح خودم برات جورش می کنم.
- نمی‌خوام، نمی تونم دوباره اسیرش بشم.
- هیچوقت از دستش فرار نکردیم که تا اخر عمرت باید برده اش باشی.
دوست داشتم مخالفت کنم اما با تموم وجودم می دونستم حقیقت رو میگه و هیچوقت نمیتونم ازین اعتیاد لعنتی بیرون بیام.
می خواستم بخاطر رایان و دخترم باهاش بجنگم اما حالا که خودم رو توی سخت ترین نبرد زندگیم تنها می دیدم به یه آشنای قدیمی که از قضا دوای تموم دردای جسمی و روحیمه نیاز داشتم.
چشم هام رو بستم و بازدمم رو طوری عمیق دادم بیرون که انگار آخریشه اما می دونستم که قرار نیست این رنج همیشگی مثل بقیه چیزهایی که داشتم از دست بدم.
***
نگاهی به خط های روی دیوار انداختم و توی ذهنم شمردمشون.
بعد از چند ثانیه اخم‌هام توی هم رفتن و نفس حبس شده ام رو با شدت بیرون دادم.
شد نه روز‌، اون زنیکه یه هفته انفرادی برام نوشت، نه یه ماه!
با یادآوری چیزی پوزخندی زدم و از روی تخت بلند شدم.
انگار فراموش کرده بودن که اصلاً وجود دارم، چه برسه به این‌که لطف کنن و از این سگدونی یه نفره بندازنم تو عمومی.
قدم‌های خشکم رو به جلو برداشتم؛ خوش‌بختانه مسیرش کوتاه‌تر از سه قدم بود و خیلی راحت با چند گام بلند خودم و به در رسوندم، مشتم و بالا آوردم و روی دریچه کوبیدم.
چنگی به گلوم زدم و با صدای گرفته و خش‌داری که انگار سال ها بود خفه شده نگهبان رو صدا زدم.
هیچ جوابی نیومد.
جایی نبود که ناله ها و حرف های توش به گوش کسی برسه، شاید هم می‌رسید و توجه نمی‌کردن.
بعد از چند دقیقه بلاخره صدای کشیدن پوتین یه نفر روی زمین اومد و پشت در ایستاد، دریچه رو کشید و نگاهی به داخل سلولم انداخت.
- چته؟ نمی‌دونستم زبون داری.
چهره اش رو تار می‌دیدم اما اخم محو و صدای جدی و خشنش نشون می‌داد، نگهبان مهربونی نیست.
نفسی تازه کردم و لب‌های خشکم رو با زبون تر کردم.
- مدت انفرادیم یه هفته بود، نباید تا حالا آزاد می‌شدم؟
نور چراغ قوه‌اش و روی صورتم انداخت، از دیدن واکنش ناگهانیش بی‌اختیار قدمی به عقب برداشتم و دست‌هام رو حایل نوری کردم که به چشم‌هام حمله‌ور شد.
از شکاف دریچه دیدم که دفترچهٔ کوچیک رنگ و رو رفته‌ای رو از جیبش بیرون آورد و بادقت مشغول ورق زدن و بررسیش شد.
انتظارم زیاد طول نکشید و با علامت زدن جلوی اسمم، دفترچه رو دوباره توی جیب شلوارش گذاشت.
بعد هم صدای عصبیش توی گوشم پیچید: برگرد عقب و دست‌هات رو جایی بذار که بتونم ببینم.
بدون حرف به عقب چرخیدم و دست‌هام رو پشت سرم قفل کردم.
در با صدای بلند و گوش‌خراشی باز شد و دو تا نگهبان وارد سلول شدن.
- برگرد.
مطیعانه به طرف صدا برگشتم، بلافاصله به سمتم هجوم آورد و با خشونت دستبند رو به مچ دستم بست.
در حالی که به‌خاطر سفت بستن دستبند، مچ دستم درد گرفته بود، با غیظ نیم‌نگاهی بهش انداختم که مشغول بررسی لباس‌های پاره و کثیفم بود.
