خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت سی و پنجم :
مرتیکه عوضی و هیز...
داشت با چشمان بابا قوری اش آدم را درسته قورت می داد.
در طول مسیر حرفی نزدم.نه او و نه من...اول به عکاسی رفتیم و ۶ قطعه عکس ۳در۴ گرفتیم.
بعد از آن به دو مکان ناشناس دیگر رفتیم که من توی ماشین می نشستم و او به همراه مدارکم بیرون می رفت. خیلی راحت ماشین را سر یک کوچه پارک می کرد و خودش پیاده از کوچه پس کوچه ها میگذشت.
یکی دو ساعت توی خیابان چرخیدیم که بلاخره م
لطفا صبر کنید...
