پارت نود و چهارم :

همگی از دور سفره بلند شده بودند. شهاب هاج و واج نگاه می‌کرد و پرسید:
- یعنی چی؟ برای چی؟ کی زده؟
- بیا بریم خودت اون‌جا می‌بینی... الان جانیارخان منو فرستاده دنبالت.
شهاب عقب‌گرد کرد تا برود. گلچهره سراسیمه سمتش دوید.
- کجا مادر؟ دومرتبه چه خبره؟
- می‌گه ارباب رو با تیر زدن، جانیار فرستاده پی من!
آوا دستپاچه گفت:
- زده باشن... تو چکار کنی؟!
شهاب روی ایوان رسیده

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    2

    یهو چه همه چی بهم ریخت،مادرش حتما این سالا از عذاب وجدان داستان رو برای پسرش تعریف کرده،بالاخره کاخ پادشاهی کمال و خانم بزرگ هم فرو ریخت 😮😮😮

    ۱۰ ماه پیش
  • نفسم

    1

    خیلی بد شد همه چی ب هم خرید.جانیار گناه داره .آوا باید باش صحبت کنه..اوا ب گردن جانیار حق داره نباید بزاره ناراحت ازعمارت برن

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️