پارت نود و دوم :

شوکی که از شنیدن این خبر به مردم منتقل شده بود، سکوت سنگینی را بر جمع، حاکم کرد؛ آنقدر سنگین که کمال حس می‌کرد وقتی آب‌ دهانش را قورت می‌دهد، نه تنها خودش که همه‌ی حضار صدایش را می‌شنوند. لب‌هایش خشکیده و بی‌رنگ بود. حالا دیگر دست‌هایش که دو طرف مبل بود، آشکارا می‌لرزید.
- امروز من... علی رو آزاد می‌کنم. چون کوهیار، تقاص تعرض به آوا و کشتن بهادر رو داد.
حرفش را تمام کرده بود؛ ه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    2

    واقعا چقدرزن مهربان،صبور،منطقی بود،چقدر به عشق پسرش احترام گذاشت،می دونستم الان یه کاری می کنه از نفرین و ناسزا داغش بدتره 😭😭😭

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️