لیست کلیه پارتهای رمان خان دایی : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 46
-
رمان خان دایی - پارت 21
دلم می خواست به یک جای دور افتاده می رفتم.جایی که فقط خودم باشم و بس... جایی که از ته دل فریاد بزنم و این درد لعنتی را از سینه ی دردناکم بیرون بکشم. داخل آشپزخانه شدم و دستانم را تکیه دادم به لبه ی سینک... یاد حرف های تکتم که افتادم باز جیگرم سوخت.از شدت حرص و خشمی کهتوی وجودم شعله می کشید؛ بیشت...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 22
با کلافگی و عصبانیت دست پشت گردنش کشید و خیلی زود حرفش را عوض کرد: _ نمیگم چرا برگشته این خونه،منظورم اینه با سکه فلان قد نباید الکی الکی اون غلام حرومزاده رو به حال خودش ول می کرد. دست روی چشمانش گذاشت: _طلاق می خواست این یک این دو...روی جفت چشامون،خودمون میوفتادیم دنبال کارای مهریه و طلاقش......
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 23
لبخندی به چهره ی خواب آلودش زدم: _ آره ....صبح بخیر.چه زود بیدار شدی. خمیازه ای کشید و سر جایش نشست: _ دیشب خیلی خوابیدم.دیدی که واسه شامم نتونستم پاشم. راست میگفت. قرص خواب آن قدر تاثیر گذاشته بود که برای شام هم صدایش زدم بیدار نشد. از چهار تا تخم مرغ دوتا را برای محسن و مجید خاگینه درست کردم...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 24
با خشم و عصبانیت گردن جلو کشیدم. دوست داشتم مژه های کاشته شده اش را دانه دانه از ریشه جدا کنم تا بلکه دلم خنک شود. دختره اکپیری عملی. _ نمیارم پایین نه تا وقتی که دلیل این رفتار زشت پرسنل این شرکت رو ندونم. _ چرا شما الکی از خودت حرف در میاری ؟! از کدوم رفتار زشت حرف می زنی؟! پوزخند زدم و دست...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 25
منی که دیگر زورم به این روزگار و مشکلات نمی رسید. نا امید و خسته به سمت خانه به راه افتادم. باز هم باید دست خالی برمی گشتم. باز هم روز از نو و روزی از نو.... به سر کوچه که رسیدم با دیدن دو سه نفر که با محسن و مجید درگیر بودن ؛ هُل کردم. زمانی وحشتم هزار برابر شد که صاحب خانه را با قیافه ی عصبی و ...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 26
_ نه آقا من مرد نیستم. می خواستی بیای قولنامه بنویسیم حالا هم هررری...تا فردا باید تخلیه کنین وگرنه همین چُس تومن رهن رو هم می خورم یه آبم روش. محسن انگار با این حرف آتش گرفت که دست مجید را کنار زد و می خواست هر طور که هست خودش را از بین دو سه مردی که مثلا میان آن دو نفر ایستاده بودن ؛ رد کند تا...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 27
محسن_ دختره دیوونه این چه حرفی بود که یهو از دهنت در اومد؟! زده به سرت آره؟! مجید دنباله ی حرف او را گرفت و گفت: _ می خوای آخر سالی ؛ آواره کوچه خیابونمون کنی تلما؟! پاشو جواب بده ببینم. نفس نفس زدم. از حرص...از خشم...از ناچاری...از بدبختی... پلک هایم را روی هم فشار دادم به قدری که قرنیه ام سو...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 28
با این سخنرانی توی دل خالی کُن من؛ تکتم بی هوا زیر گریه زد و روی زمین نشست: _ وای محسن،وای تو چه کار کردی ؟ تلما راس میگه.تا کی قراره از خونه بیرون نریم؟ تا کی قراره هیچی نخوریم؟ خودمون به درک؛ دارو های اون ننه بابامونو چه کار کنیم ها؟آخ خدا این چه مصیبتی بود که بهش گرفتار شدیم؟ مجید از صدای گری...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 29
به قیافه ی زار هر سه نگاه کردم. دلم برای خودم و خانواده ام سوخت. واقعا چه گناهی کرده بودیم که به چنین سرنوشتی دچار شده بودیم؟ با سوالی که محسن پرسید؛ نگاهم را به سمت او کِش دادم. _ فردا با کدوم پول می خوای دنبال خونه بگردی؟! دَم عمیقی از هوا گرفتم.واقعا با کدام پول؟ مگر پول داشتم؟ نه! اما آن لحظ...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 30
_ چیز خاصی نیست. نگران نباش. پوزخند زد: _ من خواهرم خودم رو خیلی خوب می شناسم؛یه جورایی بزرگت کردم.می دونم وقتی ذهنت درگیر و آشفته س، زیاد می خوابی. نمی دونم چی شده یا چی توی فکرته که دیروز اون حرفارو زدی تا قائله بخوابه اما ازت خواهش می کنم به من بگو تا حداقل دلم مث سیر و سرکه نجوشه. دست هایش...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 31
_ هی خواهر کی میاد ما بدبخت بیچاره هارو چشم بزنه.توروخدا ببرش اونور خفه شدم از دودش. دم دستگاهش را عقب برد و روی سکو کنار پنجره گذاشت: _ چه ربطی به چشم شور داره آخه. اسپند دود کردم تا انشالله بری با خبر خوش برگردی. نیشخندی که می خواست روی لب هایم پهن تر شود را خیلی زود جمع کردم و گونه اش را بوسید...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 32
_ چه دختر رُکی هستی.پس بهتره هرچه زودتر بریم سر اصل مطلب چون هم تو می دونی که من کاری کردم که مجبور شدی بیای و هم تو می دونی که مجبوری تن بدی به خواسته و شرط شروط من. درسته؟ حرص خوردم.از شنیدن تک به تک حرف هایش حرص خوردم و مجبور شدم خفه خون بگیرم و دَم نزنم: _ چه خوب که اینقدر زرنگ هستین. پس به...
