پارت بیست و پنجم :

منی که دیگر زورم به این روزگار و مشکلات نمی رسید.
نا امید و خسته به سمت خانه به راه افتادم.
باز هم باید دست خالی برمی گشتم.
باز هم روز از نو و روزی از نو....
به سر کوچه که رسیدم با دیدن دو سه نفر که با محسن و مجید درگیر بودن ؛ هُل کردم.
زمانی وحشتم هزار برابر شد که صاحب خانه را با قیافه ی عصبی و دلخور دیدم.
نفهمیدم چطور و با چه حالی قدم هایم را تندتر برداشتم و به آن ها نزدیک شدم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    0

    همیشه همین بوده معتادها وقتی پول یکی رو بخورند هنوز طلبکار هم هستند اخه بگو بی غیرت پول ابجیت که برای اینکه آواره نشید رو باید بخوری پارت عالی ممنون بانو

    ۱ هفته پیش
کپی شد!