خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت بیست و پنجم :
منی که دیگر زورم به این روزگار و مشکلات نمی رسید.
نا امید و خسته به سمت خانه به راه افتادم.
باز هم باید دست خالی برمی گشتم.
باز هم روز از نو و روزی از نو....
به سر کوچه که رسیدم با دیدن دو سه نفر که با محسن و مجید درگیر بودن ؛ هُل کردم.
زمانی وحشتم هزار برابر شد که صاحب خانه را با قیافه ی عصبی و دلخور دیدم.
نفهمیدم چطور و با چه حالی قدم هایم را تندتر برداشتم و به آن ها نزدیک شدم
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

آمنه
0همیشه همین بوده معتادها وقتی پول یکی رو بخورند هنوز طلبکار هم هستند اخه بگو بی غیرت پول ابجیت که برای اینکه آواره نشید رو باید بخوری پارت عالی ممنون بانو