پارت بیست و هفتم :


محسن_ دختره دیوونه این چه حرفی بود که یهو از دهنت در اومد؟! زده به سرت آره؟!

مجید دنباله ی حرف او را گرفت و گفت:
_ می خوای آخر سالی ؛ آواره کوچه خیابونمون کنی تلما؟! پاشو جواب بده ببینم.

نفس نفس زدم. از حرص...از خشم...از ناچاری...از بدبختی...
پلک هایم را روی هم فشار دادم به قدری که قرنیه ام سوخت.
اما مگر محسن؛ این برادر نمونه ؛تلمای فلک زده را به حال خودش رها می کرد؟!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!