خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت بیست و دوم :
با کلافگی و عصبانیت دست پشت گردنش کشید و خیلی زود حرفش را عوض کرد:
_ نمیگم چرا برگشته این خونه،منظورم اینه با سکه فلان قد نباید الکی الکی اون غلام حرومزاده رو به حال خودش ول می کرد.
دست روی چشمانش گذاشت:
_طلاق می خواست این یک این دو...روی جفت چشامون،خودمون میوفتادیم دنبال کارای مهریه و طلاقش...نه اینکه توافقی جدا شه و هیچی دستشو نگیره.
آها...پس بگو...آقا داداش به فکر مهری
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

آمنه
0گاهی وقتها و یا بیشتر وقتها جوانهای امروزی بیشتر چشماشون رو باز کردن و نصبت به ما با دید بیشتر که خدا حق انتخاب داده و انتخاب اشتباه رو نذاریم پای اینکه خدا خواسته میگن خدا بهترینها رو برامون انتخاب کرده ولی ما انتخاب اشتباه میکنیم البته من از نظر و تفاوت فکری خودم و دخترم میگم بقیه رو نمیدونم