دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه آکرولیزیانا اثر فاطمه عبدالله زاده

رمان آکرولیزیانا

  • زبان فارسی
  • 814.8K 👁
  • 1.3K ❤️
  • 3.6K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه آکرولیزیانا

آکرولیزیانا گرهٔ محکم و عجیبیِ که هفت تا زندگی مختلف رو به هم پیوند میزنه. زندگی‌ پروای دیوونه و سرخوش رو که تموم زندگیش توی فسیل‌ها و آرزوهای بزرگ و کارهای بی‌محاباش در کنار خونوادهٔ پرجمعیتش خلاصه شده؛ زندگی مهرانا دختر ترسوی محافظه کاری که همیشه فرار رو برقرار ترجیح میده و دنبال راه فراری برای مشکلاتش از جنس شوهره؛ زندگی تاریک لاوینی که دنیاش رو توی آینه‌ای می‌بینه که فقط چهرهٔ پر از نقاب خودش رو منعکس می‌کنه و توی اعماق قلبش فارغ از دوست داشتن بقیه‌ست؛ زندگی پر از کینه و نفرت جاوید پسر زخم‌خورده‌ای از پایین شهر رو که دنبال پر کردن حفره‌های خالی توی قلبشه؛ نیوان یه پسر متقلب و شیاد و در عین حال الکی خوش و بی‌هدفه که هیچ دست‌آویزی برای چسبیدن به زندگی نداره و عمرش رو صرف کارهای بیهوده می‌کنه و دایمون یه کرم کتاب خالی از انرژیِ که توی جمع و دور از کتاب‌هاش لال و فلج میشه اما نفر هفتم کیه؟ یه پسر گمشده توی زمان که مدت‌هاست راهش به دنیای واقعی رو گم کرده و توی مختصات بی‌ حد و مرزی از ناهنجاری آکرولیزیانا گیر افتاده. همهٔ این شخصیت‌ها و احساسات مبهم و بی‌تعادل به واسطهٔ آکرولیزیانا دور