موهای طلایی کوتاهش که دم اسبی بسته بود، تنها چیزی بود که می‌تونستم از زیر کلاه فرم سورمه‌ای رنگش ببینم.
باز هم خوب بود برام چون خیلی وقت بود آدم ندیده بودم...
کارش که تموم شد، سلول رو چک کرد و نور چراغ قوه رو جلوی پام انداخت.
- برو بیرون، یالا!
با بی‌میلی تکونی به پاهای خسته‌ام دادم و از سلول خارج شدم.
داخل راهرو نسبت به بندی که توش بودم روشن‌تر بود و نور کم عرضی از لا به لای میله‌های پنجرهٔ آهنی نزدیک سقف، به داخلش می‌تابید.
هم‌زمان که مسیر یک‌نواخت و خالی از هر نوع وسیلهٔ سالن رو با سایهٔ کلتش نزدیک کمرم طی می‌کردم، زیر چشمی به درهای فلزی و تیرهٔ سمت راستم نگاه کردم.
از بعضیاشون سر و صداهای حاصل دیوونه بازی‌های ساکنینشون میومد و چند تایی رو هم ناله‌های گوش‌خراش و فریاد پر کرده بود.
سعی کردم فکرم رو از بدن درد و دل‌شکستگی به سمت چیزهای مثبت‌تری سوق بدم.
مثل این‌که حداقل از کسایی که هنوز اون تو گیر افتاده بودن خوشبخت ترم!
پوزخندی زدم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم.
واقعاً هم خیلی خوشبخت‌تر بودم که به سلول عمومی می‌رفتم و خودم رو مخاطب چرت و پرت‌های زندانی‌ها می‌دیدم، ساعت ها توی صف غذا و حموم می‌ایستادم و پشت میزهای کثیف و داغون غذاخوری می‌نشستم، توی آشپزخونه ظرف می‌شستم و زمان هواخوری رو صرف دعوا می‌کردم...
با یادآوری روزمرگی‌های جهنمی‌ای که در انتظارم بود، تموم انرژیم از بین رفت و جاش رو به اندوه و خستگی‌ای وصف‌ناپذیز داد.
به این فکر کردم که سکوت و تنهایی انفرادی بهتر از شلوغی و هیاهوی عادی زندان و همنشینی با زندانی‌های توشه؛ حداقل توی انفرادی می‌تونستم زخم‌هام رو ترمیم کنم و ذهنم و روی راه فرار متمرکز کنم اما اون‌جا مجبور می‌شدم تموم انرژیم رو صرف کنترل اعصاب و مشت‌هام کنم اما با وجود تموم نفرتم از ادم ها و اجتماع برای به دست آوردن موادم بهشون نیاز داشتم.
غرق افکارم بودم که به انتهای سالن رسیدیم، نگهبان ازم جلو زد و با کارتش در و باز کرد.
بی توجه به اطرافم به نقطهٔ نامعلومی خیره شده بودم و سعی می کردم چهرهٔ دخترم رو به یاد بیارم که با احساس ضربهٔ نسبتاً محکمش، به بیرون از ساختمون انفرادی پرت شدم.
بعد از چند تا فحش که تو دلم بهش دادم، سرم رو بالا آوردم و نگاه بی‌ روحم رو به آسمون بالای سرم دوختم.
لبخند خشک و خسته‌ای روی لب‌هام جون گرفت.
فکر می‌کردم دیگه هرگز رنگ خورشید و روشنایی رو نمی‌بینمد زیر شکنجهٔ روانیشون تو انفرادی دیوونه می‌شم و دوباره می‌فرستنم به بخش روانی‌ها...
به ساختمون بخش زندانی‌های روانی نگاه کردم که در اون‌طرف حصار قد کشیده بود و بهم چشمک میزد؛ زمزمهٔ هراس‌انگیزش رو زیرگوشم شنیدم که گفت: کافیه دهن باز کنی تا دوباره میزبانت شم!
- راه بیفت، مگه چلاقی؟


