پارت هشتاد و نهم :
علی کنج اتاق سرد و تاریکی که بیشباهت به زیرزمین و انباری نبود، نشسته بود و پتوی رنگورو رفتهای دور خودش پیچانده بود. هیچ روزن و پنجرهای نبود تا بیرون را ببیند و تنها کسی که در این دو روز به او سر زده بود، جانیار بود. کلید توی قفل چرخید و نگاه علی سمت در چرخید. وقت غذا نبود و جانیار هم اول صبح، پیشش آمده بود. پس چه خبر است؟ چشم به در دوخته بود که با باز شدن در، آوا را دید. آهسته از جا برخا

لطفا صبر کنید...

زهرام
1خسته نباشی نگارجون عالی بود