دوست داشتی؟
رمان بی محابا اثر فاطمه عبدالله زاده

رمان بی محابا

  • زبان فارسی
  • 92.9K 👁
  • 458 ❤️
  • 274 💬

خلاصه رمان عاشقانه بی محابا

نور خوشید فقط یه نقابه رو سیاهی آسمون... دنیا جای ترسناکیه که بستر پرورش روح‌های تاریکه! بی‌محابا داستان کسانیه که از عاقبت فرو رفتن در تاریکی نمی‌ترسن و ترجیح میدن زندگیشون و بر پایهٔ ویرانی بسازن. گاهی زیباترین سینه تاریک‌ترین قلب و در برمی‌گیره و زیباترین قلب اسیر تاریک‌ترین سیاهی میشه. رها دکتر سرخوش و بی‌پرواییه که بر حسب اتفاق زندگی یه آدم خطرناک و نجات میده و برای زنده نگه داشتن احساسش‌، دنیا رو توی خطر وجود یه مرد بد می‌اندازه و تاوان این خطا رو با ویران شدن زندگی خودش و خیلیای دیگه پس میده... از زندگی سادهٔ خودش دست می‌کشه و وارد بازی خطرناکی میشه که نمی‌تونه پایانش و با روشنایی تضمین کنه...