پارت اول

- خدایا من و از این جهنم دره نجات بده، قول میدم بعدش دربست سگ درگاه علی شم!
روزی دوازده‌تا آیت‌الکرسی می‌خونم، پونصد تا شکلات نذر می‌کنم، پیاده تا شاه عبدالعزیم سینه میزنم، از اون‌جا میرم کربلا خاک می‌خورم‌، اون کیف نقره‌ایه رم میدم کبری! تو رو خدا من و نخور.
با تأسف به سمتش چرخیدم و خاک‌ بر سری نثارش کردم.
بعدش لنگ‌هام رو جمع کردم و دست‌هام رو بردم بالا.
- خدایا دروغ میگه، همه‌اش اداست! پاش و از این‌ در بذاره بیرون دوباره میره پی مفسدی! به‌خاطر دوزار پول میزنه به پشم‌های مردم که موجب تحریک نامحرم‌ها شن!‌ نبودی ببینی همین چن دیقه پیش چه‌طور جلو اصغر قر کمر میومد.
داشتم ناله می‌کردم که دستش رو مشت کرد و کوبید روی دماغم، جیغ بلندی کشیدم و بی‌هوا به پشت افتادم که با شتاب دستش و جلوی دهنم فشار داد و با حرص گفت: ببند در این گالهٔ بی‌چاک و بسته‌ات رو، آبرومون و بردی.
اخمی نثارش کردم و بدون هشدار گاز محکمی از دستش گرفتم که به شدت ولم کرد و دستش رو توی بغلش گرفت.
در حالی که اشک توی چشم‌هاش جمع شده بود، با بغض گفت: بذار از این‌جا بریم بیرون، به زنجیر می‌کشمت سلیطهٔ وحشی!
هنوز جوابش رو نداده بودم که با یادآوری چیزی، سر جاش سیخ شد و با عجز به آسمون نگاه کرد.
- با این مفسدم قطع ارتباط می‌کنم، قول شرف میدم!
چینی به دماغم دادم و با دهن کجی گفتم: آخه تو شرف داری؟ غیرت داری؟ زنونگی داری؟ وجود داری؟ عقل داری؟ شعور داری؟ مغز داری؟ ‌لاأقل از داشته‌هات مایه بذار.
- خدا که مثل تو بخیل نیست.
لبخند ناموسی‌ای نثارش کردم و سرم رو تند تند تکون دادم.
- ‌بله بله ولی دور از جون آلزایمرم نداره! همین دو روز پیش در حالی که روی روشویی افتاده بودی و روحت پرپر میزد برای جهنم گفتی خدایا من و سالم به خونه برسون قول شرف میدم مسجد محله رو برق بندازم!
- خوشحال باش به وعده‌های اون شبم عمل نکردم وگرنه تورم می‌کشتم و با خون کثیفت دیوارهای مسجد رو رنگ می‌کردم، جسدتم لا به لای چادر نمازها مخفی می‌کردم.
با فکی افتاده و چشم‌هایی که طاقت بیشتر موندن توی کاسهٔ چشمم رو نداشتن، بهش نگاه کردم و با حیرت زمزمه کردم: پس برای همین توی فال تخم‌مرغی‌ای که ابتدایی گرفتیم، شغلت قاتل دراومد. نگو پتانسیلش و داری که من و به‌خاطر یه پارتی اسلامی جوون مرگ کنی.
دستش رو به علامت بزنم تو دهنت بالا برد و با غیظ گفت: پارتی اسلامی؟ اسلام بزنه تو کمرت کافر بی‌دین مفسد! مجبور شدم لباس‌های اون شبم رو به‌خاطر بوی قلیونشون آتیش بزنم.
کل دئوردورانت‌ها و اسپری بدنام انقدر فعالیت کردن که مچاله شدن!
تا یه هفته مثل یه آدم بی‌شش سرفه می‌کردم.
یه شبم نزدیک بود دهنم سرویس شه و از ترس روحم بپره.
نوک انگشتم رو با حالتی تحقیرآمیز به سرتاپاش کشیدم و با تأسف گفتم: دو تا پوک زدی نزدیک بود آتیشمون بزنی! به‌خاطر یه قطره آب انگور راه خونه رو ول کردی، جلوت و نگرفته بودم سر از جنگل درمی‌آوردی.
- ‌خب مگه معتاد صفرم؟ بدنم باهاشون نمی‌ساخت.
