پارت صد :
- باور نمی کنم به کسی صدمه زده باشی، چه طور ممکنه؟...
- سال هاست که نزدم، خیلی وقته خودم رو از کارهای گذشته ام پاک کردم، بخاطر تو و آندریا!
ولی نمی تونم گناه های گذشته ام رو بشورم، شاید مجازاتم همینه که اینطوری بمیرم.
- نه نه... داری باهام شوخی می کنی؟ می خوای چی کار کنی؟...
- می خوام از اینجا برم.
حالت تهاجمی و عصبیش محو شد و با تردید زمزمه کرد: چی؟
- می خوام برگردم Ú
مطالعهی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
تارا آرام
4دارم خفه میشم از بغض، گلومو گرفتن انگار، تو چشام اشکه و سرم میسوزه... نمی تونم این صحنه رو تحمل کنممم
۲ سال پیشونوس
6واقعا گریم گرفت... خداحافظی سخت تمرین کاره...
۲ سال پیشصحرا
6خودمو همین لحظه همین زمان کنارشون حس میکنم و کاش واقعا میشد قلبمو بدم تا کنارشون بمونه حس اینکه داری میمیری هم دوست داری زودتر تموم بشه روزهات هم نگذره ساعت
۲ سال پیشنسترن
7گریم درومد😭
۲ سال پیشر
4وای رویا عزیزم چقد سخته 😭
۲ سال پیشعاطفه
6چقدر غم انگیز مادرها این حس جدایی ودلتنگی از همه زندگیشونو بیشتر درک میکنند واقعا توصیفی ندارم بگم فاطمه جان ناخواسته 😭اشک رو در چشمانمان به ارمغان آوردی
۲ سال پیشلیلا
7چیزی جز 😭😭😭ندارم
۲ سال پیشپرواز
5😭😭😭😭😭😭😭😭😭
۲ سال پیش.....
6😭
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Asra
2😭😭😭😭😭 واقعاً خیلی ناراحت کننده است