پارت نود و چهارم :
همگی از دور سفره بلند شده بودند. شهاب هاج و واج نگاه میکرد و پرسید:
- یعنی چی؟ برای چی؟ کی زده؟
- بیا بریم خودت اونجا میبینی... الان جانیارخان منو فرستاده دنبالت.
شهاب عقبگرد کرد تا برود. گلچهره سراسیمه سمتش دوید.
- کجا مادر؟ دومرتبه چه خبره؟
- میگه ارباب رو با تیر زدن، جانیار فرستاده پی من!
آوا دستپاچه گفت:
- زده باشن... تو چکار کنی؟!
شهاب روی ایوان رسیده
لطفا صبر کنید...

میم
2یهو چه همه چی بهم ریخت،مادرش حتما این سالا از عذاب وجدان داستان رو برای پسرش تعریف کرده،بالاخره کاخ پادشاهی کمال و خانم بزرگ هم فرو ریخت 😮😮😮