قسمتی از متن رمان بی محابا

نکنه مرده باشه، یا اگه من ولش کنم بمیره؟!
خیر سرم دکترم، نمی‌شه ولش کنم که...
آب دهنم و قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم تا ریه‌هام پر از هوای تازه شه و شجاعتم رو به دست بیارم.
دست‌های یخ زدم و جلوی صورتم مشت کردم و چند بار تکون دادم.
- ترس نداره رها، تو عمرت با کلی مریض روبرو شدی و نجاتشون دادی، این هم یکی دیگه.
با شک به جلو نگاه کردم و خطاب به ندای درونم گفتم: البته با تفاوت های زیاد.
چند قدم جلو رفتم تا به نزدیکش رسیدم، از هیکلش معلوم بود که یه مرده.
با احتیاط دست مشت شده از ترسم و روی شونش گذاشتم.
سرش و به حدی پایین انداخته بود که انگار تازه از پای میله اعدام کشیدنش پایین، با تکون خفیفی که خورد، ترسیدم و بدون مکث دستم و پس کشیدم.
لبم و با زبون تر کردم و با تردید گفتم: هی آقا؟ اگه زنده‌ای یه چیزی بگو.
هیچ واکنشی به حرفم نشون نداد، حتی ناله خفیفی هم نکرد، انگار که در عرض چند ثانیه جون داده بود.
با جرعتی که از بی‌حرکت بودنش به دست آورده بودم، سرم و مقداری جلو بردم و به آرومی ضربه‌ای به شونش زدم.
- خوبی؟ کمک نمی‌خوای؟
بعد هم بلافاصله خودم و عقب کشیدم، اما باز هم واکنشی نشون نداد که ترس برم داشت و از ذهنم گذشت که ممکنه مرده باشه.
با صدایی که از زور هیجان می‌لرزید، دوباره گفتم: اگه نمی‌تونی یه جیغم قبوله.
بعد از چند ثانیه که گذشت و حرکتی از جانبش ندیدم، با تردید دستم و به سمت گردنش بردم، نرسیده به پوستش انگشت‌هام با حالت انزجارآوری در هم پیچیدن، با نفس عمیقی موهای نم دارش رو کنار زدم و انگشتم و روی گردنش گذاشتم.
از تماس نوک انگشتم با پوست نم‌دار و زبرش، جریان الکتریکی ضعیفی درونم دوید و خیلی سریع دستم و پس کشیدم.
نگاهم به سمت قفسه سینش رفت که هر چند ثانیه یک‌بار به سختی بالا و پایین می‌شد، پس زنده بود.
توی همین افکار بودم که ناگهان دستی دور مچم حلقه شد و به جلو کشیده شدم، وحشت‌زده جیغ زدم و سعی کردم خودم و به عقب بکشم، اما بیشتر به سمتش مایل شدم، صدای تپش‌های محکم و بی وقفه قلبم به حدی بلند بود که هر آن ممکن بود سکته کنم.
با چند تا جیغ و جفتک ناگهان رهام کرد و به عقب پرت شدم، با دستم خاک نم زده زمین و چنگ زدم و کشون کشون خودم و بلند کردم؛ ناگهان چشمم به قرمزی خون روی دستم افتاد.
ترسیده بودم اما نتونستم رهاش کنم با عجله به سمتش رفتم، این بار خودم دستش و گرفتم و روی زمین خوابوندمش.
توی تاریکی نمی‌تونستم چیزی از چهرش ببینم، اما لب‌های تیره‌ ضخیمی پوشیده بود، دستم و جستجو وار روی بدنش کشیدم تا به پهلوی سمت راستش رسیدم، خونی که ازش می‌ریخت همه اون قسمت و تا نزدیک سینش خیس از خون کرده بود.
یه دستم و روی زخمش نگه داشتم و با اون یکی دستم کتم و از تنم بیرون آوردم و روی زخمش گلوله کردم و محکم روش فشار دادم که صدای آخ دردناکش در سکوت شب پیچید و قلبم به درد اومد.
دست چپم و روی صورتش کشیدم و سرم و به گوشش نزدیک کردم.
- صدام و می‌شنوی؟ با چی زخمی شدی؟ خونت کجاست؟
منتظر جوابش نموندم و دستم و به دنبال گوشیش توی جیب شلوارش کردم، اما پیداش نکردم. دستم و زیر کمرش بردم و به آرومی و زحمت زیاد بلندش کردم
یه دستم و به دیوار گرفتم و با زحمت لگدی به در زدم.
وزنش که روم افتاده بود انقدر زیاد بود که هر آن ممکن بود جفتمون پخش زمین شیم.
بعد از چند ثانیه در باز شد، تکیم و از دیوار گرفتم و در و به عقب هل دادم، به سختی به داخل خونه کشیدمش.
صدای برخورد دمپایی‌هاش با پارکت اومد ک بعد هم صدای خودش توی گوشم پیچید: بی‌خود نیس اسمت و گذاشتن رها، ولی دیگه! ساعت....
حرفش با رسیدن به جلومون و مستقیم شدن نگاهش به دست‌ها و مانتوی خونیم ناتموم موند،
دستش و جلوی دهنش گذاشت و نگاه متعجبش رو به چشم‌های ترسیدم دوخت.
- این چه سر و وضعیه؟
با دیدن مردی که رو زمین افتاده بود، جیغ خفه‌ای کشید و انقدر عقب رفت که به دیوار خورد.
از شنیدن صدای جیغش به خودم اومدم و به سمتش رفتم، دستم و زیر گردنش بردم و فشار دادم، نبضش خیلی ضعیف بود.
نیمه بی‌هوش افتاده بود روی زمین و صدای خرخر مانندی از گلوش بیرون میومد.
مانتوم رو درآوردم و جاش و با بارونیم عوض کردم.
رو به سمت دالیا که هنوز تو شک بود کردم و با شتاب گفتم: کمک کن بلندش کنم و بذارمش روی تخت.
واکنشی نشون نداد و هم‌چنان با نگاهی معتجب بهش خیره موند، انگار که هنوز توی شک بود.
- بیا دیگه.
از شنیدن صدای نسبتأ بلندم که از هیجان و استرس بود، تکونی خورد و به سمتم اومد.
- رها این کیه؟
مانتوم و محکم رو زخمش بستم و دستم و زیر بازوش انداختم و در حالی‌که نفس نفس میزدم گفتم: نمی‌دونم، بگیرش سنگینه...
با ترس و نگاهی انزجارآور بهش نگاه کرد، بعد از چند ثانیه کوتاه پوفی کشید و دستش و دوره گردنش انداخت، با زحمت و تلاش زیاد تا اتاقم کشیدیمش‌، بعد از این‌که ملحفهٔ سفیدی روی تختم انداخت، به آرومی روی تخت گذاشتمش.
دستم و زیر گردنش بردم و تلاش کردم نبضش و بگیرم.
با شتاب به سمت دالیا چرخیدم.
- برام آب جوش و پارچهٔ سفید بیار، توی کشوی کابینت ابزار بخیه و جراحی هست.
نبضش انقدری ضعیف بود که هر ده ثانیه یه بار به صورت موج ضعیفی روی پوستش میومد.
مشغول درآوردن پیراهن خیس از خون و گلش شدم که با شنیدن صدای دالیا متوقف شدم و به سمتش چرخیدم.
- رها داری چه غلطی می‌کنی؟ باید زنگ بزنیم اورژانس...
- ممکنه تا وقتی که بیان بمیره، من خودم هم دکتر همون اورژانسم...
با صدای لرزونی گفت: اگه زیر دستت بمیره چی؟ آدم سالم که این‌طوری یه گوشه نمیفته، ممکنه دزد یا خلافکار باشه، بذار به پلیس زنگ بزنم.
- باشه ولی اول بذار جونش و نجات بدم، خیلی خون از دست داده...
خسته از بحث کردن‌، دست‌های خونیش و بالا گرفت و نشونم گرفت.
- اگه مرد خونش گردن توئه انسان دوست عمهٔ زوروئه.
پیراهن و کامل از تنش بیرون کشیدم و مسیر خون‌ریزی رو تا پهلوش دنبال کردم.
نوک انگشتم و روی خون اطراف زخمش کشیدم و دستم و روی پارگی پوستش کشیدم.
اگه گلوله به اندام‌های اصلیش رسیده بود، حتما می‌مرد؛ دستم و روی صورت ملتهبش گذاشتم و لای پلکش و باز کردم...
ای کاش ازش فرار می‌کردم، ای کاش می‌تونستم بی‌خیالش شم...


