لیست کلیه پارتهای رمان خان دایی : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 28
-
رمان خان دایی - پارت 1
انسان فقط در قبال گفتەهایش مسئول نیست بلکە در قبال سکوتهایش هم مسئول است...! تِلما با هزار مکافات و بدبختی این کار لعنتی را جُفت و جور کرده بودم اما حالا خیلی راحت از دستش دادم. شقیقه هایم از شدت درد نبض میزد و من با نهایت احساس بیچارگی و درماندگی روی صندلی آوار شدم.دختری که کنارم ایستاده بود با...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 2
مکث کرد و نگاهش بین مردمک چشمان مات من میچرخید. با همان نفس نیم بند شده لب زدم: _ برو کنار نگاهم کرد.خیره و عمیق... یک طوری که حس کردم از استشمام عطر تنش میخواهم بالا بیاورم. آب دهانم را به زور پس فرستادم که این بار با لحن آرامی که در پیش گرفت باعث حیرت و تعجبم شد: _میدونم موقعیت مالی خوبی نداری....
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 3
کاش می توانستم به خواهرم بگویم ؛ بیکار شدن به کنار؛ با این غرور شکسته و روحُ روان داغون چه کار کنم؟! دوباره صدای مجید بلند شد که نگاهم را به سمت انباری چرخاندم : _ باز که دارن دعوا میکنن. آهی کشید و شلنگ آب را روی سبزی ها گرفت: _ هی خواهر...چی بگم از دست اینا که نه آبرو برامون گذاشتن و نه اعصاب ...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 4
خیلی دلم میخواست دستم را به علامت خاک بر سر بلند کنم اما باز دلم نیامد. تکتم گفت: _ بفهم چی میگی مجید.اگه برج پیش پول همین نیم وجب بچه نبود الان اسباب اثاثیه این خونه توی کوچه بود. یادت اومد؟! یه ماه کار کرد و تموم حقوقش رو داد به صاحبخونه.اون موقع شما کجا بودین که خواهرم یه قرون از پول زحمت ک...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 5
چرا روز به روز اوضاع بد و بدتر میشد اما بهتر نه...! چرا زنگوله پای تابوت شدم؟ چرا اصلا باید مادر توی سن ۴۸ سالگی حامله میشد؟ هدف از به دنیا آمدنم وحکمت خدا از این معجزه چی بود؟ فقط به دنیا آمدم تا درد بکشم؟تا با بدبختی زندگی کنم و نفس بکشم؟ آخ از غم روزگار که قرار نبود روی خوش ببینم. پماد کمر پد...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 6
خاک بر سر او که همچین نوچه ی بی دست و پای و بی دل جرأتی را برای همچین معامله ای فرستاده.مرتیکه احمق! به ثانیه نکشید ، جواد و جلال داخل مغازه شدند. جلال مثل همیشه توی چهارچوب در ایستاده بود اما جواد با آن هیکل درشت و ماهیچه های بیرون افتاده از تی شرت آستین کوتاه؛ جلو آمد: _ جانم آقا؟! با نگاه به ...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 7
در جواب حرفش؛ پوزخند زدم: _ به همون چیزی که ما دنبالشیم.میدونه تهش باید واسه فروش اون عتیقه دست به دامن من شه اما داره مثلا اَدا آدمای سفت و محکمو درمیاره. فقط خبر نداره دستش واس ما رو شده.مرتیکه اوسکول! دوباره ویراژ...اخم کرده به او خیره شدم: _ از تو بعیده.درست رانندگی کن پسر جان. کلافه و عصبی...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 8
با این حرکت شرمآور قاطی کردم و خیلی محکم بند کیفم را از میان انگشتانش بیرون کشیدم: _ دستتو بکش... _ چته داغ می کنی؟! نمیخوام بهت ماهی سخنگو نشون بدم که! چشم غره ای رفتم و قدمی عقب برداشتم: _ نری زنگ میزنم پلیس. فهمیدی؟ پوف کلافه اش را در هوا فوت کرد و دست به کمر شد: _ جیغ بزن! زنگ بزن به پلیس! ...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 9
چرا باور کردن حرف هایش اینقدر برایم سخت بود؟ از من چه میخواست که این همه باج میداد؟! یا اصلا مگر امکان داشت به خاطر یک کار کردن ساده این همه پوئن مثبت و غیر منطقی در نظر گرفت؟ پوزخند زدم: _ شما واقعا فک کردی با بچه طرفی؟! با این همه باج ؛قراره براتون چکار کنم؟ آدم بُکُشم؟آره؟ تک خنده ی نه چندا...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 10
ناخداگاه اخم روی صورت نشاندم و پرده را میان انگشتانم مچاله کردم: _ چرا این حاجیه خانم ما نمیخواد این واقعیت تلخ رو قبول کنه؟! شماها که دختراش هستین؛ باهاش حرف بزنین.چرا دست روی دست گذاشتین تا بره یه گوشه زار بزنه؟! با چشمان دلگیر و متعجب از حرف های من؛ سبد را پایین پایش گذاشت و کمی نزدیک تر ش...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 11
