پارت هشتاد و نهم :

علی کنج اتاق سرد و تاریکی که بی‌شباهت به زیرزمین و انباری نبود، نشسته بود و پتوی رنگ‌ورو رفته‌ای دور خودش پیچانده بود. هیچ روزن و پنجره‌ای نبود تا بیرون را ببیند و تنها کسی که در این دو روز به او سر زده بود، جانیار بود. کلید توی قفل چرخید و نگاه علی سمت در چرخید. وقت غذا نبود و جانیار هم اول صبح، پیشش آمده بود. پس چه خبر است؟ چشم به در دوخته بود که با باز شدن در، آوا را دید. آهسته از جا برخا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرام

    1

    خسته نباشی نگارجون عالی بود

    ۴ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگ | نویسنده رمان

    متشکرم، قربون محبتت

    ۴ سال پیش
  • رویا

    1

    عالی ولی کم😄

    ۴ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگ | نویسنده رمان

    😁 ممنون از محبتت، سه‌شنبه جبران میشه این کوتاهی پارت❣

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️