بیشتر بخوانید
نظرات رمان بی محابا
  • ستاره

    0

    به تلخیه واقعیت تلخ دنیا:)🥀در این دنیای تلخ دلخوشی را آرزوست🌹

    ۱ هفته پیش
  • Nil

    1

    واقعا انتظار همچین پایانی نداشتم و منتظر بودم آراد برگرده 😭💔

    ۴ هفته پیش
  • Mahi___n

    0

    اشکمو در اوردن😅😔

    ۳ هفته پیش
  • Mahi___n

    1

    واقعا خیلی قشنگ بود قشنگ نه بی نظیر اولین رمانی بود که با وجودم حسشون کردم من احساس میکنم که دلم برای شخصیت های این رمان تنگ میشه من اونارو حس کردم ففقط دوس داشتم این رمان از نظر آراد هم باشه دوست داشتم دنیارو از زبون ادمی مثل اراد بشنوم واقعا خیلی عالی بود 🎀 خیلی بهم درس داد👋🚶 ♀️

    ۳ هفته پیش
  • الی

    0

    واقعا بهترین رمانی بود که تا الان خوندم کارت عالیه

    ۴ هفته پیش
  • سارا

    1

    ساعت نزدیک ۶ صبحه و من بخواطر خوندن این رمان تا الان نخوابیدم کلی اشک ریختم و خندیدم نویسنده عزیز رمان دستت رو میبوسم برای نوشتن همچین شاهکاری تا ابد این رمان تو قلبم میمونه😭❤️

    ۴ هفته پیش
  • تینا

    0

    اینقدر قلم نویسنده عالی بود اینقدر فوق العاده بود که حسابی لذت بردم داستان جدید و دور از کلیشه با پایانی که شاید دلگیر بود ولی به واقعیت نزدیک بود امیدوارم نویسنده عزیز با قدرت به نوشتن ادامه بدید

    ۱ ماه پیش
  • پریسا

    2

    خیلی قشنگ بود باپوست وگوشت واستخونم لمسش کردم انگاری خودم توتمام صحنه هاش بودم اصلا مثل بقیه رمان هانبود یه چیزی داشت که بااین همه درد میخواستی ببینی آخرش چی میشه خسته نباشی نویسنده جان

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    خیلی رمان قشنگی بود نمی دونم چی بنویسم ک احساسمو توصیف کنه ولی الان ک تمومش کردم هم خوبم هم بد خوبم چون پایانش علاوه بر تلخی خوشی هم داشت بدم چون بنظرم آراد حقش یه زندگی بهتری بود بعد اون همه عذاب ک قسمتش نشد و این واقعا قلبمو ب درد آورد

    ۲ ماه پیش
  • Setareh

    1

    هیچوقت از خوندن این شاهکار سیر نمیشم... تک تک اشکام حلالت باشه🥲 قلم بسیار قوی و عالی بود فقط کاش بعضی جاها از زبون اراد هم ی سری چیزا رو میشنیدیم شاید اگه اونم بیشتر از زبونش حرف میشنیدیم جذابیتش چند برابر میشد بازم میگمم بهترین بودی به امیده جلد دوم.....🫶

    ۲ ماه پیش
  • هستی

    0

    خیلی قشنگ بود کلی با رمان گریه کردم واقعا دلم به حال رها و اراد سوخت اخرش کاش به هم میرسیدن

    ۲ ماه پیش
  • Pishoo

    1

    این رمان یکی از رمان های متفاوتی بود که خوندم نه اونقدر کلیشه ای که در نهایت همه خوش و خرم کنار هم بخندن و نه اونقدر غمگین که نیازباشه از اول تا اخرش باهاش گریه کنی شاید اراد هم درنهایت مستحق یه زندگی اروم بود،در دنیای دور از همه و توی قلب رها و دلارا..

    ۲ ماه پیش
  • یارا

    5

    میدونی این یه حقیقت بود این رمان بعدی از حقیقت زندگی بود میدونی من شاید خدا رو مانند آراد بدونم شاید سختی بده ولی... غم انگیز بود ولی واقعی همه زندگی هم غم دارن هر روحی از تنش جدا میشه و هر عشقی از معشوق از نظر جسمی دور میشه،خیلی زیبا بود خیلی..اشک ریختم با این رمان و به نظرم کاملا عالی بود عالییی

    ۵ ماه پیش
  • فادی

    2

    بنظرم این رمان رو از تو دسته طنز بردارید میشه باش گریه کرد و نویسنده یجاهایی خیلی رفته تو حاشیه ک باعث میشد دلم بخواد دیگه نخونم

    ۲ ماه پیش
  • Tinaa

    1

    دروغ چرا؟ از آراد خیلی خوشم اومده بود . هرکدوم از شخصیت های این رمان ، حیف بودن واسه این همه درد. با این که روند رمان رو دوست داشتم ولی یه ذره خوشبختی حقشون نبود نویسنده؟

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    خیلی رمان قشنگی بود ولی آخرش... 😢

    ۲ ماه پیش
  • کاملیا

    0

    سلام عالی بود قلم نویسنده طوری بود اگه بعد چند روز میومدی بخونی تمام داستان یادت میومد به یلد موندی بود

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!