پارت بیست و دوم :

با کلافگی و عصبانیت دست پشت گردنش کشید و خیلی زود حرفش را عوض کرد:
_ نمی‌گم چرا برگشته این خونه،منظورم اینه با سکه فلان قد نباید الکی الکی اون غلام حرومزاده رو به حال خودش ول می کرد.

دست روی چشمانش گذاشت:
_طلاق می خواست این یک این دو...روی جفت چشامون،خودمون میوفتادیم دنبال کارای مهریه و طلاقش...نه اینکه توافقی جدا شه و هیچی دستشو نگیره.

آها...پس بگو...آقا داداش به فکر مهری

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    0

    گاهی وقتها و یا بیشتر وقتها جوانهای امروزی بیشتر چشماشون رو باز کردن و نصبت به ما با دید بیشتر که خدا حق انتخاب داده و انتخاب اشتباه رو نذاریم پای اینکه خدا خواسته میگن خدا بهترینها رو برامون انتخاب کرده ولی ما انتخاب اشتباه میکنیم البته من از نظر و تفاوت فکری خودم و دخترم میگم بقیه رو نمیدونم

    ۳ هفته پیش
  • شبنم

    0

    سلام خسته نباشید پارتها خیلی کمند وخیلی کوتاه وچیز خواستی که بشه نظر داد ندارند تا این حد

    ۲ ماه پیش
کپی شد!