بیشتر بخوانید
4.5 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 147 رای
5 ★
56%
4 ★
39%
3 ★
5%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان خیانتکار عاشق جلد سوم

  • آرامش

    0

    خیلی عالی بود 😭

    ۱ هفته پیش
  • jojo

    0

    رمان تون واقعا فوق العاده بود ممنون ولی کاش رویا غم کمتری میکشید ولی همین که آخرش در کنار رایان تموم کرد عالی بود

    ۲ ماه پیش
  • A ika

    0

    ایراداتی داشت اما در کل خیلی خوب فقط این کجاش پایانش خوش بود

    ۲ ماه پیش
  • دلارام

    0

    خیلی خوب بود کاش جلد بعدی هم داشته باشه خیلی دلم براش تنگ میشه😢 ولی واقعا ازش لذت بردم و با خط به خطش زندگی کردم👏❤️❤️ با آرزوی موفقیت های بیشتر نویسنده عزیز و خوش قلم💐💐

    ۳ ماه پیش
  • Tanazy

    0

    عالی بود واقعا از قدرت قلم نویسنده لذت بردم. خیلی جذاب و رون نوشته بود، خدا قوت🤌🌹❤️

    ۳ ماه پیش
  • رویا

    0

    رمانیه که فقط نمی خونی بلکه باهاش زندگی می کنی، جزیی از قلبت میشه🥲😭❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • Taran

    0

    خیلی قشنگ بود، پر از درس های زندگی و صحنه هایی که توی قلبم حک شدن🫀❤️ 🔥 واقعا دوسش داشتم و لذت بردم خوشحالم که خوندمش✌️❤️ 🔥🥰

    ۳ ماه پیش
  • Asma momen

    0

    در یک کلام فوق العادست زیباترین سه جلدی ای که خوندم، خوشحالم که براش وقت گذاشتم موضوع بشدت جالب و هیجان انگیز بود، ریتمش عالی بود، شخصیت ها خیلی دوست داشتنی بودن مخصوصا رویا و اراد و اسما قلم هم که فوق العاده پخته و قوی👌👌 موفق باشید❤️❤️

    ۴ ماه پیش
  • ...

    4

    کاش هیچچ وقت این فصل رمانو نمیخوندم من دو فصله قبلو قبل از اینکه ویرایش بشه خوندم و واقعااا خیلی قشنگ بودو تصور خوبی داشتم از رمانه من رمانو درحده مرگ دوست داشتم ولی الان دیگه هیچ حسی ندارم و خیلی تلخ تموم شد شاید اگه تصوری از قبل برا رمانه نداشتم برام زیباترین رمان بود

    ۱۱ ماه پیش
  • Tany

    0

    منمممممممممممم:((

    ۵ ماه پیش
  • نورا

    0

    وا به نظر من اتفاقا با ویرایش خیلی قوی تر و بهتر شد، انگار مسیر اصلیش رو رفت و به انسجام رسید البته سلیقه ایه ولی من خیلی خوشم اومد از نسخه نهاییش👌💙

    ۴ ماه پیش
  • Golesa

    0

    دنیای قشنگ و خاطرات خوبی که این رمان با سه جلدش برام ساخت واقعا جزئی از قلبم شد😭🥺❤️ حسم بهش وصف نشدنیه، واقعا زیبا بود، بهترین و قشنگ ترین رمانی که خوندم، ممنون از نویسنده عزیز و توانمند با آرزوی درخشش هر چه بیشتر و خواندن رمان های دیگه تون👏🥰🌹

    ۴ ماه پیش
  • مطهره

    0

    قشنگ بود پایانش تلخ بود اما زیبا تموم شد.😊 از رمان هایی که همه چیز به خیر و خوشی تموم میشه خوشم نمیاد

    ۵ ماه پیش
  • رویا

    0

    چرا انقد پایانش تلح شد یه حباب سنگینی رو دلم حس می کنم از تلخی بی پایانش با اینکه پایانش حق بود اما دوس داشتم ک خوش باشه و حیف و افسوس عالی بود خسته نباشین

    ۵ ماه پیش
  • مانا

    0

    من هر سه فصلشو خوندم و امروز تمومش کردم درسته که بیش از حد غیر واقعی بود ولی یه عنوان کسی هر زمانی رو نمیخوندم خیلی خوشم اومد ارزش خوندن داره چون تقریبا جدید بود موضوعش

    ۶ ماه پیش
  • ..

    0

    خیلی خوب بود با اینکه اخرش غمگین بود ولی خیلی خوب بود💔

    ۶ ماه پیش
  • Hana

    0

    توروخدا یه رمان مشابه این بهم معرفی کنین دارم دیوانه میشم

    ۶ ماه پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️