پارت نود و نهم :

دست بردم و طرهٔ آویزون موهام رو از جلوی صورتم کنار بردم و به پشت گوشم هدایت کردم.
نفس کوتاهی تازه کردم و همراه با بغضی که وفادارترین هر روزم بود، لب باز کردم.
- پدرم و هیچوقت دوست نداشتم، حتی قیافه شم یادم نمیاد، هیچی ازش ندارم...
البته خودم خواستم خاطرات تلخش رو فراموش کنم ولی همیشه و توی هر حالتی یتیم بودنم رو احساس می کردم، شاید بخاطر همین مسیر زندگیم رو به تباهی رفت، شاید اگ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • تارا آرام

    4

    هعی چقد در د نهفتست توی این دیالوگ آخر، استلای تو هیچ وقت وجود نداشته...

    ۲ سال پیش
  • پرواز

    8

    رویا از اول زندگیش سختی کشید پایان تلخ حقش نیست

    ۲ سال پیش
  • سهیل

    6

    خداحافظیه خیلی سختیه😢😢😢😢😢🥹

    ۲ سال پیش
  • .....

    3

    کاشکی پایان شادی داشته باشه این همه سختی و غم و غصه برای نفر بی انصافیه

    ۲ سال پیش
  • مانا

    7

    ولی من بعد این همه تایم واقعا دلم نمیخواد بد تموم بشه...

    ۲ سال پیش
کپی شد!