بروزرسانی در : ۳۱ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 33
آخ که دلم می خواست لب های قرمزش را به هم بدوزم تا این قدر برای من پوزخند نزند. _واقعا فکر کردی واسه یه خبر کِشی اینهمه دارم برات هزینه میکنم؟ نه دختر جون، قراره با جونت بازی کنی؛ پس تموم تلاشتو به کار ببر تا لو نری. چون این فقط وسط دودش توی چشم خودت می ره و اون وقت تو می مونی و بشیر سالار. در ...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 34
گوشه ای از سالن نشسته و زانو هایم را بغل گرفته بودم. یک ساعت از تعریف ماجرای امروز گذشته بود. یک ساعتی که بلاخره با هزار آسمان ریسمان به هم بافتن تمام شد. تکتم با سینی چای برگشت و آن را روی زمین جلوی پای من گذاشت. دستی به دامنش کشید و دقیقا روبه روی من چهار زانو نشست. با نگاه دلواپسش میخ نگاه د...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 35
مرتیکه عوضی و هیز... داشت با چشمان بابا قوری اش آدم را درسته قورت می داد. در طول مسیر حرفی نزدم.نه او و نه من...اول به عکاسی رفتیم و ۶ قطعه عکس ۳در۴ گرفتیم. بعد از آن به دو مکان ناشناس دیگر رفتیم که من توی ماشین می نشستم و او به همراه مدارکم بیرون می رفت. خیلی راحت ماشین را سر یک کوچه پارک می کر...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 36
چه از خود راضی...چه قدر این آدم ها از خود متشکر و پر فیس و افاده بودند زنیکه یک سلام از دهنش در نیامد.سلام به کنار...یک نیم نگاه حواله ام نکرد؛ سلام کردن که دیگر پیشکش. همان طورکه داشتم از دست او و رفتارهایش حرص می خوردم ؛ با صدای آرام همان دختر؛ به سمتش برگشتم که کیف و کفش مشکی و شیکی را به طر...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 37
نگاهی به دور و اطراف انداختم که مبادا چیز مهمی جا بگذاریم. تکتم از دور با ساکی که میان دست هایش بود جلو آمد و گفت: _تلما به سمتش برگشتم: _ جانم خواهر؟ با استرسی که از چهره اش می بارید؛ ساک را پایین پایش گذاشت و مقابلم ایستاد. _ الان بریم اونجا همه چی دیگه حله؟ اگه تو بری تکلیف محسن و مجید چی می ...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 38
پوفی کشیدم.امان از دست این راننده های غرغرو و مال دوست... پوزخند زدم و تن جلو کشاندم: _ حاج آقا چه طور وقت کرایه گرفتن قیمت نجومی می پرونی ؛ حالا حساب دو دوتا چهار تا می کنی؟ شما که این قدر روی ماشینت حساسی اسنپ کار نکن. قصد جواب دادن داشت که با آمدن محسن و مجید و نشستنشان روی صندلی جلو؛ قید حر...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 39
نگاهم کشیده شد به سمت لوازم آرایش های پلمپ چیده شده ی روی میز... هرکدام را که برداشتم نو و دست نخورده بود. با این قیافه که نمی شد بروم پس باید قبل از این که کسی از آن ها تکه و کنایه ای نثارم می کرد؛ خودم یه دستیبه سر و صورتم می کشیدم. یک ته آرایش لایت روی صورت بی روحم نشاندم و در آخر رژ قرمز رن...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 40
زیر سنگینی نگاه دقیقش؛ لب هایم را روی هم فشردم و به زور لبخند کمرنگی زدم : _ سلام.بله از استرس حتی توان نداشتم زیاد حرف بزنم. خداراشکر او به جای من رشته ی کلام را به دست گرفت: _ خیلی خوش اومدی به کشور مادری خودت.من سبحان هستم؛ پسر خاله ی شما. بفرمایید از این طرف. سبحان پسر خاله ی من... چه خوب ک...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
