دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه خان دایی اثر آرزو هاشم آبادی

رمان خان دایی

  • زبان فارسی
  • 53.2K 👁
  • 99 ❤️
  • 106 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان خان دایی

بشیر سالار ملقب به خان دایی مردی متمدن و جدی که در یک خانواده ی پر جمعیت و گرم زندگی می کنه.کسی که به ظاهر توی باند قاچاق زیر خاکی و عتیقه فعالیت داره. اما حالا تلما جمشیدی دختر زیبا و باهوشی که به خاطر یه پول هنگفت؛ قراره بره توی لونه شیر واسه جاسوسی! کسی که قراره همه ی قوانین این مرد جدی رو زیر پا بذاره و روی روح و روان مرد قصه مون اسکی بره! اما متاسفانه همه چیز این طور که دخترک برنامه ریزی کرده پیش نمیره. خیلی زود دستش برای بشیر خان لو میره و سالار بزرگ پدر بشیر خان،در ازای گذشتن از جون دخترک تصمیم می گیره به جای لو دادن و انتقام از او ، اونو صیغه ی پسرش کنه.یه سفر به دل چغازنبیل برای پیدا کردن یک عتیقه ی ناب باعث میشه اتفاقات هیجان انگیزی رخ بده.داستانی جذاب مملو از هیجانات غیر منتظره.

پارت اول

انسان فقط در قبال گفتەهایش مسئول نیست
بلکە در قبال سکوت‌هایش هم
مسئول است...!
تِلما
با هزار مکافات و بدبختی این کار لعنتی را جُفت و جور کرده بودم اما حالا خیلی راحت از دستش دادم.
شقیقه هایم از شدت درد نبض میزد و من با نهایت احساس بیچارگی و درماندگی روی صندلی آوار شدم.دختری که کنارم ایستاده بود با لحن متاسفی دلداری ام داد:
_بهت حق میدم ناراحت شی اما دنیا همینه دیگه! از دست ما کاری ساخته نیس.
پوزخند تلخی زدم و نگاهش کردم:
_ دو ماهه دارم صبح تا شب واسه آقا جون میکَندَم.این آخریا که شده بودم آبدارچی شرکت! خدارو خوش میاد سر صبحی عذر آدمو بخوان؟! مگه اشتباهی ازم سر زده که بعد دو ماه داره بیرونم میکنه؟!
مرتیکه حلال زده خیلی زود سر و کله اش پیدا شد.
با یک نگاه سنگین از اتاق بیرون آمد و مقابل نگاهم ایستاد:
_ خانم محترم هنوز که اینجایی!
سوختم.
اتیش گرفتم از این همه بی چشم و رویی و دو رنگی...
با حرص و خشمی که جان به لبم رسانده بود؛ بلند شدم و به سیم آخر زدم :
_ دو ماهه مث چی ازم کار کشیدی! حالا پاشم برم؟! مگه شهر هرته؟! کجای قانون نوشته آدم هروقت دلش بخواد منشی استخدام کُنه هر وقتم دلش نخواد با یه تیپا بندازتش بیرون! رحم و مروتت کجا رفته؟! مگه نمیدونی به این کار نیاز دارم؟!
کیو پیدا میکنی که ۳ برابر یه آدم کار کنه و نصف حقوق یه کارگر ساده رو بگیره؟!
ابرو در هم کشید و قدمی جلو آمد :
_ مجانی ‌واسم کار نکردی! پولشو جیرنگی آخر ماه ریختم به حسابت!
_ هه...یه وقت از مال و اموالت کم نشده باشه! همچین میگه حقوق انگار چهقد دست و دل بازه!
درست مثل خودم آتش گرفت.
سوخت و من همین را می خواستم.
از لای دندان های چفت شده اش غُرید:
_ یالا از شرکت من برو بیرون!
تمام وجودم یک پارچه آتش بود اما پوزخند اعصاب خورد کُنی زدم و بند کیفم را محکم میان انگشتانم فشردم:
_ معلومه که از این خراب شده میرم! اینجایی که برای زحمت آدما احترامی قائل نمیشن! اینجایی که دو روزه فک و فامیلشون رو میارن و حق یکی دیگه رو پایمال میکنن؛ جای موندن نیست!
میرم اما بدون شما تازه به دوران رسیده ها به هیچ جایی نمی رسین!
باروت آخر را به جانش انداختم که چهره اش کم کم رو به کبودی رفت.دست مشت کرد و از لای دندان های روی هم چفت شده اش گفت:
_ پس بیا تسویه کن بعد برو!
حرفش را زد و به اتاقش برگشت.
غرورم مانع رفتنم شد.دلم نمی خواست حالا که اینطور با من رفتار شده؛ خودم و شخصیتم را به خاطر چندرغاز کوچیک کنم اما گذشتن از این حقوق چند روز کار خیلی سختی بود ولی هر طور که بود خودم را قانع کردم که حفظ غرور و شخصیتم از پول مهم تره اما با پیامکی که از تکتم رسید؛ با درماندگی پلک بستم.
لیست دارو های جدید بابا را برایم فرستاده بود.نگاهم به کلمات بود و دردی که میان قفسه سینه ام جا خوش کرد.
بین یک دوراهی سخت قرار گرفتم اما مثل همیشه از خودم و غرورم گذشتم.
مثل تمام این سال ها به خاطر خانواده ام عزت نفسم را زیر پا گذاشتم و پاهای سنگینم را به سمت اتاق رئیس کشاندم.
مردی که از ریاست فقط دستور دادن را بلد بود.
به محض اینکه قدم به داخل اتاق گذاشتم او را ایستاده تکیه به میز دیدم.
با همان چهره ی جدی و اخمو نگاهم کرد:
_ درو ببند!
پلک بستم.کاش می‌شد دست خود شکسته ام را بگیرم و از این اتاق بیرون ببرم اما چهره ی پر درد بابا که پشت پلک هایم نقش بست؛ دست رد به سینه ی همه ی افکارم زدم و با بدبختی هرچه تمام تر؛ از دستوری که داد اطاعت کردم.
در که بسته شد تکیه از از میز گرفت و با دو گام محکم و بلند به من نزدیک شد.
نترسیدم.
از این جلو آمدن یهویی و اخم و نگاه شرورانه نترسیدم.
این شرکت آنقدر بی در پیکر نبود که...
کافی بود جیغ بزنم تا ابرو و حیثیتش را به باد فنا بدهم.
خود شکسته ام را با هزار وصل و پینه سر پا نگه داشتم.غرور نداشته ام را جمع کردم و سر بالا گرفتم:
_بی زحمت کار منو راه بندازین میخوام برم.
نیشخند اعصاب خورد کُنی زد که خیلی زود فهمیدم مردک قصد آزار و اذیتم را دارد.
تا میخواستم برگردم ؛ ناگهان با برخورد دستش به بازویم آنچنان وحشت زده بالا پریدم که خودش نیز از ری اکشنم جا خورد!
با چشمان گرد و وحشت زده از رفتار بی پَروایش صدایم را کمی بلند کردم :
_ دستتو بکش مرتیکه! اصلا به چه حقی...
خیلی سریع تن یخ زده ام را میان خودش و در حبس ‌کرد.
با چشمانی خمار و نگاهی عصبی که قرمزی سفیدی چشمانش به وضوح دیده میشد؛ سرش را به صورت رنگ پریده ام نزدیک کرد:
_ صدات در بیاد؛ یه کاری میکنم که...

