دوست داشتی؟
رمان آکرولیزیانا - آفلاین اثر فاطمه عبدالله زاده

رمان آکرولیزیانا - آفلاین

  • زبان فارسی
  • 15K 👁
  • 147 ❤️
  • 101 💬

خلاصه رمان عاشقانه آکرولیزیانا - آفلاین

آکرولیزیانا گرهٔ محکم و عجیبیه که هفت تا زندگی مختلف رو به هم پیوند میزنه. زندگی‌ پروای دیوونه و سرخوش رو که تموم زندگیش توی فسیل‌ها و آرزوهای بزرگ و کارهای بی‌محاباش در کنار خونوادهٔ پرجمعیتش خلاصه شده؛ زندگی مهرانا دختر ترسوی محافظه کاری که همیشه فرار رو برقرار ترجیح میده و دنبال راه فراری برای مشکلاتش از جنس شوهره؛ زندگی تاریک لاوینی که دنیاش رو توی آینه‌ای می‌بینه که فقط چهرهٔ پر از نقاب خودش رو منعکس می‌کنه و توی اعماق قلبش فارغ از دوست داشتن بقیه‌ست؛ زندگی پر از کینه و نفرت جاوید پسر زخم‌خورده‌ای از پایین شهر رو که دنبال پر کردن حفره‌های خالی توی قلبشه؛ نیوان یه پسر متقلب و شیاد و در عین حال الکی خوش و بی‌هدفه که هیچ دست‌آویزی برای چسبیدن به زندگی نداره و عمرش رو صرف کارهای بیهوده می‌کنه و دایمون یه کرم کتاب خالی از انرژیِ که توی جمع و دور از کتاب‌هاش لال و فلج میشه اما نفر هفتم کیه؟ یه پسر گمشده توی زمان که مدت‌هاست راهش به دنیای واقعی رو گم کرده و توی مختصات بی‌ حد و مرزی از ناهنجاری آکرولیزیانا گیر افتاده. همهٔ این شخصیت‌ها و احساسات مبهم و بی‌تعادل به واسطهٔ آکرولیزیانا دور هم جمع میشن و به دنیای ناشناخته‌ای که توی زمانی بی‌نهایت قرار داره فرستاده میشن. اما در واقع این سفر تفریحی به ظاهر طنز و پر از هیجان که تو ذهن پروا سوژهٔ سرخوشی و دیوونه‌بازیِ برای این هفت نفر یه جنگه! توی دنیایی از چیزهای ماوراءطبیعی با نمادهایی کهنه از زمان‌‌های دور و انسان‌های نخستین که بهای پیروزی در برابرشون چیزی جز تلاش برای زنده موندن با احساسات و قلبشون نیست! کلید خروج از آکرولیزیانا، در پس آزمون‌های مختلفی پنهون شده که هر کدومشون دنیایی از هیجان و ماجراهای جالب رو در پی دارن...