پوزخندی زدم و پای راستم و توی شکم کشیدم، سرم و روی زانوم گذاشتم و دستم رو دراز کردم.
با تعجب بهم نگاه می‌کرد که تلخ‌خندی زدم و چشم‌هام رو خمار کردم.
- بده قلیون و مشتی، امشب وقت مستیه!
دست دراز شده‌اش و روی بازوم کوبید و ژست تمسخرآمیزم رو بهم زد.
موهام رو توی شالم کردم و لب‌هام رو غنچه کردم.
- تو حس بودم هانی!
- مرده شور سواستفاده گرت رو ببرن‌! من کی از این اداها درآوردم؟
- بخوای فیلمشم نشونت میدم.
متقابلاً لب‌ و لوچه‌اش رو کج کرد و با لحنی تهدیدآمیز و نیمه متفکر گفت: روزنامهٔ دیروز رو خوندی؟
- مگه هشتاد سالمه روزنامه بخونم؟
- ولی من خوندم.
در حالی که از حرف عجیبش تعجب کرده بودم، با بی‌تفاوتی گفتم: خب؟
- هیچی یه دعوای ناموسی شده بود بین دو تا دختر.
- خب؟
- یکیشون اول سر اون یکی رو به یه سنگ کوبیده بود، بعد با چاقو جنازه‌اش رو تیکه تیکه کرده بود و آخرش هم باهاش آبگوشت درست کرده بود.
با همون دهن کج شده، گفتم: خب که چی؟
نگاهی به دورمون انداخت و کمی به سمتم متمایل شد، سرش رو زیر گوشم برد و نفسش و روی پوستم فوت کرد.
‌- ‌اگه بفهمم کوچک‌ترین فیلم یا عکسی از وقایع اون شب شوم ثبت شده، کاری می‌کنم خونوادت اون اتفاق رو به عنوان یه جوک تلقی کنن.
متقابلاً به سمتش چرخیدم و لبخند گشادی نثارش کردم.
- حیف که قبلش داداش‌هات مثل گوسفند سرت رو بریدن و زنده نیستی که از مرگ دلخراشم لذت ببری.
توی همون حالت عاشقانه به چشم‌های سرشار از ذوق و آرامشم خیره شد و زمزمه کرد: پروا میزنم پرپرت می‌کنما.
- هیچ غلطی نمی‌کنی.
- بگو به جون مامان... نه نه، بگو به جون فسیل‌هام هیچ مدرکی از اون شب وجود نداره؟
سرم رو ازش فاصله دادم و با دلخوری دست‌هام رو توی هم گره زدم.
- دیگه هیچ‌وقت جون فسیل‌های من و روی کفهٔ ترازو نذار!
خواست حرفی بزنه که صدای گوش‌خراش و گرفته‌ای از پشت پرده، میون بر زد و تهدیدش رو توی نطفه خفه کرد.
- خانم سلنا سوییفت.
با ذوق دستم رو بالا آوردم.
- الان میام حاجی!
گوشیم رو توی کیفم انداختم و چهارزانو به سمت اتاق رفتم که توی چند قدمیمون بود، هنوز بهش نرسیده بودم که دست گرز مانند مهرانا دور مچ پام حلقه شد و عین پلاستیکی از سیب‌زمینی گندیده به عقب کشیدم.
- کجا میری اسکل؟
- نوبتمون رسیده دیگه!
نگاه عاقل اندر سفیهانه‌ای به سرتاپام انداخت و با تمسخر گفت: تو سلنا سوییفتی؟ گراز بی‌عقل!
چشم غره‌ای نثارش کردم و زیر لب غریدم: نمیشه که اسم واقعیمون رو بگم احمق!
با بدبینی به پردهٔ پوسیدهٔ دم اتاق نگاه کرد و با حرص عین گاو مسابقه غرید: خبر مرگت گفتی اطمینانیه!
روی زانوهام بلند شدم و دستم و روی شونه‌اش کوبیدم.
- توی این دنیا نباید به هیچی اعتماد کرد، هانی‌!
پوزخند تمسخرآمیزی زد و انگشتش رو به سمتم گرفت.
- یه دونه پرت و پلا هم از سلنا سوییفت بشنویم.
بی‌خیال کل کل شدم و با همون ذوق قبلی پرده رو کنار زدم و خوش خوشان رفتم تو.
همین که سرم به داخل اتاق رسید، یه لحظه کپ کردم و احساس کردم اومدم امامزاده!‌
مهرانا هم که دنبالم اومده بود، با تعجب پره‌های دماغش رو گشاد کرد و زیرلب گفت: ‌بوی گلابه؟
