دوست داشتی؟
رمان آی پارا اثر سمیه.ف.ح

رمان آی پارا

  • زبان فارسی
  • 70.9K 👁
  • 119 ❤️
  • 90 💬

خلاصه رمان آی پارا

در مورد یه خان زاده ی آذری به اسم آی پاراست که در اثر ناملایمات زندگی و خیانت های اطرافیانش از محل زندگی خودش یعنی روستای کندوان به اجبار به عنوان خدمتکار به خونه یه خان به نام میرزا تقی خان ، به شهر اسکو می یاد و اونجاست که آی پارا نشون می ده با وجود رده ی پایینی که تو اون خونه داره هنوز هم خون یوسف خان تو رگاش جاریه و کل حکومت اون خونه رو عوض می کنه و تو این راه ، زندگی خودش و تک پسر خان ، یعنی تایماز رو دستخوش تغییر می کنه و….

قسمتی از متن رمان آی پارا

گفت: چيکارش داري به خود من بگو.
مي دونستم از تماس هر کدوم از خدمه با همسرش مي ترسه بنابراين گفتم : جريانش طولانيه اگه به شما بگم بعد به خان ، آسلان مي فهمه من نيستم . بانو ، خان رو خبر کنيد لطفاً
بيگم خاتون که مطمئناً مودب ترين خدمه اش هم باهاش اينطور لفظ قلم حرف نزده بود ناچاراً گفت باشه . تو بمون مي رم بيارمش.
چند دقيقه بعد خان با خشم همراه همسرش وارد اتاق شدن
خان رو به من گفت : بهتره کارت واجب باشه . چون از اون روز هنوز ازت کينه دارم.
گفتم : خان اومدم خبر يه دزدي رو بهتون بدم.
خان قهقهه زد و گفت: چي؟ دزدي؟ اونم تو املاک من ؟ املاک ميزا تقي خان ؟ امکان نداره . کي يه همچين جرأتي مي کنه ؟ تو ديوانه اي دختر.
گفتم : شريک دزد و رفيق قافله.
خان گفت : مثل بچه ي آدم حرف بزن تا ندادم فلکت کنن.
گفتم : مي گم خان اما ازتون مي خوام اگه حرفام رو قبول کردين و ديدين راس مي گم خواهش من رو رد نکنين.
خان گفت : بگو چي مي خواي ؟
گفتم : مي خوام براي پاداش اين خبرم ، اجازه بدين بقيه زن هاي خدمتکار اين خونه هم مو داشته باشن .
خان غريد امکان نداره . همين تو داري بسه.
گفتم : خواهش مي کنم خان . نگاه به همسر قشنگتون بکنيد. آدم حض مي کنه وقتي جعد موهاشو مي بينه. تو اون لحظه چشمم به بيگم خاتون بود که از تعريف من سرم*س*ت بود و ادامه دادم : خان شما همسر به اين زيبايي دارين . پسرتون هم که مادر به اين زيبايي رو ديدن ديگه به خدمه نيگا مي کنه ؟ آخه شما کجا م*س*تخدم هاي کرکثيف خونه کجا . خدايي خوشگل هم نيستن . آقايي کنين و بذارين به اين چند تا شويد خوش باشن.
خان گفت : اگه حرفات دروغ باشه و نتوني اثبات کني چي؟
گفتم : براي هر تنبيه شما حاضرم سر خم کنم.
خان که به مباشرش زيادي اعتماد داشت و فکر مي کرد از رو غرض دارم تهمت مي زنم و بازنده ي جريان منم و اون مي تونه زهرش رو بريزه ،گفت: قبول . بگو حرفت رو.
جريان رو که تمام و کمال واسه خان گفتم ، خان حسابي رفت تو فکر.
گفتم : خان ، شب مي يام پيشتون تا با هم بريم و ببينيم . اگه خودتون باشين بهتره . درضمن آسلان نوچه زياد داره نبايد بدونه فهميدين وگرنه همه چي خراب مي شه.
خان گفت : باشه. تو برگرد سر کارت . شب منتظرتم.
تعظيمي جلوي بانو کردم و سريع برگشتم به باغ.
*****
خيلي نگران بودم و مدام دعا مي کردم آسلان بويي نبره.
رقيه يه کم به پرو پام پيچيد که جريان دزدکي رفتنم رو بدونه اما وقتي ديد ، نم پس نمي دم ، ول کرد.
شب بود و رقيه از فرط کار و خستگي ، بي هوش شده بود. لچکم رو سرم کردم و به طرف عمارت راه افتادم. خان وسط حياط با دونفر از نگهبان ها ايستاده بود .
