پارت هشتاد و ششم :
روی تخت دراز کشید و موهایش را بالای سر رها کرد. علی، کجای این عمارت زندانی بود؟ تکلیفش چه میشد؟ کوهیار و بهادر را کجا برده بودند؟ صبح فردا دفن میشدند؟ بهادر... وای از بهادر... خاتون تا حالا خبر را شنیده است؟ بهار چه؟ مادرش؟ رعنا؟ به تکتکشان فکر کرد و اشک ریخت. تصور حال و روز آنها، وجودش را به آتش میکشید. حس میکرد تنش هنوز بوی خون میدهد؛ هنوز حمام نکرده بود. تنها لباسهایش را عو
لطفا صبر کنید...

میم
2بیچاره آوا،بیچاره بهادر،بیچاره تر خاتون 😭😭😭