- نه خیر دخترم، عوده!
با شنیدن این حرف، با حالتی محتاط سر بلند کردم و به اطرافم نگاه کردم.
من می‌دونستم یارو جنه!
نگاهم رو از گل‌های پرپرشده و رنگ و رو رفتهٔ فرش رد کردم تا به یه میز چوبی نسبتاً بلند رسیدم.
روش یه کتاب قطور با چند تا خودکار و یه بستهٔ بزرگ مشکی به چشم می‌خورد، با دیدن تور سفیدی که از بالای سقف آویزون شده بود، دهنم کج شد.
- کجایی حاجی؟
- همین‌جام دخترم!
با شک به پرده نگاه کردم و گردن کشیدم تا شاید بتونم چیزی بیشتر از یه سایه رو از پشتش تشخیص بدم، هنوز تلاشم نتیجه نداده بود که مهرانا از پشت کیفم رو کشید و به عقب برگردوند.
چشم غره‌ای نثارش کردم و کمی جمع و جور نشستم.
مردمک باریک شده‌ام رو به پرده دوختم و با تعجب گفتم‌: چرا رفتی اون پشت استتار کردی؟ ما که چشممون شور نیست.
مرده که آدرسش رو به اسم حاج زینعلی گرفته بودم، چند تا سرفه کرد و با همون صدای کلفت و گوش‌خراش قبلیش گفت: ‌این پرده‌ها لازمن فرزندم.
- چرا؟
چند ثانیه مکث کرد و بعد با جدیت گفت: چون نور روحانیت ممکنه چشم‌هاتون رو اذیت کنه.
بعد از این‌ حرفش سریع گوش به زنگ شدم و قبل از این‌که مهرانا دهن باز کنه به عر زدن بلافاصله به سمتش برگشتم و نیشگونی از پاش گرفتم که حرف شومش رو توی نصفه خورد.
آخی گفت و مشغول مالیدن زانوش شد، توی همون حالت هم با تمسخر زیرلب گفت: می‌گفتی عینک آفتابی بزنیم لخت شیم تا برنزمون کنی...
با این‌ کارم خنده‌اش رو خورد و کبود شد، لبخند رضایت بخشی به چهرهٔ مچاله شده از دردش کردم و دوباره به سمت پرده برگشتم.
- بله بله، کاملاً متوجه شدم. مرسی که مراعات می‌کنید.
- بسیار خب، حالا مشکلت رو بگو دخترم.
انگشت‌هام رو توی هم گره زدم و لب‌هام رو با ناراحتی آویزون کردم.
- طلسمم کردن حاجی، فکر کنم بختم رو بستن.
لحنش مشتاق شد و نیمه‌ای از دست‌هاش رو دیدم که لبهٔ میز پدیدار شدن.
- دقیق‌تر توضیح بده.
در حالی که اشک توی چشم‌هام جمع شده بود لگد نامحسوسی به مهرانا زدم و با اندوه گفتم: فکر کنم کار عمه سکینه‌ست!
- چرا این حرف و میزنی؟ عمه‌ها معمولاً خیلی برادرزاده هاشون رو دوست دارن.
نوک دماغم رو به شال مهرانا مالیدم و با ناراحتی گفتم‌: از مامانم بدش میاد، فکر کنم من و نفرین کرده تا بمونم رو دست مانی.
- خب این چه ربطی به عمه‌ات داره؟
متوجه تغییر تن صداش شدم اما به روم نیاوردم و با حالتی متفکر گفتم: خب این‌طوری مامانم حرص می‌خوره و ناراحت میشه، اون هم به هدفش می‌رسه.
حاجی که به نظر گیج شده بود، بعد از چند دقیقه نفس عمیقی کشید و گفت: تا حالا چند تا خاستگار داشتی؟
با این‌که ربط سوالش به موضوع رو نفهمیده بودم، کش و قوسی به گردنم دادم و با غرور نیشم رو باز کردم.
- بیست و چهارتا.
بلافاصله سقلمهٔ مهرانا روی پام نشست و جیغ خانمان‌سوزی کشیدم.
- همهٔ پیشنهاد دوستی‌های تو کوچه بازارم که ریختی رو صفحه! تو که می‌گفتی من اصن خیکی قلمبه رو جز ردهٔ نرها هم حساب نمی‌کنم، چه برسه به خاستگار!