از اينکه خودش اينقدر جنم نداشت که تنها بياد ، ازش بيشتر بدم اومد. اگه هر کدوم از اين نگهبانها مثل آسلان که خان اعتماد کامل بهش داشت ، خائن از آب در مي آمد کلاه من پس معرکه بود . اگه نمي تونستم اثبات کنم که آسلان دزدي مي کنه ، تنبيه سختي در انتظارم بود.
خان تا من رو ديد ، همراه نگهبانها جلو اومد و گفت: بريم.
يه کم پشت در باغ صبر کرديم تا مطمئن بشيم همه چي آرومه.
به طرف پشته ي يونجه حرکت کرديم . جا واسه پنهان شدن چهار نفرمون نبود . خان دستور داد نگهبان ها کمي دورتر پشت درختها پنهان بشن و من و خودش پشت تل يونجه قايم شديم.
کمي بعد در حالي که تو دلم آشوبي به پا بود ، صداي قدمهايي رو شنيديم . کمي خودمون رو بالاتر کشيديم که در اتاقک ديده بشه . همون ديروزي ها بودن. وارد اتاقک شدن و مثل هر شب بيست تا از طبق رو بيرون آوردن.
همه ي تنم چشم بود و حواسم به خان نبود . يه لحظه متوجه شدم کنارم نيست. اطراف رو پاييدم ببينم کجا رفته که ديدم با نگهبانها دارن از پشت اتاقک به اون دو نفر نزديک مي شن.
تو يه حرکت ناگهاني ، پريدن و ضربتي هر دو شون رو گرفتار کردن.
کار من تموم شده بود . نمي خواستم بفهمن منم اونجا بودم . آروم به طرف در باغ برگشتم و سريع رفتم تو اتاقم.
فردا روز بزرگي بود. اگه اون دوتا اعتراف مي کردن که کار ، کارِ آسلانه ، من شرط رو مي بردم و پرونده ي تراشيدن موي زنهاي اين خونه براي هميشه بسته مي شد. ابداً نمي تونستم بخوابم . اونقدر اين دنده اون دنده شدم که دم دمهاي صبح خواب مهمون چشمام شد.
تا نزديکي هاي ظهر که هم تو مطبخ و هم باغ کار مي کرديم ، اصلاً خبري نبود. اصلاً نمي تونستم حدس بزنم جريان چيه. تنها تفاوت اون روز با روزاي قبل نبود آسلان بود . از صبح ازش خبري نبود . همه چي مثل روزاي قبل خيلي آروم بود. ديگه داشتم به خود خان هم شک مي کردم که خبر اومد خان همه رو جلوي ايوان عمارت خواسته .
شستم خبردار شد که حتماً راجع به موضوع دزديه.
وقتي رسيديم جلوي عمارت و کمي جمعيت رو کنار زدم که جلوتر وايسم ، چيزي رو که مي ديدم نمي تونستم باور کنم . فجيح ترين و در عين حال چندش آورترين صحنه ي تمام زندگيم جلو روم بود.
آسلان ل*خ*ت مادر زاد با وضعيتي زننده در حالي که خون از سر و صورتش شيار شيار روان بود ، جلوي ايوان ، جمع شده تو خودش ، نشسته بود . مي دونم هم از درد و هم از شرم نمي تونست سرش رو بلند کنه . همه هاج و واج همديگه رو نيگا مي کردن و زن ها از شرم سرشون پايين بود که خان گفت :
اين بي آبرويي سزاي کسيه که از ميزرا تقي خان دزدي کنه . نمي خوام بکشمش .مي خوام تا آخر عمر اين بي آبرويي رو با خودش يدک کنه و رو به نگهبانها گفت : اين سگ رو از خونه ي من بندازين بيرون .بعد با عصاي منقوشش که نشان قدرتش بود به طرف عمارت حرکت کرد اما در نيمه راه برگشت و رو به جمعيت حيران گفت : در ضمن از امروز به بعد نيازي به تراشيدن موهاي زنان نيست و مي تونن موهاشون رو بلند کنن .
همهمه ايي تو جمع ايجاد شد. هم زن ها و هم مرد ها خوشحال شدن. بلاخره براي مردها هم ديدن کله کچل زنهايي که بايد مظهر زيبايي مي بودن ، خيلي سخت بود . بخصوص متاهل ها که زن و مرد اينجا کار مي کردن . همه شادي مي کردن و حتي چند تا از دخترکان کم سن و سال از شوق گريه کردن . همه آسلان و سرو وضعش رو فراموش کردن و فقط صحبت دستور جديد خان بود .
