پارت هشتاد و پنجم :
هیچکس تا به حال جرأت نکرده بود، به چشمهای ارباب زل زده و با صدای بلند با او حرف بزند؛ چه برسد که او را کمال صدا بزند، بدون پسوند خان!
دست ارباب برای سیلی به دخترک بالا رفت که مچش در هوا، اسیر پنجهی شهاب شد و تهدیدوار گفت:
- آوا دیگه اون رعیت ضعیف نیست که بخوای بهش سیلی بزنی!
کمال دستش را از دست شهاب، رها کرد و قدمی عقب رفت.از فرط عصبانیت نفس میزد.
-این دخترهی معلومالحال
لطفا صبر کنید...

میم
1آفرین شجاعتت دختر،لعنتی چیزی برای گفتن نداشت خودشو به موش مردگی زده احتمالا،خدا کنه راست باشه وبه درک واصل بشه😡