پارت نود و دوم :
شوکی که از شنیدن این خبر به مردم منتقل شده بود، سکوت سنگینی را بر جمع، حاکم کرد؛ آنقدر سنگین که کمال حس میکرد وقتی آب دهانش را قورت میدهد، نه تنها خودش که همهی حضار صدایش را میشنوند. لبهایش خشکیده و بیرنگ بود. حالا دیگر دستهایش که دو طرف مبل بود، آشکارا میلرزید.
- امروز من... علی رو آزاد میکنم. چون کوهیار، تقاص تعرض به آوا و کشتن بهادر رو داد.
حرفش را تمام کرده بود؛ ه
لطفا صبر کنید...

میم
2واقعا چقدرزن مهربان،صبور،منطقی بود،چقدر به عشق پسرش احترام گذاشت،می دونستم الان یه کاری می کنه از نفرین و ناسزا داغش بدتره 😭😭😭