خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت چهل :
زیر سنگینی نگاه دقیقش؛ لب هایم را روی هم فشردم و به زور لبخند کمرنگی زدم :
_ سلام.بله
از استرس حتی توان نداشتم زیاد حرف بزنم. خداراشکر او به جای من رشته ی کلام را به دست گرفت:
_ خیلی خوش اومدی به کشور مادری خودت.من سبحان هستم؛ پسر خاله ی شما. بفرمایید از این طرف.
سبحان پسر خاله ی من... چه خوب که نمردیم و پسر خاله دار هم شدیم.
و چه بهتر که لازم نبود زیاد نقش بازی کنم.
بی
لطفا صبر کنید...
