دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه خان دایی اثر آرزو هاشم آبادی

رمان خان دایی

  • زبان فارسی
  • 72.6K 👁
  • 122 ❤️
  • 158 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

بشیر سالار ملقب به خان دایی مردی متمدن و جدی که در یک خانواده ی پر جمعیت و گرم زندگی می کنه.کسی که به ظاهر توی باند قاچاق زیر خاکی و عتیقه فعالیت داره. اما حالا تلما جمشیدی دختر زیبا و باهوشی که به خاطر یه پول هنگفت؛ قراره بره توی لونه شیر واسه جاسوسی! کسی که قراره همه ی قوانین این مرد جدی رو زیر پا بذاره و روی روح و روان مرد قصه مون اسکی بره! اما متاسفانه همه چیز این طور که دخترک برنامه ریزی کرده پیش نمیره. خیلی زود دستش برای بشیر خان لو میره و سالار بزرگ پدر بشیر خان،در ازای گذشتن از جون دخترک تصمیم می گیره به جای لو دادن و انتقام از او ، اونو صیغه ی پسرش کنه.یه سفر به دل چغازنبیل برای پیدا کردن یک عتیقه ی ناب باعث میشه اتفاقات هیجان انگیزی رخ بده.داستانی جذاب مملو از هیجانات غیر منتظره.

پارت اول

انسان فقط در قبال گفتەهایش مسئول نیست
بلکە در قبال سکوت‌هایش هم
مسئول است...!
تِلما
با هزار مکافات و بدبختی این کار لعنتی را جُفت و جور کرده بودم اما حالا خیلی راحت از دستش دادم.
شقیقه هایم از شدت درد نبض میزد و من با نهایت احساس بیچارگی و درماندگی روی صندلی آوار شدم.دختری که کنارم ایستاده بود با لحن متاسفی دلداری ام داد:
_بهت حق میدم ناراحت شی اما دنیا همینه دیگه! از دست ما کاری ساخته نیس.
پوزخند تلخی زدم و نگاهش کردم:
_ دو ماهه دارم صبح تا شب واسه آقا جون میکَندَم.این آخریا که شده بودم آبدارچی شرکت! خدارو خوش میاد سر صبحی عذر آدمو بخوان؟! مگه اشتباهی ازم سر زده که بعد دو ماه داره بیرونم میکنه؟!
مرتیکه حلال زده خیلی زود سر و کله اش پیدا شد.
با یک نگاه سنگین از اتاق بیرون آمد و مقابل نگاهم ایستاد:
_ خانم محترم هنوز که اینجایی!
سوختم.
اتیش گرفتم از این همه بی چشم و رویی و دو رنگی...
با حرص و خشمی که جان به لبم رسانده بود؛ بلند شدم و به سیم آخر زدم :
_ دو ماهه مث چی ازم کار کشیدی! حالا پاشم برم؟! مگه شهر هرته؟! کجای قانون نوشته آدم هروقت دلش بخواد منشی استخدام کُنه هر وقتم دلش نخواد با یه تیپا بندازتش بیرون! رحم و مروتت کجا رفته؟! مگه نمیدونی به این کار نیاز دارم؟!
کیو پیدا میکنی که ۳ برابر یه آدم کار کنه و نصف حقوق یه کارگر ساده رو بگیره؟!
ابرو در هم کشید و قدمی جلو آمد :
_ مجانی ‌واسم کار نکردی! پولشو جیرنگی آخر ماه ریختم به حسابت!
_ هه...یه وقت از مال و اموالت کم نشده باشه! همچین میگه حقوق انگار چهقد دست و دل بازه!
درست مثل خودم آتش گرفت.
سوخت و من همین را می خواستم.
از لای دندان های چفت شده اش غُرید:
_ یالا از شرکت من برو بیرون!
تمام وجودم یک پارچه آتش بود اما پوزخند اعصاب خورد کُنی زدم و بند کیفم را محکم میان انگشتانم فشردم:
_ معلومه که از این خراب شده میرم! اینجایی که برای زحمت آدما احترامی قائل نمیشن! اینجایی که دو روزه فک و فامیلشون رو میارن و حق یکی دیگه رو پایمال میکنن؛ جای موندن نیست!
میرم اما بدون شما تازه به دوران رسیده ها به هیچ جایی نمی رسین!
باروت آخر را به جانش انداختم که چهره اش کم کم رو به کبودی رفت.دست مشت کرد و از لای دندان های روی هم چفت شده اش گفت:
_ پس بیا تسویه کن بعد برو!
حرفش را زد و به اتاقش برگشت.
غرورم مانع رفتنم شد.دلم نمی خواست حالا که اینطور با من رفتار شده؛ خودم و شخصیتم را به خاطر چندرغاز کوچیک کنم اما گذشتن از این حقوق چند روز کار خیلی سختی بود ولی هر طور که بود خودم را قانع کردم که حفظ غرور و شخصیتم از پول مهم تره اما با پیامکی که از تکتم رسید؛ با درماندگی پلک بستم.
لیست دارو های جدید بابا را برایم فرستاده بود.نگاهم به کلمات بود و دردی که میان قفسه سینه ام جا خوش کرد.
بین یک دوراهی سخت قرار گرفتم اما مثل همیشه از خودم و غرورم گذشتم.
مثل تمام این سال ها به خاطر خانواده ام عزت نفسم را زیر پا گذاشتم و پاهای سنگینم را به سمت اتاق رئیس کشاندم.
مردی که از ریاست فقط دستور دادن را بلد بود.
به محض اینکه قدم به داخل اتاق گذاشتم او را ایستاده تکیه به میز دیدم.
با همان چهره ی جدی و اخمو نگاهم کرد:
_ درو ببند!
پلک بستم.کاش می‌شد دست خود شکسته ام را بگیرم و از این اتاق بیرون ببرم اما چهره ی پر درد بابا که پشت پلک هایم نقش بست؛ دست رد به سینه ی همه ی افکارم زدم و با بدبختی هرچه تمام تر؛ از دستوری که داد اطاعت کردم.
در که بسته شد تکیه از از میز گرفت و با دو گام محکم و بلند به من نزدیک شد.
نترسیدم.
از این جلو آمدن یهویی و اخم و نگاه شرورانه نترسیدم.
این شرکت آنقدر بی در پیکر نبود که...
کافی بود جیغ بزنم تا ابرو و حیثیتش را به باد فنا بدهم.
خود شکسته ام را با هزار وصل و پینه سر پا نگه داشتم.غرور نداشته ام را جمع کردم و سر بالا گرفتم:
_بی زحمت کار منو راه بندازین میخوام برم.
نیشخند اعصاب خورد کُنی زد که خیلی زود فهمیدم مردک قصد آزار و اذیتم را دارد.
تا میخواستم برگردم ؛ ناگهان با برخورد دستش به بازویم آنچنان وحشت زده بالا پریدم که خودش نیز از ری اکشنم جا خورد!
با چشمان گرد و وحشت زده از رفتار بی پَروایش صدایم را کمی بلند کردم :
_ دستتو بکش مرتیکه! اصلا به چه حقی...
خیلی سریع تن یخ زده ام را میان خودش و در حبس ‌کرد.
با چشمانی خمار و نگاهی عصبی که قرمزی سفیدی چشمانش به وضوح دیده میشد؛ سرش را به صورت رنگ پریده ام نزدیک کرد:
_ صدات در بیاد؛ یه کاری میکنم که...

