لیست کلیه پارتهای رمان خان دایی : پارت های 41 تا 46
تعداد کل پارت های منتشر شده : 46
-
رمان خان دایی - پارت 41
حیاطی که مطمئن بودم ۴۰ تا ماشین توی آن جا میشد. آن قدر بزرگ و دلباز بود. همانطور یک لنگ پا ؛ با کمی فاصله از در حیاط و دیوار پشت سرم ایستاده بودم که نگاه همان پسر به سمت من چرخید و جلو آمد. _ سلام...چرا اونجا ایستادین؟ بفرمایید داخل... یک لبخند کمرنگ محض احترام روی لب هایم کاشتم و هنوز قدم ا...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 42
ولش کن دیگه بتول، اجازه بده منم این نور چشمی رو از نزدیک ببینم.بیا اینجا ببینمت عزیز دل هاجر،ای خدا تو چه قدر خوشگلی...مگه نه بتول؟چشماشو ببین چه خوشگله ...هزار قل هو الله ...هزار الله اکبر.... در کمال حیرت و تعجبِ من، خم شد و گونه ام را بوسید و بعد سفت و سخت بغلم کرد: _ چه خوب که برگشتی اینجا ...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 43
از فشار دستش به روی انگشتان یخ زده ی دستم ؛ ته دلم فرو ریخت. دست لامصب اش زیادی بزرگ و گرم بود. از حرارتی که از کف دستش ساطع می شد؛ وجودم آتش گرفت. برای اولین بار بود که دست نامحرمی را لمس می کردم و خدا مرا بابت این گناه ببخشد. به زور چرخشی به زبانم دادم: _ خیلی ممنون از شدت خاری و عذاب وجدانی ک...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 44
_ شرمنده مزاحم شدم. اینم از چمدون شما.... در جواب لطفی که در حقم کرده بود؛ لبخند تشکر آمیزی به رویش زدم : _ خیلی ممنون از لطفتون. مردانه دست روی سینه اش گذاشت: _ خواهش می کنم .کاری چیزی داشتی می تونی به ما و یا ستایش جان بگی... لبخند هنوز روی لب هایم بود اما نگاهم به سمت ستایشی چرخید که با قیاف...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 45
_ لا اله الا الله....میبینی بتول خانم آدمو به چه کار هایی وادار می کنی؟ حتما باید زنگ می زدی منو می کشوندی اینجا ؟ بتول خانم گفت: _ آخه خان داداش تو بگو چه کار می کردم؟! حاجیه خانم اصرار کرد یه چی بگم مجبور شی بیای خونه؛حالا هم طوری نشده. یه ده دقیقه دیگه صبر کنی آقاجون از مسجد میاد؛ باهاش یه چ...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 46
امان از نگاهی که به یکباره یخ زد و منجمد شد. یعنی تا الان از هویت من چیزی نمیدانست که آن طور با اخم و تخم وارد خانه شد؟ مرا بگو که فکر می کردم حتما آن مردک اخمو حرفی چیزی از حضورم در خانه زده است. اوه حالا معنی حرف ستایش را به خوبی درک می کنم. وقتی با نگاهی که جدیت و ابهت از آن می بارید؛ در بر...
بروزرسانی در : دیروز
