لیست کلیه پارتهای رمان خان دایی : پارت های 21 تا 28
تعداد کل پارت های منتشر شده : 28
-
رمان خان دایی - پارت 21
دلم می خواست به یک جای دور افتاده می رفتم.جایی که فقط خودم باشم و بس... جایی که از ته دل فریاد بزنم و این درد لعنتی را از سینه ی دردناکم بیرون بکشم. داخل آشپزخانه شدم و دستانم را تکیه دادم به لبه ی سینک... یاد حرف های تکتم که افتادم باز جیگرم سوخت.از شدت حرص و خشمی کهتوی وجودم شعله می کشید؛ بیشت...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 22
با کلافگی و عصبانیت دست پشت گردنش کشید و خیلی زود حرفش را عوض کرد: _ نمیگم چرا برگشته این خونه،منظورم اینه با سکه فلان قد نباید الکی الکی اون غلام حرومزاده رو به حال خودش ول می کرد. دست روی چشمانش گذاشت: _طلاق می خواست این یک این دو...روی جفت چشامون،خودمون میوفتادیم دنبال کارای مهریه و طلاقش......
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 23
لبخندی به چهره ی خواب آلودش زدم: _ آره ....صبح بخیر.چه زود بیدار شدی. خمیازه ای کشید و سر جایش نشست: _ دیشب خیلی خوابیدم.دیدی که واسه شامم نتونستم پاشم. راست میگفت. قرص خواب آن قدر تاثیر گذاشته بود که برای شام هم صدایش زدم بیدار نشد. از چهار تا تخم مرغ دوتا را برای محسن و مجید خاگینه درست کردم...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 24
با خشم و عصبانیت گردن جلو کشیدم. دوست داشتم مژه های کاشته شده اش را دانه دانه از ریشه جدا کنم تا بلکه دلم خنک شود. دختره اکپیری عملی. _ نمیارم پایین نه تا وقتی که دلیل این رفتار زشت پرسنل این شرکت رو ندونم. _ چرا شما الکی از خودت حرف در میاری ؟! از کدوم رفتار زشت حرف می زنی؟! پوزخند زدم و دست...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 25
منی که دیگر زورم به این روزگار و مشکلات نمی رسید. نا امید و خسته به سمت خانه به راه افتادم. باز هم باید دست خالی برمی گشتم. باز هم روز از نو و روزی از نو.... به سر کوچه که رسیدم با دیدن دو سه نفر که با محسن و مجید درگیر بودن ؛ هُل کردم. زمانی وحشتم هزار برابر شد که صاحب خانه را با قیافه ی عصبی و ...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 26
_ نه آقا من مرد نیستم. می خواستی بیای قولنامه بنویسیم حالا هم هررری...تا فردا باید تخلیه کنین وگرنه همین چُس تومن رهن رو هم می خورم یه آبم روش. محسن انگار با این حرف آتش گرفت که دست مجید را کنار زد و می خواست هر طور که هست خودش را از بین دو سه مردی که مثلا میان آن دو نفر ایستاده بودن ؛ رد کند تا...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 27
محسن_ دختره دیوونه این چه حرفی بود که یهو از دهنت در اومد؟! زده به سرت آره؟! مجید دنباله ی حرف او را گرفت و گفت: _ می خوای آخر سالی ؛ آواره کوچه خیابونمون کنی تلما؟! پاشو جواب بده ببینم. نفس نفس زدم. از حرص...از خشم...از ناچاری...از بدبختی... پلک هایم را روی هم فشار دادم به قدری که قرنیه ام سو...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 28
با این سخنرانی توی دل خالی کُن من؛ تکتم بی هوا زیر گریه زد و روی زمین نشست: _ وای محسن،وای تو چه کار کردی ؟ تلما راس میگه.تا کی قراره از خونه بیرون نریم؟ تا کی قراره هیچی نخوریم؟ خودمون به درک؛ دارو های اون ننه بابامونو چه کار کنیم ها؟آخ خدا این چه مصیبتی بود که بهش گرفتار شدیم؟ مجید از صدای گری...
بروزرسانی در : ۴ ساعت پیش
- 1
- 2