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان خان دایی

  • رها

    0

    سلام ممنون از قلم زیبا و جذابتون🌸اما کاش زود به زود پارت ها رو میزاشتین تا ما انقدر توی خماریشون نمونیم😬

    دیروز
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    فدات عزیزم چشم😘

    ۵ ساعت پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    فدات عزیزم چشم😘

    ۵ ساعت پیش
  • رها

    در پارت 470

    لطفا پارت های بیشتری بزاریم اینجوری خیلی باید منتظر بمونیم🥲

    ۳ روز پیش
  • آمنه

    در پارت 280

    ای کاش هرکسی که دنبال فساد و مواد بره دیگه نون هم گیرش نیاد اخه نباید بهش بگی تو که مواد میکشی دیگه دنبال دخترای خراب رفتنت چی هست اخه پول نداری نون شب در بیاری گرچه از نظر من هر کسی میره سراغ اینکار هر مشکلی که داشته باشند و فکر میکنند مجبور هستن فساد کنن بیماری بگیرن که حتی علاج نداشته باشه

    ۳ روز پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    👌👌👌💐💐💐💐

    ۳ روز پیش
  • رها

    در پارت 430

    سلام و وقت بخیر کی ادامه اش رو میزارین؟

    ۳ روز پیش
  • آمنه

    در پارت 260

    ممنون بانو پارت عالی این محسن پولها رو خورده اونوقت ادعا میکنه غیرتی هست و پول داده و حرف از مردونگی میزنه خودش نامرد و بی غیرت هست و انتظار داره مردم غیرت داشته باشند امثال اینها باعث مردن غیرت میشوند

