پارت یک :

- بخورش.
شنیدن صدای خشن و لحن تهدیدآمیزش باعث شد از فکر بیرون بیام و نگاه خیره ام رو از زمین جدا کنم.
با تردید به قرصی که به فاصلهٔ کمی از لب هام نگه داشته بود نگاه کردم و بی اختیار دستم رو دور مچش حلقه کردم.
- نه...
صدام بیشتر شبیه یه نالهٔ ضعیف از ته چاه بود و انقدری جون نداشت که بین بقیهٔ سروصداها قد علم کنه.
اخم ریزی کرد و به سادگی دستم رو از دستش جدا کرد، بعد هم توی یه حرکت سریع قرص رو با فشار توی دهنم فرو کرد و پرتم کرد روی تخت.
انقدر احساس ضعف می کردم که نتونستم حرکت دیگه ای بکنم و مثل یه جنازهٔ بی جون توی ملحفه های کثیف و خونی فرو رفتم.
قرص رو به ناچار قورت دادم و به صدای سرفه های گوش خراشم گوش سپردم.
نه تنها به سختی پلک می زدم و همه چیز هر لحظه تار تر می شد، بلکه نفس هامم به شماره افتاده بودند با گذر زمان و شروع تاثیرات قرص به تدریج افکارمم مختل شده بودن و احساس گیجی می کردم.
با وجود تموم تموم اون ناتوانی های جسمی و فکری ای که لحظه به لحظه بیشتر امونم رو می بریدن ذهنم رو روی مهم ترین چیزهایی که داشتم متمرکز کردم و با تموم قوایی که برام مونده بود، زمزمه کردم: من تانیام، رایان همسرمه و یه دختر دارم...
باید اسمش رو انتخاب کنم...
من دیوونه نیستم، باید از اینجا بزنم بیرون...
***
- تو اسمت استلاست، هیچ خونواده ای نداری و تا وقتی که حالت خوب نشه و دوران محکومیتت رو نگذرونی نمی‌تونی از اینجا بزنی بیرون.
پوزخند بی صدایی زدم و به نرده های روی پنجره نگاه کردم، توی خیالم همشون رو شکستم و تا جایی که نفس برام نمونه فرار کردم.
- نمی‌خوای باهام حرف بزنی؟
ترجیح دادم چیزی نگم تا خودش خسته شه و بعد از تموم شدن چرت و پرت‌هاش بزاره بره.
- خب بذار از چیزهایی که دوست داری حرف بزنیم؛ از خیالاتت، از رویاهات...
دوس داری یه خونواده داشته باشی، یه همسر، یه دختر یه هویت غیرواقعی، لابد خیلیم خوشبختی.
به هدفش رسید و توجهم رو جلب کرد، با اینکه می‌دونستم داره مسخرم می کنه و حتی یه کلمه از حرف های این چند هفته‌ام رو باور نکرده، به چشم های سرد و غریبه‌اش زل زدم.
- من دیوونه نیستم، اگه رامتین نمی‌دزدیدم توی رویاهایی که حتی باورشونم نمی کنی داشتم زندگی می کردم.
لبخند کمرنگی زد و با نگاهی ترحم آمیز سر تاپام رو از نظر گذروند.
- داستان قشنگی داری، کاش واقعی بود.
دست هاش رو توی هم قفل کرد و کمی روی صندلیش به سمت جلو جا به جا شد تا بهم نزدیک تر بشه.
- منم دوست دارم باور کنم دختری مثل تو یه زندگی قشنگ داره و کافیه دست دراز کنه تا بهش برسه اگه واقعا اینطور بود منم کمکت می کردم تا بهش برسی، اما حقیقت اینه که تو یه بیمار روانی حادی و تا وقتی قبول نکنی مریضی نمی تونیم از این مرحله جلوتر بریم و درمانت کنیم.
دستم رو محکم مشت کردم و روی میز کوبیدم.
- ولی من نه مریضم نه دروغگو نه قاتل...
از دیدن واکنش تهاجمیم پرستاری که با شوکر دم در ایستاده بود و منتظر علامت خطر بود به سمتم خیز برداشت که با اشارهٔ دکتر ایستاد و با نگاهی هشدارآمیز بهم خیره شد.
- دختر خوبی باش تا بیهوشت نکنم.
احساس بی پناهی و ضعف در برابرشون طوری بهم غلبه کرد که بی اختیار اشک توی چشم هام جمع شد و با مظلومیتی دردناک به دکتر خیره شدم.
- آخه چرا حرفم رو باور نمی‌کنی؟ اون عوضی دخترم و هویتم رو ازم گرفته و منو به قتل متهم کرده، شما باید به جای من اون رو بندازین تو زندان روانی
نفسی تازه کرد و سری به نشونهٔ تاسف تکون داد.
- ما به شماره هایی که گفتی زنگ زدیم، هیچکدوم جواب ندادن.
هیچ کسی به اسم رامتین وجود نداره، پلیس تو رو توی صحنهٔ قتل بالای سر مقتول گرفته، اسلحه توی دست‌های تو بوده.
با وحشت سرم رو به چپ و راست تکون دادم و زیرلب گفتم: من نکشتمش...
بدون توجه به حرفم، همون صحبت های تکراری قبلیش رو تحویلم داد.
- تو تموم این داستان‌ها رو درست کردی تا روی قتلی که انجام دادی سرکوب بذاری و خودت رو گول بزنی، شایدم واقعا دیوونه نیستی و برای فرار از محکمه خودت رو به دیوونگی زدی.
به این‌جاش که رسید لبخند تلخی زدم و سرم رو پایین انداختم.
حتی اگه صدسال دیگه هم زجه می زدم اون ها هیچ وقت حرف هام رو باور نمی کردن؛ رامتین یه جوری صحنه سازی کرده بود که قتل و دیوونگی و همه چی روی پیشونیم چسبیده شده بود و نمی‌تونستم از کابوسی که توش گرفتارم کرده بود، رها شم.
دکتر که انگار اونم از تکرار این دیالوگ ها و جواب های همیشگیم خسته شده بود، با بی حوصلگی ادامه داد: اگه می خوای تا آخر عمرت با قرص و شوکر و کتک و دیوونگی اینجا بمونی انتخاب خودته، من نمی تونم تا بیماری و جرمت رو قبول نکردی کمکت کنم؛ هر وقت تصمیم گرفتی حقیقت رو قبول کنی مس تونم درمانت کنم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • الی