با غیظ به سمتش چرخیدم و حرصی گفتم: من تو رو هم آدم حساب نمی‌کنم اما به همه میگم دوست صمیمی‌می!
یه تای ابروش رو با حالت این تن بمیره شعر نگو بالا انداخت و زیرلب گفت: احیاناً به خاطر جلو افتادن نوبت ابروت تو آرایشگاهمون، چنین لطفی نمی‌کنی؟
هنوز جوابش رو نداده بودم که صدای به شدت کلفت حاجی از پشت پرده بلند شد.
- خانم سوییت؟ لطفاً آروم باشید و به من گوش بدید، مشتری‌های دیگه‌ای هم هستن که توی نوبتن.
دستم و رو به پرده بالا آوردم و با شتاب گفتم‌: یه دیقه وایسا حاجی. این داره به حسن نیت من توی دوستی توهین می‌کنه!
نفس کلافه و بلندش رو شنیدم و بعد هم با صدایی که سعی می‌کرد عصبانیتش رو توی گوش‌خراشیش پنهون کنه، گفت: خانم محترم این‌جا جای دعوا نیست، مشکلتون رو بگید تا بنده حل کنم.
- واقعاً؟
- معلومه دیگه، بنده به دست طلا معروفم، هیچ عاجزی رو ناامید از خونه‌ام بیرون نکردم.
سری به نشونهٔ فهمیدن تکون دادم.
- اوکی.
قبل از این‌که به سمتش برگردم کشیده‌ٔ پدر و مادرداری به مهرانا زدم و کاملاً به سمتش چرخیدم.
- ‌گوشم با شماست حاجی!
- دخترم این حاجی لفظ مناسبی نیست که شما هی به کار می‌بری.
بی‌توجه به استیصال توی لحنش، حق به جانب گفتم: مگه شما خونه خدا نرفتی که این بینش و بهت عطا کرده؟
- خب بله، توی غار حرا بود که وحی بهم نازل شد و توانایی شفا و حل کردن مشکلات مردم رو بهم دست آوردم.
بی‌توجه به زمزمهٔ ارواح خشتک ننه‌‌اته مهرانا شدم و با شوق گفتم: خب همینه دیگه حاجی! نمی‌تونم که بگم عمو یا دایی...
- خب بازم این لفظ یه جور کلمهٔ چاله میدونیه...
تک خندهٔ بلندی کردم و دستم رو توی هوا تکون دادم.
- نه حاجی، اون مشتیه!
پوف بلندش رو شنیدم و بعد هم با غیظ گفت: به هر حال من با حاج آقا راحت‌ترم.
سری تکون دادم و با بی‌خیالی گفتم: اوکی، گرفتم... حله‌!
- خب خانم سوییت...
با سرخوردگی میون حرفش پریدم و تقریباً جیغ زدم.
- سوییت نه سوئیفت! مثل تیلور سوئیفت! شما مگه ماهواره نمی‌بینی؟ خیلی مشهوره‌ها!...
مهرانا برای اولین بار مراعات کرد و با کوبیدن کیفم توی صورتش، خنده‌های اسبیش رو مهار کرد.
- این چه حرفیه دختر جان؟ من مرد خدا ترسیم، از این آلات غربی و مایهٔ نفاق و دو دستگی تو خونه‌ام ندارم.
اصلاً شاید به‌خاطر همین ماهواره دیدنه که شوهر گیرت نمیاد.
لحن تندش توی گوشم صدا داد و مردمکم رو تحریک کرد، انقدر که اشک توی چشم‌هام جمع شد و صدای لرزونم توی گلوم خفه شد.
- خیلی بدجنسی!
مهرانا آهی کشید و با تأشف سرم رو توی بغلش گرفت، از محبتش سوءاستفاده کردم مشغول پاک کردن نوک دماغم با شالش شدم، دستش رو دور کمرم حلقه کرد و خلاصه منم حسابی چلوندمش.
- آقای محترم، حاجی، حاج آقا، مشتی هر خری که هستی، این چه وضع صحبت کردن با یه دختر دل‌شکستست؟
با تشر عصبانی مهرانا احساس کردم کرک و پشم‌های گوشش سوختن و بیچاره چسیید به سقف؛ همین هم باعث لبخندم شد.
- ‌باشه خانم محترم! من معذرت، حالا لطفاً دوستتون رو آروم کنید تا کارتون و را بندازم برید.
خدا رو خوش نمیاد بنده‌های خدا تو نوبتن...
