پارت چهل :

زیر سنگینی نگاه دقیقش؛ لب هایم را روی هم فشردم و به زور لبخند کمرنگی زدم :
_ سلام.بله

از استرس حتی توان نداشتم زیاد حرف بزنم. خداراشکر او به جای من رشته ی کلام را به دست گرفت:
_ خیلی خوش اومدی به کشور مادری خودت.من سبحان هستم؛ پسر خاله ی شما. بفرمایید از این طرف.

سبحان پسر خاله ی من... چه خوب که نمردیم و پسر خاله دار هم شدیم.
و چه بهتر که لازم نبود زیاد نقش بازی کنم.
بیØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️