خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت سی و یک :
_ هی خواهر کی میاد ما بدبخت بیچاره هارو چشم بزنه.توروخدا ببرش اونور خفه شدم از دودش.
دم دستگاهش را عقب برد و روی سکو کنار پنجره گذاشت:
_ چه ربطی به چشم شور داره آخه. اسپند دود کردم تا انشالله بری با خبر خوش برگردی.
نیشخندی که می خواست روی لب هایم پهن تر شود را خیلی زود جمع کردم و گونه اش را بوسیدم:
_ قربون تو خواهر مهربون...انشاالله که دست پر میام.غمت نباشه.
لبخندش را بی جواب گذا
لطفا صبر کنید...