مهرانا چشم غره‌ای نثارش کرد و دست از نوازش کمرم برداشت.
- پاشو گلگلی، چیزی نیست.
سرم رو بیشتر به شونه‌اش چسبوندم و با بغض گفتم: نیه!‌ هست... روحم...
داشتم عر می‌زدم که یهو رنگ نگاهش عوض شد و به شدت پرتم کرد اون‌ور.
- خجالت بکش شترمرغ بالغ!
با ناراحتی کمرم رو مالیدم و شروع به پاک کردن اشک‌هام کردم.
کارم که طول کشید، این‌بار حاجی با لحن ملایم‌تری گفت: بیا جلو دخترم تا فالت رو بگیرم.
نوک شال و از سوراخ‌های دماغم درآوردم و با بدبینی و کینه، زیرچشمی بهش نگاه کردم.
- نمی‌خواد، خودم سر کوچه گرفتم گفت آیندهٔ درخشانی داری.
- پس برات یه دعا می‌نویسم که بدی به خورد هر پسری که دوست داشتی، حتماً بلافاصله عاشقت میشه...
با دهنی کج شده و چشم‌هایی گرد کاملاً به سمتش چرخیدم.
- من میگم شَلَم، شما برام داروی تنظیم گوارش می‌نویسی؟‌
- بله؟
با همون لحن متأسف گفتم: ضرب المثله حاجی!
نیمی از دست‌هاش رو دیدم که از زیر میز مشت شد.
- منظورت و نمی‌فهمم دختر گل!
با شنیدن گل از جانبش نیشم باز شد.
- میتو!
- جانم؟
سرگرم مناظرهٔ علمی بودیم که مهرانا پیش دستی کرد و با حرص گفت: جناب حاجی این احمق شوهر نمی‌خواد، فکر می‌کنه بخت کاریش رو بستن.
با ذوق سر تکون دادم و انگشتم رو با حالتی تحسین‌آمیز به سمت مهرانا گرفتم.
- همینی که این گفت؛ سه ماهه دارم در به در دنبال کار می‌گردم. هیچی به هیچی...
چند ثانیه سکوت برقرار شد، احساس می‌کردم نور روحانی حاجی داره از پشت پرده آتیش می‌گیره و بوی سوختنی میاد.
فکر کردم سکته کرده که با صدای از ته چاه دراومده‌ای گفت: چرا از اول این و نگفتی دختر خوب؟
باز هم ذوق کردم و دستی به گونه‌هام کشیدم.
- گفتم، منتهی شما انقدر فکرتون روی منکراته که متوجه عرایضم نشدید.
ترجیح داد بیشتر باهام بحث نکنه و در حالی که از دستم کلافه شده بود، با غیظ گفت: بسیار خب، من همین الان برات یه دعا می‌نویسم.
نفس آسوده‌ای کشیدم و چهارزانو برگشتم پیش مهرانا.
- دیدی گفتم موثره؟
در جواب ذوقم، حالت بی‌تفاوتی گرفت و با دهن کجی گفت: بزک نمیر بهار میاد! آخه چرا باید یه نفر انقدر احمق و بیکار باشه که بخت کاری تو رو ببنده؟
هر دو تا ابروم رو بالا کشیدم و پشت چشمی براش نازک کردم.
- خیلیا هستن که چشم دیدن پولدار شدن من و ندارن.
- آره، مهم‌ترین این دشمن‌ها هم رییس جمهور آمریکاست که می‌ترسه با سرکار رفتن توی رشتهٔ فسیل شناسی، تحریم‌ها رو برداری و اقتصاد ملت‌ها رو دگرگون کنی، شاید افغانستان رو هم به قطب امنیت جهانی تبدیل کردی.
بی‌توجه به پوزخند اعصاب خوردکن روی لبش گفتم: باش تا ببینی چه‌طور با فسیل‌هام دنیا رو گلگلی می‌کنم.
نفسش رو آه مانند بیرون داد و زانوهاش رو توی هم کشید.
- خاک بر سر من که دنبال توی بی‌مغز راه افتادم توی یه خونهٔ بی‌در و پیکر، به دنبال رمالی!
پلک‌هاش و روی هم فشار داد و با اندوه ادامه داد: هر آنه که برادرهام سر برسن و خشتکم رو به جرم دعانویسی برای یافتن شوهر پاره کنن.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان آکرولیزیانا