لحظه ايي که مي خواستم به طرف باغ برگردم ، بي اختيار اون خائن کثيف رو که حالا به نظرم خيلي زشت تر هم مي اومد رو نگاه کردم که ديدم نگاه پرتنفرش رو به من دوخته . انگار که فهميده بود همه اين آتيشا از گور من بلند شده.
يه لحظه ترسيدم ، اما خودم رو نباختم و سريع از اون فضا رو ترک کردم.
وقتي رسيديم به باغ ، رقيه پريد ب*غ*لم کرد و گفت : کار تو بود نه ؟
خودم رو زدم به اون راه و گفتم : چي؟
گفت : جريان رو کردن دزدي آسلان و اجازه بلند کردن موهاي ما.
لبخندي زدم و گفتم: خوشحالي ؟
حواسش از سوالش پرت شد و مثل بچه ها ذوق کرد و گفت : وايـــــــــ آره خيلي .
هنوز فکرم درگير نگاه خصم آميز آسلان بود.
سعي کردم افکار منفي رو از خودم دور کنم و به نتيجه خوبي که گرفته بودم فکر کنم .
*******
شب وقتي تو رخت خواب تميزم که بعد از شستن و خشک کردن و دوختن مجدد تازه امشب آماده شده بود ، دراز کشيدم ، ياد خونه ي خودم افتادم . خونه ايکه بودن و زندگي کردن تو اون آرزوي همه دخترهاي روستامون بود . دردانه يوسف خان بودم و زندگيم خلاصه شده بود تو کتاب خوندن تو زم*س*تونها و اسب تاختن تو تابستونا.
پدرم مرد قدرتمند و در عين حال عادل و اهل خدايي بود که همه ي مردم ده ازش راضي بودن .مايملک پدر فقط محدود به کندوان نبود و زمينهاي چند پاره آباديه ديگه هم متعلق به پدر بود.
ياد آوري روزهاي خوب گذشته دلم رو زير رو کرد . اون شب از اون شبا بود که دوباره ياد پدر و دايه جانم همه ي وجودم رو در برگرفته و خواب رو از چشمام فراري داده بود .
هر چند دايه جان سه سال پيش با ترک اين دنيا و تنها گذاشتن من غم بزرگي تو دلم به جا گذاشت . اما بقيه ي خاطرات گذشته ام تا يه سال آخر همگي روشن و زيبا بودن اما اون روزهاي خوب با فوت ناگهاني پدر ،حدود يک پيش ، به يکباره تبديل شد به کاب*و*س زندگي من .
عموي بزرگم که هميشه به علت جانشين شدن پدرم براي سرپرستي املاک پدر بزرگم حاج حسن خان از پدرم کينه به دل داشت و هميشه ي خدا تو کار پدرم کار شکني مي کرد ، با مرگ پدرم ، زمام امور رو به دست گرفت و شد خان آبادي .
پسرش ياشار هم که نون سفره ي اون بابا رو خورده بود ، دست کمي از خودش نداشت و تا مي تونست منِ تازه داغ ديده رو آزار مي داد .به ظاهر خاطر خواهم بود و من رو براي خودش مي خواست . اما من پشت پرده ي چشماي سبز وحشي عموزاده ام چيزي به غير مهر و عشق مي ديدم . چيزي شبيه يه عقده ي کهنه.
با هر بار همکلام شدن ياشار باهام انگار جانم رو به آتيش مي کشيدن . دوستش نداشتم که هيچ ، ازش بدم هم مي اومد .
املاک پدر بزرگم که پدرم سرپرست و اداره کنده ي اون بود با مرگ پدرم کلاً به عموم رسيد و من بي حق شدم . عموي نامردم هم برادري رو در حق برادر مرده ي خودش تموم کرد و به من گفت : يا زن ياشار بشم و يا جايي تو خونه ي اربابي ندارم و بايد به کنيزي برم.
باور اينکه عموم چنين کاري رو با برادر زاده اش بکنه برام خيلي سخت بود اما من دختر يوسف خان بودم و غرور اون تو رگهاي من هم جاري بود . شايد اگه من التماس مي کردم ، آبي مي شد رو زخم عقده هاي چندين ساله ي اون . اما من و التماس؟


