پارت نود و نهم :

دست بردم و طرهٔ آویزون موهام رو از جلوی صورتم کنار بردم و به پشت گوشم هدایت کردم.
نفس کوتاهی تازه کردم و همراه با بغضی که وفادارترین هر روزم بود، لب باز کردم.
- پدرم و هیچوقت دوست نداشتم، حتی قیافه شم یادم نمیاد، هیچی ازش ندارم...
البته خودم خواستم خاطرات تلخش رو فراموش کنم ولی همیشه و توی هر حالتی یتیم بودنم رو احساس می کردم، شاید بخاطر همین مسیر زندگیم رو به تباهی رفت، شاید اگ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • تارا آرام

    4

    هعی چقد در د نهفتست توی این دیالوگ آخر، استلای تو هیچ وقت وجود نداشته...

    ۲ سال پیش
  • پرواز

    8

    رویا از اول زندگیش سختی کشید پایان تلخ حقش نیست

    ۲ سال پیش
  • سهیل

    6

    خداحافظیه خیلی سختیه😢😢😢😢😢🥹

    ۲ سال پیش
  • .....

    3

    کاشکی پایان شادی داشته باشه این همه سختی و غم و غصه برای نفر بی انصافیه

    ۲ سال پیش
  • مانا

    7

    ولی من بعد این همه تایم واقعا دلم نمیخواد بد تموم بشه...

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️