فاطمه عبدالله زاده : ۲ هفته پیش

سلام وقت همگی به خیر**بعد از دو سال با رمان بها برگشتم، توی بخش آنلاین در حال پارت گذاریه، برید بخونید حال کنید😌😂💗

نظرات رمان آکرولیزیانا
  • زهرا 🩷

    0

    اولین رمانی که تو دنیای رمان خوندم و بی نظیره

    دیروز
  • هرو

    0

    هر وقت دلم می گیره میام چند تا پارت رندوم می خونم😌😁 یادش بخیر بهترین رمان طنزی که تا حالا خوندم✌️❤️

    ۶ روز پیش
  • ارغوان

    0

    سلام، رمان بی نظیری بود اما خیلی دوست داشتم ادامه داشت شایدبا جلد دوم خیلی خوب میشد، سر گذشت ها به نظرم کامل نبود اینکه چه برهه زمانی برگشتن یا برای خانواده ها چه اتفاقی افتاد، خیلی هم غلت املایی داشت وبعضی مواقع میتونستی بفهمی باهم حرف میزنن یا خودشون🥰🥰😁😁

    ۱ هفته پیش
  • Jan

    1

    تو خودت تو یه پیام کوتاه هم غلط املایی داری توقع داشتی نویسنده تو دویست و خورده ای پارت دستش نخوره غلط املایی داشته باشه؟😂

    ۱ هفته پیش
  • گلاره

    0

    بریم برای شروع مجدد این شاهکار هر وقت دلم می گیره برمی گردم از اول می خونم حسابی حالمو خوب می کنه😍😍

    ۲ هفته پیش
  • Tara

    0

    قشنگ ترین رمانی که خوندم، سراسر هیجان و زیبایی بود😍😍 پایانشم خیلی خوب بود، همه به لیاقت و تکاملشون رسیدن👌 واقعا عجب قدرت تخیل و فکری داری نویسنده احسنت به این ذهن خلاق🫂💞

    ۲ هفته پیش
  • Fati

    0

    طنزش خیلی خوبه فکر نمی کردم رمانی پیدا شه که اینطوری خنده رو لبم بیاره😁😂❤️👌👌

    ۲ هفته پیش
  • Mahdis a

    0

    یکی از قشنگ ترین بخش ها شخصیت پردازی بود، واقعا خیلی قدرت می خواد که شیش تا شخصیت اصلی با داستان و صدای واضح و گیرای خودشون خلق کنی و مخاطب با همشون انس بگیره👌👌

    ۲ هفته پیش
  • Mahdis a

    0

    عاشق این رمانمم واقعا که از همه لحاظ عالی بود😭😍👌 طنزش که به جای خود خیلی بامزه و خنده دار بود، به دور از کلیشه و لوس بازی اما مهم مفهوم و معناهای عمیق و درس های زندگی ای بود که توش جا شده بود واقعا در وصف نیست که چقدر باهاش لذت بردم ممنون از نویسنده عزیزم🫂🌹❤️❤️❤️

    ۲ هفته پیش
  • Asal

    0

    عاشق این رمان شدم واقعا همه شخصیت هارو دوست داشتم و بنظرم مشکلاتشون و درگیری های ذهنیشون دور از درگیری های خودمون نبود تایمی که آکرولیزیانا رو میخوندم جوری بود که انگار خودم اونجام و بنظرم این رمان جزو اون دسته ازرمان هاست که میشه چندبار خوندش و هربارم تازگی داره برات

    ۴ هفته پیش
  • 𝖩𝖾𝗇𝗇𝖺

    در پارت 21

    اصطلاح های خیلی نازی به کار میبری دختر خانوم

    ۳ ماه پیش
  • 𝖩𝖾𝗇𝗇𝖺

    0

    از همین پارت اول نظر رو جلب میکنه

    ۳ ماه پیش
  • ....

    در پارت 611

    دایمونو پروا لاوبن و جاوید مهرانا نیوان

    ۶ ماه پیش
  • ترنم

    0

    با اینکه طولانی بود اما خیلی رمان قشنگی بودش!. پیشنهاد میکنم که حتما حتما بخونید.

    ۸ ماه پیش
  • پروا

    0

    پروا چون هیچ وقت ناامید نمیشد و خودش رو باهمه جا زود وقف میداد.البته شخصیت ایهام رو هم دوست داشتم چون در برار سختی ها خیلی مقاوم بود.

    ۸ ماه پیش
  • هاها

    در پارت 802

    خیلی بیشورید در مورد مهرانا اینجوری فکر میکنید ، میدونید مهرانا چقدر فشار تو زندگیش تحمل میکنه؟ ادم های نفهم فقط اینجوری میگن و زود قضاوت میکنن

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