    1

    خیلی خیلی قشنگه و پیداس که زحمت زیادی براش کشیدین خیلی ممنون بابت رمان زیبات🌹

    ۳ ماه پیش
  • مریم

    1

    خیلی منتظر بودم تا بخونم این رمان رو

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    عالی و هیجانی

    ۱ سال پیش
  • نرگس

    0

    ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

    ۱ سال پیش
  • نرگس

    0

    ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

    ۱ سال پیش
  • رز

    1

    عالی واقعا بعد چن سال باز برگشتم و خوندم تازه فصل 3 رو شرو کردم

    ۱ سال پیش
  • دختر خاص

    2

    پایانش تلخه؟

    ۱ سال پیش
  • Asra

    0

    این رمان خیلی زیباست توصیه میکنم جلد ۱و۲رو هم بخونید❤️🌹

    ۱ سال پیش
  • Sh

    1

    عالیه خیلی دوسش دارم کاش پایانش خوب باشه

    ۱ سال پیش
  • باران

    1

    ممنون و سپاسگذارم رمان عالی

    ۱ سال پیش
  • کاوه هادی

    0

    عالیه

    ۱ سال پیش
  • Lailasadeqi

    0

    عالی بود

    ۱ سال پیش
  • ط ل

    0

    این رومان بسیار زیباست.

    ۱ سال پیش
  • ط ل

    0

    رمان بسیار زیبایست. من منتظر جلد سوم بودم.

    ۱ سال پیش
  • سحر

    0

    عالی

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!