پارت چهل :

زیر سنگینی نگاه دقیقش؛ لب هایم را روی هم فشردم و به زور لبخند کمرنگی زدم :
_ سلام.بله

از استرس حتی توان نداشتم زیاد حرف بزنم. خداراشکر او به جای من رشته ی کلام را به دست گرفت:
_ خیلی خوش اومدی به کشور مادری خودت.من سبحان هستم؛ پسر خاله ی شما. بفرمایید از این طرف.

سبحان پسر خاله ی من... چه خوب که نمردیم و پسر خاله دار هم شدیم.
و چه بهتر که لازم نبود زیاد نقش بازی کنم.
بی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!