پارت بیست و پنجم :

منی که دیگر زورم به این روزگار و مشکلات نمی رسید.
نا امید و خسته به سمت خانه به راه افتادم.
باز هم باید دست خالی برمی گشتم.
باز هم روز از نو و روزی از نو....
به سر کوچه که رسیدم با دیدن دو سه نفر که با محسن و مجید درگیر بودن ؛ هُل کردم.
زمانی وحشتم هزار برابر شد که صاحب خانه را با قیافه ی عصبی و دلخور دیدم.
نفهمیدم چطور و با چه حالی قدم هایم را تندتر برداشتم و به آن ها نزدیک شدم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    0

    همیشه همین بوده معتادها وقتی پول یکی رو بخورند هنوز طلبکار هم هستند اخه بگو بی غیرت پول ابجیت که برای اینکه آواره نشید رو باید بخوری پارت عالی ممنون بانو

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️