پارت هشتاد و ششم :

روی تخت دراز کشید و موهایش را بالای سر رها کرد. علی، کجای این عمارت زندانی بود؟ تکلیفش چه می‌شد؟ کوهیار و بهادر را کجا برده بودند؟ صبح فردا دفن می‌شدند؟ بهادر... وای از بهادر... خاتون تا حالا خبر را شنیده است؟ بهار چه؟ مادرش؟ رعنا؟ به تک‌تک‌شان فکر کرد و اشک ریخت. تصور حال و روز آن‌ها، وجودش را به آتش می‌کشید. حس می‌کرد تنش هنوز بوی خون می‌دهد؛ هنوز حمام نکرده بود. تنها لباس‌هایش را عو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    2

    بیچاره آوا،بیچاره بهادر،بیچاره تر خاتون 😭😭😭

    ۱۰ ماه پیش
  • نفسم

    1

    😭دلم گرفته خیلی برا بهادر..برا بیچارگی آوا..

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️