    ۲ هفته پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم❤️❤️❤️

    ۲ هفته پیش
  • آمنه

    در پارت 250

    همیشه همین بوده معتادها وقتی پول یکی رو بخورند هنوز طلبکار هم هستند اخه بگو بی غیرت پول ابجیت که برای اینکه آواره نشید رو باید بخوری پارت عالی ممنون بانو

    ۲ هفته پیش
  • آمنه

    در پارت 240

    پارت عالی ممنون بانوی مهربان و خدا برای همه راهی برای مقابله با مشکلات گذاشته ولی به همون خدا قسم گاهی کم میاریم تا اون راه آسون بشه و به آشایش برسیم

    ۳ هفته پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    فدات بشم عزیزی

    ۳ هفته پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    فدات بشم عزیزی

    ۳ هفته پیش
  • احمدی

    0

    سلام و خدا قوت خدمت نویسنده عزیز واقعا رمان عالی هستش ممنون ازتون اما یه انتقادی داشتم چرا پارت ها و تعداد پارت گزاری ها انقدر کم هستش،الان یک هفتست ک رمان جایه ک بشیر و تلما بیرون چادر لقمه خوردن و اومدن توی چادر

    ۳ هفته پیش
  • آمنه

    در پارت 220

    گاهی وقتها و یا بیشتر وقتها جوانهای امروزی بیشتر چشماشون رو باز کردن و نصبت به ما با دید بیشتر که خدا حق انتخاب داده و انتخاب اشتباه رو نذاریم پای اینکه خدا خواسته میگن خدا بهترینها رو برامون انتخاب کرده ولی ما انتخاب اشتباه میکنیم البته من از نظر و تفاوت فکری خودم و دخترم میگم بقیه رو نمیدونم

    ۳ هفته پیش
  • آمنه

    در پارت 211

    واقعا فقط دم از غیرت حرف میزنند به جای اینکه ببینند ریشه این طلاق از چی هست فقط بحث سکه جلو میاد اخه بهش بگو آدم حسابی زن احساس ظریف داره هر چقدر تحمل کنه و پوست کلفت بشه یک روزی کم میاره عین مردهای نمیتوانه تحمل کنه چه برسه به آدم مفنگی که هیچ احساس عاطفی نداره فقط دنبال مواد میگرده

    ۴ هفته پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    واقعا غیرت به زور و بازو نیست

    ۴ هفته پیش
  • آمنه

    در پارت 211

    بانو یکی رو میشناسم که مواد مصرف میکنه از هر بی رحمی که بگید عقب نمونده از کتک زدن برادرهاش و مادرش بگیریم و تا خواهرش رو که جلوی همه *** میکر و با شلاق میزنه البته خواهرش کم عقل بود ولی *** کردنش واقعا بی غیرتی را جار میزنه پارت عالی

    ۴ هفته پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    وای برمن

    ۴ هفته پیش
  • Nana

    در پارت 200

    بیچاره تکتم اینجور مردایی توی جامعه خیلی زیادن باز خوبه خوبه تکتم تلما رو داره

    ۱ ماه پیش
  • آمنه

    در پارت 200

    برادرم فقط ۴سال از من کوچیکتر هست اما انگار اون بزرگتر هست خیلی دلسوز و مهربون هست من کمی ازشون دور هستم ولی ابجیم که با فامیلمون ازدواج کرد و پیش اونها توی روستا زندگی میکنه احساس تکیگاه بودن برادر رو بیشتر میبینه داداشم خیلی هوای ابجیم رو داره حتی اونهایی که کوچکتر هستن هم هوای ابجیم رو دارند

    ۱ ماه پیش
  • آمنه

    در پارت 200

    من بچه اول خانواده ام و متاسفانه بچه اول من هم دختر هست از اینکه دختر دارم هیچ وقت ناراحت نیستم و خیلی خوشحالم اما دوست داشتم اولین بچه ام پسر باشه و بعد دختر برادر بزرگ تکیه گاه برای خواهر الان ۲تا پسرام کوچکتر از دخترم هستند اما توی این زمونه و حتی وضعیت تلما و تکتم تکیگاه از جنس برادر ندارند

    ۱ ماه پیش
  • آمنه

    در پارت 190

    ممنون بابت پارت عالیتون بعضی مواقعها یا کلا رفتارها انسان رو تحت فشار میزارن که از زندگی دست بکشن که البته به بزرگترین مشکل یا همون اتفاق اشاره کردید

    ۱ ماه پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    قربونت آره واقعا 😓

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