بیشتر بخوانید

نظرات رمان آی پارا

  • زهرا

    0

    عالی بود 🌹🌹

    ۳ هفته پیش
  • یه دوست

    0

    واقعا عالی

    ۲ ماه پیش
  • فهیمه هستم 47ساله

    0

    داستانی بود دراز اتفاقات مختلف دوست داشتم ممنون از نویسنده

    ۲ ماه پیش
  • نازنین

    1

    خیلی خوب بود کاش بیشتر بود من که خوشم امد من بیشتر شخصیت تویماز دست نویسنده درد نکنه کاش جلد دوم داشت پیشنهاد می کنم این رمانو بخونید

    ۷ ماه پیش
  • عذرا ازبوشهر

    1

    بسیارعالی بودولیسرگذشت آینازچی شدآیا ای پارامعلم شد

    ۱۲ ماه پیش
  • ام البنین

    1

    یکی ازبهترین رمان هایی که خوندم وبسیارخاطره انگیزازدوران قدیم وعاشقانه ای قدیمی وزیبا❤❤

    ۱ سال پیش
  • فرزانه

    1

    پیشنهاد می کنم

    ۱ سال پیش
  • هیوا

    1

    درجه یک بود فقط میتونم همینو بگم

    ۱ سال پیش
  • یاس کبود

    0

    قشنگ بوداا ولی بشدت بچگانه نوشته شدع بود و جذب نمیکرد زیاد

    ۱ سال پیش
  • الی

    1

    خیلی زیبا و دلنشین،من بصورت آنلاین خوندم برای بار دوم

    ۱ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    خیلی رمان خوبی بود من چندسال پیش خونده بودمش و واقعاً دوسش داشتم ممنون نویسنده جون 💜🌟💜🌟

    ۱ سال پیش
  • بهار

    0

    عالی بوددوست داشتم قلم قوی بدون هیچ ایراد بسیارعالی

    ۱ سال پیش
  • ملیحه

    2

    داستانتان را دوست داشتم بعد از مدت ها یه رمان ایرانی خوب خواندم

    ۲ سال پیش
  • roz

    0

    سلام بسیار عالی نوشته شده بود فقط غلط املایی داشت ( بعضی جاها)

    ۲ سال پیش
  • Aniya

    2

    رمان خوبی بودولی کاش آخرش روانقدرزودجمع نمیکردمثلاآینازبرمیگشت،مشخص میشدبچه ی دوم آی پاراچیه،ولی درکل خوب بود🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!