_ سلامت باشی پسر. به نظرت الان ساعته خوابه؟! شما جوونا شب و روز قاطی کردین. شبا تا بوق سگ؛ سرا توی این ماسماسکا؛ روزا زیر پتو خواب! اسمشو هم گذاشتین نیم چرت روزانه...درسته؟! ستایش که همچین چیزی میگفت. چشمانش خندید اما دست جلوی دهانش گرفت و گفت: _ ععع خان دایی.شما چرا اینقدر با نسل ما چپ افتا...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 12
ستایش بلند شد و به سمت راهرو سمت چپ که اتاق آقاجون اینا در آن جا قرار داشت رفت. دو پله را پایین آمدم که نگاه حاجیه خانم تازه به من افتاد. جلو رفتم : _ سلام حاجیه خانم... محبت مادرانه اش را گلایه قاطی کرد و به خورد نگاهم داد: _ علیک سلام پسر جان .چای میخوری برات بریزم؟ تازه دَمه... به معنی نه سر...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 13
هاجر و باقی بچه ها با سر و صدا وارد خانه شدند. با هاجر از همان فاصله ی دور سلام و احوال پرسی کردم اما شهریار نزدیک شد و دست داد. _ سلام خان دایی... دستش را مردانه فشردم : _ چطوری پسر؟ لبخند مردانه ای زد: _ خداروشکر خوبیم.می گذرونیم. کنار من چهار زانو نشست که همگی کم کم دور سفره جمع شدند. سبحان ...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 14
پوزخند تلخی زدم که سکوت کرد و من با کام دیگری که از سیگار بین لب هایم گرفتم؛ تمام حرصی که داشتم را اینطوری خالی کردم: _ تهش میخواد یه اعجوبه ی دیگه ای به شماها اضافه شه! غیر اینه مگه؟! حالا سوئیچ ماشینو بده! دست داخل جیبش بُرد و آن را به سمت من گرفت: _ میخوای برسونمت؟! غریدم: _ نه! سوئیچ را از ...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 15
در سالن باز شد. محسن با قیافه ی زار و خسته سلام کوتاهی گفت و جلو آمد: _ ای بابا باز که کوکو داریم.عرضه نداری یه چیز دیگه درست کنی؟! از حرف بی خودی که زد عصبی شدم. خجالت نمی کشید. انگار از آدم طلب داشت.با پوخند نگاهش کردم و گفتم: _ اگه سر کار نری از فردا همینم نداریم برات درست کنم. لقمه ای که ...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 16
از گوشه ی چشم که مادرم را دیدم با بی حالی سرش را روی زمین گذاشت؛ قید تمام این حرف های دلم را زدم و قدمی عقب رفتم: _ تو راس میگی. باشه. از امروز به بعد نون دسترنج شما رو می خوریم.از فردا میوفتم دنبال کار.به مجید هم بگو دست از مفت خوری برداره! با غیظ گفت: _یه لیست بنویس چیا واسه خونه می خوای بگیرم...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 17
با همان صورت قرمز و مملو از حرص سمتم برگشت: _ چی میگی تو؟؟؟!!! یه لقمه کو کو دادی به ما هزارتا منت گذاشتی.حالا واسه من آبجی آبجی میکنه.بیا برو کنار ببینم.باید برگرده سر زندگیش.من این حرفا حالیم نمیشه. چشمانم از حرف هایش گرد شد: _ یعنی چی؟! وقتی با چمدون اومده یعنی قهر کرده.یعنی یه چیزی شده جونش...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 18
_ آره دیوونه شدم.مگه دیوونگی شاخ و دُم داره؟ دیوونه شدم که دستی دستی خودمو بدبخت کردم. طلاقم داد...بعد ۱۵ سال زندگی ...بعد ۱۵ سال خون دل خوردن امروز لباسامو از خونش پرت کرد بیرون.میفهمی دردمو تلماااا؟! اینبار نگاهش را به محسن دوخت که تکیه به دیوار آجری زده بود و داشت پشت سر هم سیگار دود میکرد....
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 19
نفس عمیقی کشیدم و دستم را روی مُچ دست ظریفش گذاشتم: _ دیگه الان بخوای صد جوش و غصه بخوری فایده ای نداره تکتم.دیگه تموم شد.از الان به بعد بچسب به آینده...گذشته رو ول خواهری...الان که فکر می کنم کاش اصلا به این مرتیکه جواب مثبت نمی دادی...آخه تو به این قشنگی و خوشگلی رو چه به اون مرتیکه معتاد و مف...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان خان دایی - پارت 20
بیچاره خواهرم... بیچاره خودم... بیچاره خودمون.... _ تلما با نهایت محبت و عشق خواهرانه دستم را روی کمرش کشیدم: _ جان تلما...جانم خواهری...؟! تلما نباشه ببینه تو اینقدر عذاب کشیدی آخه...چرا از قبل نگفتی اون بی ناموس با روح و روانت چکار کرده هااا؟! _ از طلاق می ترسیدم...از این سر بار شدن...از این.....
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
- 1
- 2