قسمتی از متن رمان آکرولیزیانا - آفلاین

با دهنی کج شده و چشم‌هایی گرد کاملاً به سمتش چرخیدم.
- من میگم شَلَم، شما برام داروی تنظیم گوارش می‌نویسی؟‌
- بله؟
با همون لحن متأسف گفتم: ضرب المثله حاجی!
نیمی از دست‌هاش رو دیدم که از زیر میز مشت شد.
- منظورت و نمی‌فهمم دختر گل!
با شنیدن گل از جانبش نیشم باز شد.
- میتو!
- جانم؟
سرگرم مناظرهٔ علمی بودیم که مهرانا پیش دستی کرد و با حرص گفت: جناب حاجی این احمق شوهر نمی‌خواد، فکر می‌کنه بخت کاریش رو بستن.
با ذوق سر تکون دادم و انگشتم رو با حالتی تحسین‌آمیز به سمت مهرانا گرفتم.
- همینی که این گفت؛ سه ماهه دارم در به در دنبال کار می‌گردم. هیچی به هیچی...
چند ثانیه سکوت برقرار شد، احساس می‌کردم نور روحانی حاجی داره از پشت پرده آتیش می‌گیره و بوی سوختنی میاد.
فکر کردم سکته کرده که با صدای از ته چاه دراومده‌ای گفت: چرا از اول این و نگفتی دختر خوب؟
باز هم ذوق کردم و دستی به گونه‌هام کشیدم.
- گفتم، منتهی شما انقدر فکرتون روی منکراته که متوجه عرایضم نشدید.
ترجیح داد بیشتر باهام بحث نکنه و در حالی که از دستم کلافه شده بود، با غیظ گفت: بسیار خب، من همین الان برات یه دعا می‌نویسم.
نفس آسوده‌ای کشیدم و چهارزانو برگشتم پیش مهرانا.
- دیدی گفتم موثره؟
در جواب ذوقم، حالت بی‌تفاوتی گرفت و با دهن کجی گفت: بزک نمیر بهار میاد! آخه چرا باید یه نفر انقدر احمق و بیکار باشه که بخت کاری تو رو ببنده؟
هر دو تا ابروم رو بالا کشیدم و پشت چشمی براش نازک کردم.
- خیلیا هستن که چشم دیدن پولدار شدن من و ندارن.
- آره، مهم‌ترین این دشمن‌ها هم رییس جمهور آمریکاست که می‌ترسه با سرکار رفتن توی رشتهٔ فسیل شناسی، تحریم‌ها رو برداری و اقتصاد ملت‌ها رو دگرگون کنی، شاید افغانستان رو هم به قطب امنیت جهانی تبدیل کردی.
بی‌توجه به پوزخند اعصاب خوردکن روی لبش گفتم: باش تا ببینی چه‌طور با فسیل‌هام دنیا رو گلگلی می‌کنم.
نفسش رو آه مانند بیرون داد و زانوهاش رو توی هم کشید.
- خاک بر سر من که دنبال توی بی‌مغز راه افتادم توی یه خونهٔ بی‌در و پیکر، به دنبال رمالی!
پلک‌هاش و روی هم فشار داد و با اندوه ادامه داد: هر آنه که برادرهام سر برسن و خشتکم رو به جرم دعانویسی برای یافتن شوهر پاره کنن.
بلافاصله یه تشبیه زیبا به ذهنم رسید.
خواستم یکی از اعمال احتمالی داداش‌هاش رو یادآور بشم که صدای حاجی تو گوشم پیچید.
- بیاید جلو خانم سوییت.
نیش در راستای جر خوردنم و به روی مهرانا باز کردم و ابروهام رو بالا انداختم.
- از فردا فقط بخور و بخواب، خودم از چند روز دیگه خرجت و میدم جیگر.
داشتم لپش رو می‌کشیدم که تک سرفه‌ٔ حاجی باعث شد ازش جدا بشم.
خودم رو بهش نزدیک کردم و کنار میزش نشستم.
کاغذ رنگ و رو رفته زردش رو تا کرد و دور یه نخ قرمز پیچوند.
اشاره‌ای به نخ کردم و ذوق زده گفتم: از خون مفسدینه؟
- جانم؟ این چه حرفیه؟ مگه شیطان پرستم که...
نیشم رو بستم و بی‌حوصله گفتم: باشه حاجی قاطی نکن، شوخیدم!
- لطف کنید و دیگه با یه مرد خداشناس نشوخید.
از کلمهٔ آخری که استفاده کرد دوباره لبخند روی لبم اومد و گوشهٔ لبم رو گاز گرفتم.
من آخرش این ادبیاتم رو جهانی می‌کنم؛ وایسید و بنگرید فقط!
- این دعا رو ببر و بذار تو جیب هر کسی که می‌خوای استخدامت کنه‌، بعدش با خیال راحت برو خونه‌ات و منتظر باش تا خودش می‌فرسته دنبالت برای بهترین جایگاه و موقعیت.
دست‌هام رو تند تند جلوی دهنم گذاشتم و جیغ بی‌صدایی از سر خوشحالی کشیدم.
کاغذ رو با حالتی بی‌ادبانه انداخت جلوم؛ توجهی نکردم و با آرامش مثل لمس یک جوجهٔ تازه از تخم دراومده، با احتیاط بلندش کردم.
آب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم باهاش ارتباط چشمی بگیرم.
- میگن فلفل نبین چه تیزه ببین چه ریزه ها! وقتی پولدار شدم قابت می‌گیرم میزنمت به دیوار دفترم...
حرف‌های زیرلبیم تموم نشده بودن که ناگهان مشت مهرانا دورش پیچید و از دستم قابیدش.
‌- یه ساعته داری چه شری دم گوش این کاغذ پر از چرت و پرت می‌خونی آخه؟ پاشو بریم ورپریده!
بعد از این حرف با شتاب کیفش رو چنگ زد و بلند شد.
هنوز کامل نایستاده بود که سفت دستش و گرفتم و با خشونتی فیلم مانند روی زمین کوبیدمش.
با گشاد کردن پره‌های بینیم و ریز کردن چشم‌هام به علاوهٔ قولنج شکستن حالت مصممی گرفتم و تندی به سمت پرده و حاجی‌ای که قیافه‌اش رو نمی‌دیدم، چرخیدم.
- حاجی شیر مادرت یه دعا کن من این و شوهر بدم.
مهرانا چند ثانیه توی شوک موند؛ گردن کشید و حالت متعجبی تحویل قیافه جدیم داد.
چشم‌های قهوه‌ای روشنش کم کم تیره شدن و با حالتی باباغوری دهن وا کرد؛ تندی دست به کار شدم و دهن باز شده‌اش رو بستم.
- ببند غار علیصدرو!
نمی‌دونستم حاجی ها هم پوف می‌کشن و دست‌هاشون مشت میشه؛ شایدم گرمشه!
پوکر فیس و مطمئن به روبروم خیره شدم.
دست‌های نیمه لرزونش و دور خودکار عجیب غریب سفیدش حلقه کرد و شروع به نوشتن کرد.
مهرانا از نگاه محو شده‌ام به حرکات سریع دست‌های حاجی که عین میگ میگ می‌نوشتن، سوءاستفاده کرد و گاز محکمی از دستم که دور دهنش بود، گرفت.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان آکرولیزیانا - آفلاین
  • هستی

