پارت هشتاد و پنجم :

هیچکس تا به حال جرأت نکرده بود، به چشم‌های ارباب زل زده و با صدای بلند با او حرف بزند؛ چه برسد که او را کمال صدا بزند، بدون پسوند خان!
دست ارباب برای سیلی به دخترک بالا رفت که مچش در هوا، اسیر پنجه‌ی شهاب شد و تهدیدوار گفت:
- آوا دیگه اون رعیت ضعیف نیست که بخوای بهش سیلی بزنی!
کمال دستش را از دست شهاب، رها کرد و قدمی عقب رفت.از فرط عصبانیت نفس می‌زد.
-این دختره‌ی معلوم‌الحال

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    آفرین شجاعتت دختر،لعنتی چیزی برای گفتن نداشت خودشو به موش مردگی زده احتمالا،خدا کنه راست باشه وبه درک واصل بشه😡

    ۱۰ ماه پیش
  • نفسم

    1

    ب آوا میگن ی شیر زن..👍

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️