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

4.5 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 118 رای
5 ★
57%
4 ★
38%
3 ★
5%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان خان دایی

  • ابرا

    در پارت 880

    ممنون قلمت ماندگار عزیزم دوست دارم این خان دایی وابده عاشق دخترمون بشه ای دلم خنک می شه

    ۲ روز پیش
  • فاطمه

    در پارت 883

    ممنون بابت پارت ها عالی بودن

    ۳ روز پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    قربونت برم گلم نوش نگاهت 🥰

    ۳ روز پیش
  • ماهرخ

    در پارت 881

    عالی رمان زیبایی هست خدا قوت

    ۳ روز پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    فدات عزیزم🥰

    ۳ روز پیش
  • هناسه

    در پارت 792

    پارت ها خیلی کوتاه هستن تا میایم حس بگیریم تمام میشه. کاش طولانی تر بود اما جدا از کوتاهی عالیی بود دا قوت

    ۲ هفته پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم 🥰

    ۶ روز پیش
  • فاطمه

    در پارت 800

    وای چه جای حساسی تموم شد😃 کاش پارت هدیه داشتیم

    ۲ هفته پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰

    ۶ روز پیش
  • ملکح وحشی

    0

    قشنگم عزیزم ادامش بده

    ۲ هفته پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    فدات عزیزم💜

    ۶ روز پیش
  • هناسه

    در پارت 823

    یک ساعت پیش داشتم میگفتم رمان خان دایی پارت نداره. کاش داشت. که اومدم و گذاشته بودید. سپاس فروان ولی کاش طولانی تر بود تا میریم تو حس رمان پارت تمام میشه

    ۱ هفته پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    ای جونم🥰

    ۶ روز پیش
  • باران

    1

    رمان خیلی زیبا وهیجانی هست وقلمی قوی وروانی دارید لطفا پارت بیشتر بزارید

    ۱ هفته پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    باشه چشم ممنون گلم🥰

    ۶ روز پیش
  • فاطمه حسین ابادی

    در پارت 120

    سلام خیلی رمان قشنگ ومتفاوته من خدایی دوست دارم

    ۲ هفته پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    فدات شم🥰

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه حسین ابادی

    در پارت 120

    رمان خیلی قشنگه راست میگه انگارانه دایی سنش ۶۰هم میخوری آخه خیلی باتجربه عمل میکنه

    ۲ هفته پیش
  • هناسه

    در پارت 771

    خان دایی تو که میدونی پس چرا از روش های دیگه برا اعتراف و گفتن حقیقت استفاده نمیکنی۰ داری وجب به وجب نگاش میکنی بلوز و شلوار و .. بیشتر میخورد با این روشت میخواستی خودت رو تخلیه کنی تا اعتراف بگیری.🤣🤣

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه

    در پارت 771

    وای حتی منم پشت گوشی ترسیدم🤣

    ۳ هفته پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه

    در پارت 763

    واای اخجون تلما لو رفت😂😂 حالا داستان جالب شد

    ۳ هفته پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    از لو رفتنش خوش حالی؟🤣

    ۳ هفته پیش
  • ابرا

    در پارت 761

    آخ از اول باید خودش رو بازی می کرد حقشه الان دیگه ببینیم خان دایی چه خوابی براش دیده

    ۳ هفته پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    واقعا 🥲

    ۳ هفته پیش
  • هناسه

    در پارت 761

    بنظرم با لو رفتن تلما نقشه خان دایی و عاشقانه های هر دوتاشون شروع میشه فقط خدا کنه بوس و بغل هم داشته باشن.

    ۳ هفته پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    منم منتظرم 🥰

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️