    0

    واقعا رمان جذاب و قشنگ و متفاوتی بود لذت بردم از خوندنش دست نویسنده محترم دردنکنه عالی

    ۳ هفته پیش
  • کتی

    1

    به نظر من رمان جذابی بود حداقل از خیلی رمانها بهتربود و اینکه ایده اش خیلی جذاب و تازه بود و جا داشت فصل ۲هم داشته باشه اما با اینحال از ارزش های رمان کم نمیکنه و شخصیت ها هم متفاوت و جذاب بودن و ممنون بابت نوشتن این رمان ،🥰🤩😍

    ۲ ماه پیش
  • االی

    1

    یه رمان متفاوت پر هیجان که از غذا طنز قویی هم داره ممنون لذت بردم

    ۳ ماه پیش
  • هلنا

    2

    رمان خیلیییی خوبی بود ولی ای کاش آخرش بهتر تموم میکردی و اینکه به نظر من باید جلد دوم داشته باشه ، برای مثال همه دوباره به ناهنجاری برگردن و یه ماجرای دیگه ای رو شروع کنن ❤️ 🔥❤️ 🔥🫠

    ۳ ماه پیش
  • الی تک

    0

    میشه اخرشو ویرایش کنی مثلا اون ایهام و پروا رو هم میومدن زمان حال خیلی غمگین بود

    ۳ ماه پیش
  • تیامو

    2

    کل رمان حول محور چندین شخصیت میچرخید و خیلی برای خواننده سخت بود. چون هر خواننده رمانی یا بیننده فیلمی همیشه دنبال یه شخصیت اصلی میگرده و تمرکزش روی اونه، ولی خب اینجا ما بیشتر پی پروا بودیم. بگذریم واقعا رمان قشنگی بود، ایده خیلی جدیدی بود، طنز فوق العاده ای داشت، و به خوبی شخصیت ها تفکیک شده بودن.

