خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت سی و ششم :
چه از خود راضی...چه قدر این آدم ها از خود متشکر و پر فیس و افاده بودند
زنیکه یک سلام از دهنش در نیامد.سلام به کنار...یک نیم نگاه حواله ام نکرد؛ سلام کردن که دیگر پیشکش.
همان طورکه داشتم از دست او و رفتارهایش حرص می خوردم ؛ با صدای آرام همان دختر؛ به سمتش برگشتم که کیف و کفش مشکی و شیکی را به طرفم گرفت:
_ اینارو لطفا امتحان کنید.
به اجبار کیف و کفش را گرفتم و کفش ها را پا زدم
لطفا صبر کنید...