    ۳ ماه پیش
  • تیامو

    4

    از لحاظ طنز واقعا قوی بود، به نظرم شخصیت پروا تنها شخصیت دوست داشتنی این رمان بود و فکر می کردم رمان حول محور همین شخصیت بچرخه که این طور نبود. انتظار یه چیزی رو داشتم که زندگی پروا از این رو به اون رو بشه، چون همون طور که یکی از دوستان گفت من آخرش متوجه نشدم چی شد.

    ۳ ماه پیش
  • ناهید

    11

    تو پایان داستان نه مشخص شد که بقیه چجور از دریچه رد شدن و چجور رسیدن و اصلا کجا برگشتن ! نه تکلیف مهرانا با خانواده اش مشخص شد ! نه تکلیف ایهام که مشخص بود پسر پرفسوره !و نه تکلیف به تکامل رسیدن بچه ها به هر حال این انتقاد من از داستان بودکه نویسنده برای رمان بعدی با ضعف های کمتری دست به قلم بشه❤🌸

    ۴ ماه پیش
  • ناهید

    5

    چون یهو میرفت رو شخصیت دیگه ی داستان و اصلا ادم متوجه نمیشد چی به چی شد و اینکه یهو رمان تموم شد! به نظرم اگر کل کل های بیهود که میشه گفت ۲۰ قسمت داستان بحث و کل بود رو کمتر میکرد و تمرکز نویسنده میرفت روی توضیحات بیشتر درباره ی تکامل پیدا کردن و پایان بهتر وبا توضیحات کاملتر بهتر میبود

    ۴ ماه پیش
  • ناهید

    7

    برای منی که ۱۰_۱۵ ساله دارم رمان میخونم با احترام فراوان به نویسنده عزیز رمان خیلی ضعیف و پر از ایراد بود، اولاش خوب تا اینکه وارد آکرولیزیانا شدن بیش از حد کش داده شد دائم شخصیت ها در حال کل کل و بحث بودن یعنی من فقط رد میکردم دیگه نمیخوندم چون محتوایی نداشت جز دعوا .احساس کردم بعضی پارت ها نبودن

    ۴ ماه پیش
  • ...

    4

    بهترین رمان عمرم بعد از تکنیناس 🥹🥹🥹🥹 قشنگ هر لحظه اش منتظر یه کِتی هستی 😂

    ۹ ماه پیش
  • عشق اول و اخرم ایوار

    4

    مرسی واقعااا😂 هرجا میرم تکنیک فن غوغا کرده

    ۵ ماه پیش
  • فن همیشگی آیوار

    8

    تکنیکا:))))) گادسیکلت عزیرمممم:))))) جلبککک💔😭

    ۵ ماه پیش
  • فن جلبک

    5

    وای وای ایوار، جلبکم، نگاررررر 😭😭هیچی تکنیک ها نمیشه ولی اینطور که مشخصه این رمان هم قشنگه چون این نظر رو دیدم میخام این رمان هم بخونم

    ۴ ماه پیش
  • Ftm

    0

    رمان قشنگی بود. سطح طنزی که در عین حال مسخره بود اما جالب و دوست داشتنی

    ۵ ماه پیش
  • MAVI

    4

    انقدری همه چیز دقیق و قشنگ کنار هم چیده شده بود که من الان واقعا حس میکنم آکرولیزیانا وجود داشته و ما کتاب نوشته بچه هارو خوندیم

    ۵ ماه پیش
  • MAVI

    1

    لطفا بزارید فقط زار بزنم برای این رمان:))))

    ۵ ماه پیش
  • Hanil

    5

    دوسش داشتم اولاش برام حوصله سر بر بود ولی بعد غرق داستان شدم و از حق نگذریم تونست فکرمو مشغول کنه یه نقد کوچیک هم بکنم کاش در آخر از خانواده ی پروا و مهرانا به همراه اون پرفسور ویلچر نشین هم می گفتید

    ۵ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!